تبليغاتX
بسیجی شهید ابوالفضل سپهر

بسیجی شهید ابوالفضل سپهر

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست

چهلمين روز پرواز زنده ياد حاج محمد رضا آقاسی می گذرد متن زیر  چند سطري از خاطرات حاج حمید با حاج آقاسی هست . حاج محمد رضا كسي بود كه خيلي ها نشناختنش . حتي من كه چند سالي با او رفاقت نزديك داشتم. لذا بر من و امثال من واجب است تا بيان خاطراتي ، ايشان را بيشتر به دوستان معرفي كنيم.

يكي از دوستان و شاگردان حاج محمد رضا آقاسي روز تشيع جنازه  ميگفت من سالها با حاجي رفاقت داشتم اما ديشب موقع غسل و كفن حاجي فهميدم كه اصلا نشناختمش. محمد زمان مي گفت : وقتي ديشب جنازه حاجي رو آوردن توي حياط معراج شهدا ، تا غسل و كفن بدند به محض اينكه زيپ كاور جنازه را باز كرديم آسمون رعد زد و شروع كرد به باريدن. ما جنازه حاجي رو زير بارون و در حالی که سينه اش شكافته بود غسل داديم و كفن كرديم. تازه اون موقع بودم كه فهميدم  من حاجي رو نشناختم. آقاي زمان در ادامه خاطره اي را كه خودش شاهد بود از حاج محمد رضا آقاسي بيان كرد.ايشون گفت: حاجي گرگان برنامه داشت . پس از انجام برنامه شبانه به سمت تهران حركت كرديم ماشين نرسيده به امامزاده هاشم بنزين تمام كرد . مانده بوديم چه كنيم ؟ حاجي رو به راننده كرد و گفت : من ذكر ميگم شما بدون اينكه به آمپر بنزين نگاه كني حركت كن . فقط بدون اگه به آمپر نگاه كني ماشين مي ايسته. بخدا قسم خودم شاهد بودم حاجي توي ماشين ذكر يا حسين يا زينب مي گفت و راننده بدون اينكه به آمپر نگاه كنه حركت كرد . ماشين با اينكه پت پت مي كرد اما تا تهران اومد.


حاج محد رضا آقاسي عشق و علاقه شديدي به مقام معظم رهبري داشت كه اين عشق و علاقه و حب را مي توان در اشعار حاجي ديد. يادم مياد يه روز توي منزلمون با حاجي نشسته بوديم داشتيم صحبت مي كرديم . حاجي گفت : حميد من شرايطي دارم كه به سادگي مي توانم در كشور سوئيس اقامت بگيرم و دولت سوئيس ماهانه ده هزار كرون به من حقوق ميده و مي توانم زندگي بسيار خوب و عالي و مرفه اي داشتم باشم . اما تنها دليلي كه باعث شده در ايران بمانم و به آنجا نرم چيزي نيست جز عشق به مولا و مقتدام مقام و معظم رهبري سيد علي خامنه اي. اين در حالي ست كه حاجي از هيچ نهاد اداري و دولتي حتي يك ريال حقوق نداشت و تنها از راه فرهنگي كه انجام ميداد امرار معاش مي كرد. ایشون حتی یک کارت شناسائی نداشت .. جالب توجه ست كه بعد فوت حاجي مشخص شد كه حاجي جهيزيه خيلي از افراد بي بضاعت را با همين در آمد خود تهيه و يا خرج برخي خانواده هاي بي بضاعت را ميداده . من يه شب در رابطه با مشكل يه بنده خدائي كه بدليل بيماري نياز فوری به عمل جراحي داشت به دليل فقر مالي نمي توانست اين عمل جراحي را انجام بده با حاجي تماس گرفتم و موضوع را گفتم. و بهش گفتم تا حالا مبلغي هم جمع شده . حاجي بدون هيچ صحبتي صد هزار تومان پرداخت كرد و گفت هر چي كم و كسري داشت . بگو تا خودم پرداخت مي كنم .

يه روز با هم صحبت مي كرديم  به حاجي گفتم: حاجي بزرگترين آرزوت چيه ؟ ديدم حاجي يه نگاه پر معنايي به من كرد و لبخندي زد و گفت تموم آرزوم اينه كه آقا و مولام امام زمان (عج) كارهامو تائيد كنه . اگه آقا تائيد كنه برام بسه و هيچ آرزويي ندارم.

عاقبت اين عشق هلاكم كند ... در گذر كوي تو خاكم كند


نمي دونم چه سري بود هر وقت حاجي زمان اجراي برنامه هاش به اين بيت شعر ( بي سر و سامان توام يا حسين *** دست به دامن توام يا حسين ) ميرسيد چند ين بار با سوز و حرارت خاصی بیان مي كرد و اشك مي ريخت و بعدش با يه لبخند پرمعنا و با یه آرامشی مي گفت : آقا « عاقبت اين عشق هلاكم كند *** در گذر  كوي تو خاكم كند » يادم نميره براي اجراي برنامه اي براي برو بچه هاي كاروان پياده روي (((براي زيارت كربلا ،از مشهد مقدس تا شلمچه قريب به دو ماه پياده رفته بودند و بدليل بسته بودن مرز نتوانستند به كربلا مشرف بشوند ))) در مشهد برنامه داشت . بهم زنگ زد و گفت حميد دارم ميرم مشهد ، تو هم بلند شو بيا . من به اتفاق يكي از دوستان رفتيم . مجلس عجيبي بود حاجي پشت تريبون قرار گرفت و شروع كرد به خواندن اشعار خود . تا اينكه رسيد به اين بيت ( بي سر و سامان توام يا حسين *** دست به دامن توام يا حسين ) حاجي با گريه و اشك چندين بار اين بيت تا با سوز و حرارت عجیبی از عمق وجودش بيان كرد و با چشمان اشك آلود لبخندي بر لبشان نقش بست و با يه نواي خاصي گفت آقا جان « عاقبت اين عشق هلاكم كند *** در گذر  كوي تو خاكم كند » الان نمي تونم احساس اون لحظه را بگم يا بنويسم اما نميدونيد چه حس و حالي در مجلس ايجاد شد..

 آخرين باري كه من و حاجي با هم مشهد بوديم برمي گرده به ميلاد امام رضا در سال گذشته. واي خداي من چه شبي بود ساعت  يك نيمه شب  توي صحن گوهرشاد با هم قرار داشتيم حاجي اومد و در كنجي با ديگر رفقا نشستيم و حاجي شروع كرد يواش يواش شعر خوندن . كم كم جمعي زيادي دور و بر جمع شدن و اين محفل كوچك تبديل شد به يه بزم عشق بازي با امام رضا. اون شب حاجي حال عجيبي داشت و اكثر اشعاری که خواند در رابطه با ماه منير بني هاشم حضرت اباالفضل العباس بود . حاجي اشك مي ريخت و مي خو ند.

زمان تشرفم به حج با حاجي تماس گرفتم و گفتم حاجي من دارم ميرم اول اينكه طلب حلاليت دارم و بعد اينكه دعا كن زائر واقعي باشم و بتونم زيارت مقبول انجام بدم . حاجي مثل هميشه با خنده اي به من گفت :حميد جون همينه كه عازم اين سفري بدون كه اونا خودشون اسمتو نوشتن و دعوتت كردن . قدر اين لحظات و بدون . بعدش گفت ازت يه درخواست دارم . توي مدينه در قبرستان بقيع سلام منو به خانم ام البنين برسون و از قول من بهش بگو خانم من نوكر پسرت عباسم . خانم خودت عنايتي كن و . .

حاج محمد رضا آقاسی گوهري بود كه خيلي زود از دست داديمش و قدرشو ندونستيم. حاجي در حالي دیده از جهان فرو بست که از خيلي ها دل پر دردي داشت . مورد تهمت و افتراي خيلي ها حتي برخي از دوستان قرار گرفت اما اين زخم زبانها و . . . نتوانست حاجي را حتی برای یک لحظه در  هدفش كه همان نشر فرهنگ اهل بيت و . . . بود سست و نا امید کند ..حاجی همیشه می گفت من سوم خردادی هستم. و نهایتا در سوم خرداد ۸۴ به بی نهایت پر گشود اما حاجی ققنوسی است که با رفتنش ققنوس های دیگری بوجود خواهد آمد و برای همیشه یاد و خاطره و راهش را  زنده و جاویدان نگه خواهند داشت. انشالله همان طور كه تا زنده بود با اشعار اهل بيت محشور بود در آن ديار هم بر سر خان با كرامت اهل بيت ميهمان و متنعم گردد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 14:49  توسط محمد   | 

  
  بسم رب الشهدا و المخلصين

تولد

سوم شعبان مصادف با ۲۵/۱۲/۱۳۳۴ نوزادي هفت ماهه در خانواده افشردي به دنيا امد كه از فرط ضعف و داشتن جثه نحيف هيچگونه اميدي در دل خانواده مبني بر زنده بودن يا نبودن ايجاد نمي نمود .

لذا خانواده در عين اضطراب و نگراني تنها راه چاره را در توسل به حضرت اباعبدالله الحسين (ع) ديدند يعني امامي كه تولد نوزاد مرهون تقارن با روز خجسته ولادت حضرتشان (ع) بود و بر او نام غلام حسين يعني غلامِ حسين (ع) را گذاردند .

پدر و مادر در اين انديشه و اميد بودند كه امام حسين (ع) دست رد بر آرزويشان نخواهد زد و قطعاً سلامتي حتمي نوزاد با توكل به خدا اجتناب ناپذير بوده و پيرو التجاء به آن امام همام تحقق خواهد يافت. لذا نذر نمودند پس از اطمينان از شفاي كامل وي ، طفل را به همراه خود به حرم مطهر حضرتشان (ع) مشرف نموده تا عرض ادب و تشكري به جهت سلامتي تمام و كمال وي از آن حضرت بنمايند.

پدر كه شغل كارمندي راه آهن را پيشه خود ساخته بود به تنهايي قادر به تأمين هزينه هاي زندگي نبود ، لذا همسر وفادار و مسئوليت پذير وي از طريق شغل خياطي كوشيد در كنار شوهر معاش خانواده را فراهم نمايد تا قدري از شدت و كثرت فشاري كه به لحاظ شغلي به همسر وارد مي ايد بكاهد

غلامحسين از زمان تولد تا مرز دو سالگي بيماريهاي هولناكي نظير سياه سرفه و ديفتري را پشت سر گذارد ولي خوشبختانه جان سالم بدر برد تا آنكه زماني كه خانواده مطمئن گرديدند زمان اداي دين و نذرشان فرا رسيده است به اتفاق غلامحسين دو ساله به كربلاي معلي مشرف شدند تا عرض ادب و ارادت خود را از مرحمتي كه امام حسين (ع) در حق خانواده افشردي و به ويژه طفل خردسال نموده بودند و خاصه به پدر و مادر روحي تازه دميده بودند بنمايند.

بازگشت غلامحسين از سفر زيارتي كربلا گويا در او احساسي را پديد آورده بود كه در انديشه و خلقيات و عمل او تأثيري مثبت و دل نشين بر جاي گذارده بود.


 دوران کودکي
 
ه تدريج كه او سنين رشد را يكي پس از ديگري طي مي نمود در جستجوي معناي نام و نشانه هايي بود كه اگر چه نمي توانست در قالب سؤال به حل تمامي آنها بپردازد ولي با جستجوي علاقمندانه اي كه از خود بروز مي داد او را وا مي داشت تا از طريق پيگيريهاي مربوط به اصول و فروع علوم ديني و قرآني به تدريج نياز به دانستن و شناخت راهكارهاي چگونه شدن صحيح و اصولي را در خود سيراب نمايد.

يكي از شخصيتهايي كه در تقويت كننده هاي او به پيشرفت در اين گام ارزنده اي كه گذارده بود امام جماعت محله جناب حجه الاسلام بهشتي بود كه در قالب جلسات پرسش و پاسخ ، برگزاري جلسات وعظ و خطابه و شرح تاريخ اسلام و چگونگي و چرايي شكل گيري شخصيتها و برگزيدگان دين مبين اسلام كه همانا سازندگان و جاودانه سازان اين تاريخ پر بركت بودند ، كوشيد غلامحسين كنجكاو را به اتفاق ساير كودكان و نوجوانان از ابهامات ذهني خارج ساخته و وجاهت اسلام عزيز را به طرزي مناسب و گويا معرفي سازد.

رشد جسمي غلامحسين روز به روز روند طبيعي خود را بيش از پيش طي مي كرد. وي اگر چه از نظر تحصيلي دانش آموزي معمولي بود ، ولي در مورد آنچه ابتدا اعتقاد مي يافت وسپس به باور مي رساند هيچ گونه كوتاهي نمي نمود.

گستره اخلاق ، منش و مرام او به حدي جاي رشد و توسعه داشت كه ديگران به راحتي مي توانستند روي او به عنوان فردي كه مي كوشد گفته و قولش با عملش دو تا نگردد بخوبي حساب باز كرده و در هر كار عام المنفعه به ويژه در محيط مسجد محل از او به عنوان فردي متعهد و كار راه انداز ياد نمايند.

غلامحسين از همان كودكي انضباط ، متانت ، كمك به مستمندان را قوه محركه خود به سمت بهتر زيستن و رشد فكري تلقي مي نمود و در كنار آن بر فعاليتهاي مربوط به مسجد و نيز نماز اول وقت اهميت زياد قايل بود .

در جنب فعاليتهاي جاري در مسجد محله وي ، به تلاش معني دار و هدف ساز در دبيرستان نيز عشق مي ورزيد. تأسيس كتابخانه ، برگزاري جلسات وعظ و پرسش و پاسخ به وسيله اساتيد فن ، ترتيب مراسم مختلف پيرامون مناسبتهاي ديني گوشه هايي از اينگونه خدمات است.


 دوران تحصيلات عاليه و سربازي
 
با اتمام دوران تحصيلات متوسطه وي در كنكور سراسري شركت كرده و در رشته دامپروري دانشگاه اروميه پذيرفته شد.

اگر چه تحصيلات دانشگاهي بخشي از انگيزه هاي علمي او را به دانستن پر مي كرد ولي او به اين حد بسنده نكرده و كوشيد از فرصتهاي مناسب به منظور تقويت و اشاعه فعاليتهاي مذهبي ـ سياسي در حوزه دانشگاه بهره گيرد ، تا آنكه مسئولان غربزده دانشگاه پس از گذشت حدود 16 ماه از شروع تحصيل وي ، غلامحسين را از دانشگاه اخراج نمودند ، چرا كه سعي مي كردند وانمود سازند وي قصد دارد به منظور به انحراف كشاندن دانشجويان ديگر از هيچ تلاشي به ويژه در قالب سياسي و مذهبي دريغ نورزد.

پس از اخراج وي از دانشگاه اروميه ، غلامحسين افشردي وارد خدمت نظام گرديد و ابتدا دوره آموزشي را در پادگان جلديان نقده گذراند كه آنجا نيز از هر فرصتي براي بيداري روح مذهبي ـ سياسي سربازان استفاده مي جست و سپس به ايلام براي گذراندن اصل دوره سربازي انتقال يافت.

هنوز هشت ماه از سربازي او در ايلام نگذشته بود كه با توجه به فعاليتهاي چشمگيري كه با هماهنگي علماء ايلام و از جمله آيت الله صدر اولين امام جمعه پس از انقلاب در ايلام داشت و به دنبال آن فرمان حضرت امام خميني مبني بر فرار سربازها از سربازخانه ها از آنجا گريخت و به تهران رهسپار گرديد.

   شروع انقلاب و عضويت در سپاه

وي به هنگام ورود حضرت امام در دوازدهم بهمن ماه يكهزار و سيصد و پنجاه و هفت از جمله كساني بود كه در كميته استقبال از ايشان حضوري فعال در كنار شهيد بروجردي و مانند ايشان در بخش حفظ و حراست از امنيت امام داشت.

افشردي به ويژه تا پيروزي انقلاب در ۲۲بهمن همان سال تمامي فرصتهاي خود را معطوف به تلاش به منظور تحقق انقلاب شكوهمند اسلامي به دست تواناي تدبير ، اراده و هدايت معمار كبير انقلاب حضرت امام خميني (ره)نمود.

پس از تفوق انقلاب وي بلافاصله وارد همكاري با كميته انقلاب اسلامي كه با فلسفه حفظ و حراست از نهال انقلاب و ايجاد مصونيت از دست منافقان و دشمنان مختلف انقلاب شكل گرفته بود ، شد و همزمان به دليل آنكه جهاد سازندگي را محمل برقراري عمران و آباداني مناطق محروم تلقي مي نمود در اين ارگان نيز وظايفي را به عهده گرفت.

فعاليتهاي ژورناليستي و مطبوعاتي از جمله كارهايي بود كه بشدت مورد علاقه غلامحسين افشردي بود ، زيرا احساس مي نمود انجام وظيفه در اين گونه فعاليتهاو پرداختن به شغل خبرنگاري و نويسندگي نوعي اصلاح انديشه و مصون نگه داشتن جامعه از استحاله فكري و بدبيني هاي القاء شده توسط جناحهاي مختلف گروهكهاي ملحد و منافق در سطح گروههاي مردمي است ، لذا با اين ديدگاه از طريق حزب جمهوري اسلامي وارد روزنامه جمهوري اسلامي شده از كار عكاسي ، مصاحبه و تهيه گزارش گرفته تا نقد و تحليل و بيان ديدگاه مكتبي ـ سياسي پيرامون امور جاري كوتاهي نمي كرد. خلاصه وي تمامي لحظه هاي امكان پذير خود را در كنار كار در كميته و جهاد سازندگي در اختيار كار مطبوعاتي روزنامه فوق گذارد.

« غلامحسين افشردي » در اوائل سال ۱۳۵۸ به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در واحد اطلاعات در آمد و از آن پس بود كه نام مستعار « حسن باقري » برايش برگزيده شد.
  تحصيلات دانشگاهي و فعاليت هاي جانبي
 
وي در فروردين سال ۱۳۵۸ به رغم آنكه داراي ديپلم رياضي اخذ شده از قبل از انقلاب بود تصميم گرفت استعداد خود را در زمينه رشته تحصيلي علوم انساني نيز محك بزند ، لذا پس از طي دو هفته مطالعه جدي در امتحانات نهايي سال چهارم متوسطه رشته فوق شركت جست و موفق به دريافت ديپلم علوم انساني گرديد و بلافاصله در كنكور سراسري همان سال شركت كرده و نهايتاً موفق به اخذ قبولي با رتبه 104 در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران گرديد.

اينك غلامحسين فعاليتهاي متعددي را دنبال مي كرد و از زمان بيشترين بهره را مي جست تا به تبعيت از فرامين حضرت امام (ره) كه نياز به حضور جوانان مسئول و متعهد و انقلابي را در صحنه هاي مختلف انقلاب و فعاليتهاي اجتماعي ضروري تشخيص مي دادند ، بتواند ضمن رضاي پروردگار بر فرمان امام و رهبر انقلاب نيز گردن نهد.

فعاليتهاي متفرقه و متراكمي مثل حضور در كميته انقلاب ، جهاد سازندگي ، عضويت در سپاه ، خبرنگاري در روزنامه جمهوري اسلامي و اينك توفيق قبولي و شروع تحصيل دانشگاهي در رشته حقوق قضايي بخوبي حساسيت و مسئوليت پذيري او را نسبت به حضور در نقشهاي مختلف عرصه هاي سياسي ـ علمي و سازندگي انديشه و آباداني و عمران مناطق محروم البته در حد وسعت و توانايي او به خوبي گويا و شاهد است.

وي حتي از فعاليتهاي فرهنگي ـ مذهبي و سياسي در صحنه مسجد محل و اشاعه فرهنگ انسان ساز اسلام در سطح دبيرستاني كه در دوره تحصيل از بانيان تأسيس كتابخانه آن بود دريغ نداشت زيرا مي دانست نوجوانان تا چه اندازه نياز دارند از غفلت ديني و وسوسه هاي دروغين سياسي به دور باشند و سره را از ناسره در مسير پيشبرد انقلاب تشخيص دهند.

تنوع و تعدد فعاليتهاي مختلف سياسي و فرهنگي روز به روز بر انجام انسجام فكري او و زايش و رشد نهال خود باوري، اميد به توفيقات حتمي بيشتر در آينده ، ارزيابي درست از مسائل پيراموني كه گاه با شيطنتهاي بر خواسته از نيات پليد اجانب دشمن و گروهكهاي منافق و ملحد برآن چهره اي به ظاهر واقعي مي بخشيد ، كمك كرده و به او نوعي دور انديشي و بزرگ انديشي واقع بينانه مي داد ضمن آنكه او را از مسائل كوچك و پيش پا افتاده نيز غافل نمي ساخت .

همكاري با كميته انقلاب اسلامي به او بينشي داده بود كه بخوبي مي توانست در مسير دفع مضرات وارده از سوي منافقين و دشمنان انقلاب كه اگر چه همزبان بودند ولي هم دل و هم نيت با شيطان بزرگ و اذنابش بودند به منظور استحاله انقلاب اسلامي به نفع امريكاي جنايتكار ، استفاده كند . ( بينش مكتبي ) .

فعاليتهاي متفرقه در جهاد سازندگي به او دركي مبني بر اين داده بود كه تنها به دست تواناي جوانان دلسوز و مريد اسلام و انقلاب و امام ( ره ) مي توان تمام سختيها را به جان خريد و در آباداني و عمران كشور حضوري هر چند كمرنگ دارد ( بينش محروميت زدايي ).

كار خبرنگاري در روزنامه جمهوري اسلامي آنچنان برداشت و ارزيابي از موقعيت و مقتضاي كنوني آن زمان انقلاب ، ايران ، منطقه ، جهان و در يك كلام اطلاع از نبات دوستان و دشمنان ايران انقلابي به او بخشيده بود كه با كنجكاوي هر چه بيشتر به نوعي در غالب كار خبرنگاري تحركات و رايزنيهاي شيطان بزرگ و هم پيمانانش را كه چشم ديدن ايران انقلابي را نداشته و هر لحظه اميد به اضمحلال موقعيت جديد آن را داشتند دنبال مي كرد ( بينش سياسي ) .

اشتغال در واحد اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي او را از نزديك با راز و رمز دشمني هاي امريكاي شيطان صفت و ايادي داخليش همچون گروهكهاي زبون و اسلام ستيز و تحريك عراق توسط آن آشنا ساخت و هر لحظه ضريب در اختيار داشتن اطلاعات دقيق و خنثي نمودن توطئه هاي آنها را با پيروي از تدابير سياسي ـ نظامي منسجم و واحد افزايش مي داد ( بينش نظامي ) .

فعاليتهاي محدودتر در محيط و فضاي مسجد محل و مدرسه زمان تحصيل كه معطوف بر نوجوانان نيازمند به كسب علم، و آگاهي از ترفندهاي دشمن و شناخت هر چه بيشتر دوست از دشمن بود ، غلامحسين را اميدوار ساخت كه مي توان اين خواسته امام ( ره ) را جامه عمل بپوشاند كه در روزگاري نه چندان دور ارتش بيست ميليوني مورد نظر ايشان رنگ تحقق و عينيت به خود بگيرد و انسجام و وحدت ملي كه به فرمان امام ( ره ) از سوي تك تك دلسوختگان انقلاب خطاب به مردم درد مند حركت رو به جلويي را پديد آورده بود نضج يابد ( اطاعت از امر ولايت ) .

و در نهايت تحصيل در دانشگاه و حضور در ميان دانشجويان ، اساتيد و دانشگاهيان كه قشر روشنفكر جامعه تلقي مي شدند و هر روز در كشاكش ميان راه ثواب از خطاي فضاي سياسي ـ فرهنگي دانشگاه كژدار و مريض به جناحها و دسته هاي مختلف حق يا ناحق ملحق شده و در چالش انتخاب بودند ، او را بصير ساخت كه بايد بر دانش و بينش مذهبي او مكتبي خود بيش از گذشته بيافزايد تا به اين طريق كمكي باشد در راه شناخت واقعي تر روشنفكرانماها از روشنفكران دانشگاهي و ايجاد نوعي مصونيت و صيانت دانشجويان سر در گم در پيروزي بر چالشها و ابهامات پيرامون ايشان تا هر چه بيشتر در جو دانشگاه بتواند مسلط و حساب شده جلوي هر گونه خبط و خطاي احتمالي و عمدي از سوي گروهكها را گرفته و از فرصتهاي ممكنه در راستاي جلوگيري از تحريف انقلاب و انديشمندان آن به دست اين جرثومه هاي فساد و گول خوردگان غرب زده بگيرد ( بينش سياسي در بعد دانشگاه و قشر دانشگاهي ).

به هر طريق غلامحسين افشردي با نام مستعار « حسن باقري » در فاصله يك سال و نيم از گذشت پيروزي انقلاب تا شروع جنگ تحميلي موقعيتهاي گوناگوني را از نزديك تجربه كرد و به دليل اجتناب ناپذير بودن نوع روابطش با محيط هاي مختلف مطبوعاتي ، امنيتي ، نظامي ، دانشگاهي ، و محله اي و امثال آنها و اطلاع يافتن از اخبار پيراموني به ويژه در زمينه هاي مطبوعات داخلي ايران مثل واقعه شكست خورده طبس ، نوژه ، كردستان و درگيريهاي تجزيه طلبانه به اصطلاح خلقي در گوشه گوشه مملكت ، و منطقه اي نظير حمله نظامي شوروي به افغانستان ، تحريكات و تحركات امريكا در منطقه خليج فارس به ويژه در منطقه خاور ميانه و عراق به درك بسيار خوب و بالاتري از مقتضاي كنوني آن زمان رسيد ، به طوري كه شروع به تحليل چرايي شرائط موجود و چگونگي برخورد با حصار هاي پديد آمده توسط دشمن نسبت به نظام جمهوري اسلامي در غالب مقالات ، تحليلهاي مطبوعاتي ، تشريح وضع انقلاب و دشمنان آن و احتمال دگرگوني ها و درگيريهاي نظامي پيدا وپنهان آينده نسبت به ايران نمود ، اما همچنان در جريان موج عظيم تمامي دلسوختگان و فعالان انقلاب چهره اي همچنان گمنام به نظر مي رسيد كه مثل همه درد انقلاب دارد و وحدت ملي مردم و پيروي از ولي فقيه را بعنوان رمز موفققيت و نجات مملكت از دست بيگانگان بر مي شمرد.

در شهريور ماه 1359 وي به دعوت سازمان « امل » لبنان بعنوان خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي ايران براي ديدار از آن منطقه و اردن به مدت 15 روز به كشور هاي مذكور مسافرت نموده و گزارش و ارزيابي تحليلي خود را از اوضاع نا به سامان مسلمانان آن مناطق تهيه نمود كه در روزنامه جمهوري اسلامي به چاپ رسيد .


 شروع جنگ
 
در ۳۱ شهريور با اعلام رسمي جنگ از سوي عراق كه با بمباران نقاطي در برخي شهرهاي كشور از جمله فرودگاه تهران و اهواز در ساعت ۱۴ بعد ازظهر ۳۱ شهريور و همچنين خبر از پيشروي و تجاوز علني دشمن از طريق مرزهاي مشترك به ويژه منطقه جنوب و خوزستان ، در ساعت ۱۶ بعد ازظهر همان روز راهي اهواز شد تا در دفع دشمن ، مدافعان آن مناطق را ياري رساند .

او در حالي دست به اين اقدام زد كه بخوبي براي خود تحليلي منطقي و حسابشده نسبت به چرايي و چگونگي دفع دشمن از مناطق مورد تجاوز از سرزمينمان داشت و تفريباً با نوعي بلوغ فكري ـ فرهنگي ـ سياسي ـ و نظامي وظيفه خود مي دانست در اسرع وقت در منطقه محاصره شده و مورد درگيري جنوب كه محور اصلي حمله دشمن در مقايسه با ساير مناطق مورد تجاوز تلقي مي كرد حاضر شده و انجام وظيفه كرد .

حسن باقري ( غلامحسين افشردي ) پاسداري كه راهي جبهه جهاد در جنوب گرديد تا از قابليتهاي احتمالي خود به نفع پيروزي سپاه اسلام در مقابل ارتش متجاوز بعث استفاده نمايد به محض رسيدن به اهواز در شمار يكي از اعضاي ستاد عمليات جنوب كه به پايگاه منتظران شهادت ( با نام قبلي گلف معروف بود ) قرار گرفت و در حوزه واحد اطلاعات ـ عمليات رزمي جنوب ستاد را براي دستيابي به اطلاعات دقيق از موقعيت دشمن ياري رساند.

وي گاهي شخصاً و يا به همراه تني چند از همراهان واحد شناسايي مواضع نيروهاي عراقي از نزديك راهي حوزه هاي نزديك به دشمن شده و در برخي موارد اطلاعات قابل توجهي از عقبه دشمن به دست مي آورد كه بسيار مورد توجه و كاربرد مسئولان سپاه در منطقه جنوب قرار مي گرفت تا جائيكه به تدريج اطرافيان و از جمله مسئول مافوق وي سردار غلامعلي رشيد كه در آن موقع مسئوليت فعاليت ستاد عمليات جنوب « گلف » را به عهده داشت نسبت به سطح و عمق توان ، هوش و استعداد شگرف وي در تحليل اطلاعات مربوط به موقعيت دشمن ، نظر و ارزيابي او را صائب و مورد اتكاء دانسته و در اغلب موارد به پيش بينيهاي باقري از تحركات دشمن و پيشنهادهاي راهبردي وي توجه و وقع زيادي مي گذارد.

اوضاع جبهه ها با وجود بني صدر كه در آن زمان فرماندهي كل قوا را از سوي امام (ره) بر عهده داشت و بر ارتش فرمان مي راند و سپاه را عنصري دست و پاگير تلقي مي كرد و تصور مي كرد ارتش دوره هاي كلاسيك را در سطح معمولي و پيشرفته گذرانده پس در مقايسه با سپاه كه تنها قادر به در دست گرفتن سلاح بوده و از تكنيك و تاكتيك جنگ هيچ نمي دانند ، بسيار كارآمد و مدبرانه عمل مي نمايد ، لذا جلوي حضور سپاه را در كنار ارتش به شدت مي گرفت به كندي پيش مي رفت و منجر به شكست در عملياتهايي شد كه غبار غم آن شكستها همچنان بر آن مناطق كه از جمله هويزه ، دارخوين ، سوسنگرد ، ارتفاعات الله اكبر ، دهلاويه ، خرمشهر ، آبادان ، قصر شيرين ومهران ... اند سايه افكنده است.

ولي در چنين شرائطي حسن باقري بدون توجه به تاكيدات بني صدر مبني بر عدم دخالت سپاه در امور نظامي جنگ تحميلي مي كوشيد روزانه ناب ترين و تازه ترين اطلاعات كاربردي را همراه با تحليل خود از مواضع مشاهده شده و استنباطي كه از اهداف و عملكردهاي بعدي دشمن در مقابل نيروهاي ما به دست آورده بود تا آنجا كه ممكن است بر اساس واقعيات مورد مشاهده در اختيار فرماندهان ارشد سپاه قرار داده و اين اطلاعات را تا آنجاكه ممكن است طبقه بندي شده ارائه نمايد تا مسئولان مافوق ضمن اشراف به موقعيت و آرايش دشمن در مقابل نيروهاي ما در مواضع مختلف جنوب ، چشم اندازي واقع بينانه و درست از محورهاي عملياتي بعثيون داشته و در جلسات مشترك ميان ارتش و سپاه ارائه دهند.

حضور مستمر در خطوط مرزي و مقدم جنگ با دشمن ممارستي نيكو و بجا براي او بود تا مشق طراحي جنگ نمايد و به فاصله كمي از ورودش به عرصه جنگ در منطقه جنوب آنچنان لياقت و شايستگي هاي منحصر به فرد و كارآمد به انضمام نبوغ نظامي در تحليل نقاط تاريك و روشن مديريت آن ، بررسي مواضع نبردهاي و نيروهاي خودي قابل تأمل و اهميت به نظر رسيد كه مديريت كلان جنگ تصميم گرفت ميدان علم و عمل جنگي را بيش از پيش بر او بگشايد و آن شد كه در دي ماه 59 تا شمار يكي از معدود فرماندهان ارشد و برجسته نظامي سپاه ارتقا يافت و در اولين اقدام رسمي پايه گذار « واحد اطلاعات ـ عمليات رزمي جنوب » گشت.


 پايه گذار واحد اطلاعات - عمليات سپاه

تشکيل واحد اطلاعات - عمليات و تربيت کادر مجرب و آزموده

شهيد باقري شخصاً خود تربيت و آموزش اين نيروها را به عهده داشت تا پس از آموزش مسئولان و عناصر جمع آوري اطلاعات در هر محور عملياتي مشخص شده و منطقه اي را زير پوشش اطلاعاتي خود قرار دهند و خط و ربطهاي نيروهاي دشمن را با يكديگر شناسايي و به سردار باقري به منظور اقدامات بعدي گزارش نمايند. و اينگونه بود كه ظرف كمتر از سه ماه اين عوامل در همه محورهاي عملياتي جنوب با اقتدار تمام مستقر شده و در حكم چشم فرماندهي عمل نمودند.

سردار باقري به موازات اين اقدام فرماندهان محورهاي عملياتي را نيز متقاعد مي كرد كه وجود اين واحد در كنار فعاليتهاي رزمي آنها تا چه حد تعيين كننده و سرنوشت ساز خواهد بود.

او همچنان در جلسات هر روزه كه با فرماندهان محورهاي مختلف عملياتي از جنوبي ترين تا شمالي ترين منطقه خوزستان در قرارگاه فرماندهي جنوب « گلف » داشت ، تلاش كرد انسجام و هماهنگيهاي آنها را با يكديگر و قرارگاه مركزي دائماً قوت بخشد و آنها را در يك آرايش رزمي فعال و منظم براي تصميم گيريهاي بعدي قرار دهد ، به گونه ايكه آثار اين مديريت نظامند كه نه در عملياتهاي بزرگ طريق القدس ، فتح المبين و بيت المقدس بلكه در فواصل زماني كوتاه با حجم گسترده نيروهاي مردمي و نظامي صورت گرفت از جمله شاهكارهايي بود در عرصه رزم و پيكار ما با دشمن و تأمين اسباب حيرت و شگفتي همگان آنهم در دامنه بين المللي. بي شك همه فعالان و دست اندركاران دفاع مقدس اذعان مي نمايند نقطه پرگار اين هارموني و هماهنگي كسي بجز طراح بزرگ اين عملياتهاي افتخار آفرين يعني « سردار حسن باقري » نبوده است.

او پيشاهنگ عرصه هاي طاقت سوز و خطر آور جنگ بود كه از كميت ارزشها و فضيلتها به جديت و با تمام تدبير و قوا ميدان داري مي كرد و با درايت بي نظير « واحد اطلاعات ـ عمليات » را روز به روز سازماندهي بهتر و غناي بيشتر مي داد تا فعالان و مديران جنگ از آبشخوري قابل اطمينان و اعتماد ارتزاق كرده و به اقدامات خود جامه عمل بپوشانند.

در جلسات هنگامي كه بناي صحبت مي گذاشت آنقدر محكم ، رسا ، بليغ و حساب شده كلمات را بخدمت نيات و اهداف خود مي گرفت كه همه را مسحور بيانات خويش مي ساخت و حاضراني كه تا آن زمان از او هيچ حضور ذهني نداشتند و فقط ظاهر ضعيف الجثه او را مي ديدند با آن ريشهاي تنك و كم پشت ، شيفته فهم و درك عميق توأم با تدبر و طمأنينه و آرامش خاطر و اعتماد بنفس او مي شدند و به گفته هايش ايمان مي آوردند ، گويي حرف و نظر او كليد گشايش گرهي است كه به خاطر آن جلسه ترتيب داده شده است.

او در جلسات مهم نيز نه تنها همواره اين رويه را ملحوظ مي نمود بلكه با آنچنان قدرت بيان و استدلال محكم سخن مي راند و گزارش تحليلي خود را در خصوص موقعيت جنگ در نزد دشمن و نيروهاي خودي دقيق و منطقي و ملموس ارائه مي داد كه اين گمان پيش مي آمد كه مختصات موقعيتهاي عملياتي آنگونه كه « سردار باقري » اظهار مي دارد قابل رؤيت است و به عينه مي توان در آن لحظه نه تنها در نظر كه مقابل ديدگان نيز آورد.

 راه اندازي بايگاني جنگ
 
در آن زمان يكي از اساسي ترين خدماتي بود كه در سير هموار نمودن مسايل آن در آينده قابليت و كارآيي داشت.

او معتقد بود مسايل جنگ بايد مكتوب شده و بر روي كاغذ ثبت و تدوين گردند و همواره عنايت مسئولان جنگ را در ارتش و سپاه به اين اصل مهم در ثبت حقايق جنگ توجه مي داد ، و به آنها خاطرنشان مي نمود كه مكتوب كردن طرحها و گزارشاتي كه ارائه مي دهند در آينده آنها را در رساندن به شرايط مطلوب نظامي در حوزه خود مددرسان خوبي بوده و استفاده هاي مفيدي به آنها در بازنگري به مكتوبات گذشته پيرامون وضعيت هاي مختلف و دستيابي به موقعيت برتر در نگاه به آينده راهنما است.

رويه معمول سردار باقري نيز اينگونه بود كه خود شخصاً و به كرات در گاه و بيگاه روزهاي جنگ و نبرد چه پيش و چه حين هر عملياتي ، پس از پيمودن كيلومترها راه كه گاه اگر لازم مي دانست با پاي پياده طي مي نمود ، ضمن نفوذ به اعماق خاكريزها و حتي عقبه دشمن از نحوه آرايش و نوع تحركات تانكها و ادوات آنها به موقع مطلع مي گرديد و همزمان با مشاهده و از زير نظر گذراندن وضعيت ارتش بعث مكتوباتي را به استناد آنچه ديده بود تهيه مي كرد تا بر اساس آنها ارزيابي و تحليل اطلاعات نظامي دقيق و درست را كه منطبق با واقع است به عمل بياورد و از اين طريق ديدگاه خود را از هرگونه ابهام و تيرگي در شناسايي ، ارزيابي و تحليل اطلاعات به دست آمده پاك سازد.

لذا به خاطر فوايد زيادي كه رعايت آن به صحت نتيجه گيري و اقدام يقين مي بخشيد ، همواره مورد اصرار وي به مسئولان و فرماندهان جنگ بود.

سردار سرتيپ پاسدار غلامعلي رشيد مي گويد:

« عراقي ها تا دي ۱۳۵۹ چهار ماه بعد از جنگ در دو محور عملياتي با هم ارتباط نداشتند. در حالي كه ارتباط بين نيروهايي كه از محورهاي مختلف و نزديك به هم هجوم مي آوردند ، بسيار مهم بود ، هم به خاطر جلوگيري از نفوذ دشمن و جلوگيري از قطع عقبه نيروها و هم به خاطر استفاده يگانها از توان يكديگر در آن شرايط ، در محورهاي «شيب» ، «چزابه» ، «بستان » ، «الله اكبر» ، « طلائيه» ، «جفير» ، « هويزه» و « كرخه كور» دو لشگر « نه زرهي تقويت شده » و « پنج مكانيزه » دشمن عمل مي كردند ، بدون آنكه در نقطه هاي مهم بستان و جفير ارتباطي داشته باشند.

« سردار باقري » بعد از حمله نيروهاي خودي ( در پانزدهم دي ماه۵۹ ) و عقب نشيني آنها به خاطر ضد حمله سنگين دشمن در جنوب كرخه كور ، حيله دشمن را ( بر اساس مستندات و مكتوبات و گزارشات خود ) متوجه شد و با جرأت تمام گفت : « دشمن در آينده نزديك با نصب پلهاي نظامي روي رودخانه هاي كرخه كور و نيسان و سابله ارتباط جفير و بستان را برقرار مي كند ، تا هم دو جناح اين نيروها را حفظ كند و هم بتواند پشتيباني لازم را از داخل خاك ( شرق هورالهويزه از بستان و جفير و برعكس ) ، داشته باشد.

كمتر از يك هفته از حرف او نگذشته بود كه دشمن با نصب پلهايي روي همان رودخانه ها ، الحاق نيروهايش را انجام داد و بعد با ساختن جاده اي محكم و سد خاكي به ارتفاع دو متر در حاشيه شرقي همين جاده ، توانست مشكلات زيادي براي نفوذ رزمندگان به آن منطقه را به وجود آورد. البته رزمندگان سلحشور ما در عمليات طريق القدس اين سد را در هم شكستند و دوباره ارتباط شمال و جنوب دشمن را قطع كردند »

بنا براين نقش « بايگاني جنگ » كه مي توانست سهم تعيين كننده و مهمي در پيشبرد آن داشته باشد و با استفاده از محفوظات مكتوب و مستند در آن عملياتهايي را با كمترين ضريب خطا و اشتباه انجام داد چقدر نزد سردار حسن باقري حائز اهميت و توجه بوده است.


شناسایی دقيق
« شناسايي دقيق » بخش ديگر قعاليتهاي عمده « سردار حسن باقري » به منظور بررسي دقيق موقعيت نيروهاي دشمن و خودي ، قبل ، حين و پس از عملياتها بود. او سعي مي كرد سه مقطع نامبرده را از همه جوانب و زوايا شخصاً از نزديك مشاهده و بررسي كند و لازم مي ديد تمامي نيروهاي « اطلاعات و عمليات » هاي قرارگاههاي مختلف را با اين موضوع حتي تا رده « فرمانده دسته » توجيه و درگير نمايد.

او تا آنجا اين توجيهات و دغدغه ها را براي نيروها ايجاد ميكرد تا مطمئن شود ، آنها آماده عمليات در محورهاي خود هستند.

شهيد زين الدين مي گويد:

« در عمليات بيت المقدس ، پشت جاده آسفالت در انتهاي خط ، تيپ 27 رسول الله (ص) كار گره خورده بود و دشمن از پشت سر با تيربارش خط را مي زد و در حالي كه از پشت ما گلوله مي باريد او نقشه اش را روي زمين پهن كرده بود و داشت فكر مي كرد كه چكار كند. بعد ها يك بسيجي كه اين منظره را ديده بود در مصاحبه اي گفته بود :يكي از فرماندهان ما خيلي كوچك بود و ما فكر نمي كرديم فردي با اين كم سن و سالي ، فرمانده باشد و سر از نقشه در بياورد، بعد فهميديم كه او فرمانده ماست . »

حضور دائم ، جدي و پيگير «سردار باقري» در خطوط مقدم گوياي اين منطق والاي او بود كه عقيده داشت « قرارگاه ما بايد جلوي خاكريز دشمن باشد » ريزش گلوله ها و خمپاره ها به ويژه در سختترين لحظات هيچگاه مانع از آن نگرديد كه « سردار باقري » حضور مستقيم خود در خطوط مقدم را كم رنگ و كم اهميت كند.

بارها مشاهده شد او بدون كمترين واهمه از تهاجم و يا محاصره دشمن به وظيفه اي كه براي خود تعريف نموده بود و آن عبارت بود از اينكه « بايد براي آينده فكر كنيم و فكرمان هم بايد اساسي باشد » عمل مي نمود.

و در گذر ايفاي نقش غير قابل انكار در نزد سپاه و ارتش ، بدون لحاظ شأن و مرتبه نظامي خود ، تمام وجودش را صرف حضور نزديك و تنگاتنگ با موضوع دفاع مقدس مي كرد تا آنجا كه موجبات حيرت سايرين را به اهميت چرايي توجه به « برخورد نزديك با جنگ » بر مي انگيخت.

شدت تمركز و تأمل توأم با بصيرت و گره گشايي كه در او همواره جلوه داشت نه تنها انگشت حيرت را بر دهان دوست مي نشاند ، بلكه شگفتي بسيار آميخته با ترس و ريب دشمن را نيز با خود به دنبال داشت.

ساز و كار توانا و كارآمد رزمي اي كه « سردار حسن باقري » در امر « اطلاعات و عمليات » بوجود آورده بود از آنچنان استحكام و قدرتي برخوردار بود كه به اذعان آن دسته اي از ژنرالهاي ارشد نظامي صدام كه دوره هاي پيشرفته تكميلي را در آموزشهاي كلاسيك نظامي آنهم زير نظر سيستم نظامي شوروي سابق گذرانده بودند و از ارزش مؤلفه هاي ممتاز جنگهاي كلاسيك بخوبي مطلع بودند ، نحوه و چگونگي عملكرد « سردار باقري » ، بسيار پيچيده و غير قابل پيش بيني مي نمود. اين فرماندهان ارشد نظامي كه به هنگام اسارت به دست رزمندگان اسلام درمانده از هرگونه محاسبه و اظهار نظري نسبت به دلايل شكست عملكرد خويش آنهم پس از استفاده از اطلاعات دقيق و تصويري هوا ـ فضا و ماهواره اي در خصوص موقعيت خويش و جبهه اسلام بودند ، اقرار مي كردند ارزيابي شان از « حسن باقري » كه به نام ( و نه به چهره ) او را خوب شناخته بودند يك « عجوبة » نظامي بود كه آسايش را از ارتش عراق گرفته است و ترس را بر آن مستولي نموده است.

آنها وقتي از روبرو مشاهده كردند « حسن باقري » كه نامش لرزه بر اندامشان مي انداخت ، يك جوان كم سن و سالي است كه تازه مرز 26 سالگي را گذرانده است و جثه اي ريزنقش و نحيف و شكننده دارد اما هنرش اين است كه خواب را از آنها ربوده و قادر بوده محاسباتشان را در هر محور عملياتي تاكتيك و تكنيك بر هم زند ، زبان حيرت و اعجاب خود را در اقرار به اين برآيند مي گشودند.


ترجمه ي اسناد دشمن

اقدام ديگري است كه توسط « سردار حسن باقري » در واحد اطلاعات ـ عمليات رزمي جنوب با تكيه بر قدرت خلاقيت و ابتكار او راه اندازي شد. زيرا ، در ماههاي ابتدايي شروع جنگ اگر چه ممكن بود پس از يك عمليات و يا حركت ايذايي ايران عليه عراق اسناد و مداركي از دشمن بر جاي مانده ولي كمتر كسي به آنها توجه و بها مي داد. اما سردار باقري كه از شم قوي و روحيه واقعي نظامي برخوردار بود خوب مي دانست از اين اسناد و مدارك به دست آمده چگونه مي توان بهره برداري نظامي عليه دشمن كرد.

پس سعي مي كرد حتماً به دنبال هر عملياتي بر اساس اسناد يا مداركي كه از دشمن بر جاي مانده بخشي از اوقات خود را چنانچه موجود بود صرف ترجمه آن و پرداختن به مختصات نقشه بر اساس مشهوداتي كه در آن ترسيم شده بود بنمايد و با ترفند آتي بعثيون مقابله مقتضي را به عمل آورد.

در اين مورد يكي از همرزمان « سردار حسن باقري » مي گويد:

« در اوايل وقتي يك سري مدارك از عراقيها مي گرفتيم ، شايد كمتر به آنها اهميت داده مي شد و يا به صورت كاغذپاره رها مي شد ولي با اهميت زيادي كه شهيد براي اين مسائل قائل بود ، مي گفت: بايد روي اينها كار كنيم و اصرار داشت كه وقتي اين مدارك به دست آورده مي شود ، سريعاً به ستاد عملياتي جنوب بفرستد و در آنجا به كمك دوستان و تعدادي از برادران عرب زبان ، كه آشنا به زبان فارسي بودند ، بخش ترجمه به راه انداختند كه بعدها ما تأثير مثبت آن ر دريافتيم و اين مسأله خود نقطه عطفي در جنگ بود. »

 جمع آوري اطلاعات دشمن از اسيران عراقي


يكي ديگر از اقداماتي بود كه در واحد اطلاعات ـ عمليات رزمي جنوب به انديشه و عملكرد « سردار باقري » صورت گرفت.

او معتقد بود كه از اسيران عراقي تا مي توان بايد اطلاعات جذب نمود و باورش اين بود كه بخشي از استراتژي جنگ عراق در بيان اطلاعاتي است كه از زبان اسيران شنيده مي شود و خود را نيز ملزم نموده بود كه از اين اطلاعات به منظور شناخت عقبه دشمن و آرايش نظامي و رزمي و سازمانهاي تابعه آن استفاده كند ، كه البته سردار باقري خود ضمن تحقق اين امر توانست خدمات بي دريغ و قابل توجهي به اهداف جنگ و دفاع مقدس ما بنمايد.

 
تاسيس بخش * شنود*

 
يكي از كارآمدترين اقدامات « سردار باقري » در واحد اطلاعات ـ عمليات رزمي جنوب بود كه به طريقي ديگر اطلاعات مربوط به موقعيت و استراتژي دشمن را در دسترس ما قرار مي داد و ما را از وضعيت آن مطلع مي ساخت.

« سردار باقري » عقيده و بيانش اين بود: با يك بي سيم كوچك هم شده ، بايد اين بخش را راه انداخت و لذا فهميد كه عراقيها چه مي گويند و چه اطلاعات مفيدي در اين زمينه مي شود به دست آورد.»

تشکيل يگان هاي تخصصي

از جمله اقدامات اساسي ديگر « سردار حسن باقري » كه در نوع خود منحصر به فرد است تشكيل يگانهاي تخصصي اعم از مهندسي ـ رزمي ، زرهي ، توپخانه ، ادوات ، ش م ه ، پدافند هوايي ، بهداري رزمي ، ساماندهي نيروها و كمكهاي مردمي و بكارگيري عناصر بسيج مردمي در جنگ بود كه هر يك از اين بخشها در طول دفاع مقدس ، خود به تنهايي سرفصلي از خدمات كلان و پر ثمر به جنگ قهرمانانه و شرافتمندانه طي مدت 8 سال پيش روي ما گشودند.

تربيت نيرو

 
تربيت نيرو » از جمله اقدامات ويژه اي است كه در دامنه آن خدمات سرشاري عايد مسئولان و رزمندگان اسلام نمود.

سردار حسن باقري » به رغم آنكه به ظاهر دوره هاي كلاسيك مديريت جنگ را در بخش اطلاعات و عمليات نگذرانده بود ، ولي مانع از آن نشد كه نتواند ارزيابي و تحليل درست از استراتژي ، اهداف ، تاكتيك و تجمع نيروها و موقعيت نظامي دشمن داشته باشد.

شاكله شخصيت ممتاز « سردار باقري » از كودكي با خصال نيكو آميخته شده بود و همانطور كه در مقاطع مختلف گذشته نيز در زندگي مسئوليت را درست تشخيص داده و به آن عمل مي كرد ، اين بار نيز آبديده تر از پيش به بركت فضيلتهاي به هم تنيده اي همچون انضباط در امور ، داشتن آرامش و طمأنينه همراه با بصيرت ، برخورداري از استعداد و هوش خدا داده ، جمجمه خويش را به خدا سپرده بود و در كلاس درس او كه دانا است و حكيم و آموزگار هستي ، آموخت آنچه را نمي دانست.

گوئيا ، خداوند اطلاعات ابزاري موجود مورد نياز باقري را در « سر » ي كه به خدايش سپرده تعبيه نموده بود تا در زمان درماندگي و احتياج از آن توشه برگيرد و كليد گشايش گره هاي كور پيش روي را با مكاشفه و كنكاش در آن موضوع به مشاهدات و ارزيابي عيني و واقعي خود از رخدادهاي در حال وقوع و راهكارهاي آنها آميخته نموده و راه گريز و خلاصي را بيابد.

سردار باقري توأمان مي كوشيد از دريچه « حكمت نظامي » آموخته هايش را گرفته و به سايرين بياموزاند. او در شرايطي كه به جمع آوري اطلاعات و در مراتب بالاتر بعدي فرماندهي قرارگاه نصر و يا ساير مسئوليتهاي مهم مي پرداخت از آموزش نيروهاي واحد اطلاعات ـ عمليات رزمي غافل نمي گشت و خود شخصاً نيروهاي اطلاعات ـ عمليات را در هر رده نظامي ، نسبت به اين وظيفه توجيه و آزموده مي كرد. زيرا هدف او وقوف آنها به حساسيت و اهميت خدمتي كه به پيشرد جنگ خواهند نمود ، بود.

« سردار باقري » با حوصله زياد كه در نهادش وجود داشت تازه واردها را آموزش داده و توجيه مي كرد و بعد از اطمينان از اينكه آنها مي توانند خود اداره امورشان را پيش ببرند ، كار را به آنها واگذار كرده و فقط به نظارت و پيگيري بر كارهايشان اكتفا مي نمود.

در تداوم آموزش و رساندن نيروها به كفايت لازم و كافي ، هر ماه ميزان پيشرفت آنها را در رشد و كارايي مي سنجيد و چنانچه نياز به اصلاح بود اشكالات آنها را مرتفع مي ساخت.

پيگيري امور

« پيگيري امور » يكي از مؤلفه هاي شخصيتي « سردار باقري » بود كه به طور منظم و فراگير در قالب واحد اطلاعات ـ عمليات رزمي »اعمال و بشدت رعايت مي شد. به طوري كه فرماندهان و افراد مختلف به خوبي مي دانستند كه « سردار باقري » بسيار قائل به اين مرام و نظم نظامي است كه قبل از حضور و بازرسي از رده هاي زير مجموعه ، آنها بايد كارشان را به اتمام رسانده و گزارشهاي مربوطه را آماده كرده و پيرامون هر آنچه كه قرار است « سردار باقري » به هنگام بازرسي بداند ، اطلاعات مشخص ، جزئي و دقيق را ارائه دهند.

در اين باره شهيد بزرگوار زين الدين مي گويد:

« هميشه به ما مي گفت به گونه اي در قرارگاه باشيد كه خواستيم از آنجا به جاي ديگر برويم ، سريع اين كار را انجام دهيم و ما هم وسايلمان را طوري آماده كرده بوديم و هر جا او با ماشينش مي رفت ما هم سريعاً به دنبالش وسايل را جمع آوري مي كرديم و مي رفتيم. »

 
 تلاش براي وفاق و انسجام ميان كليه نيروهاي دست اندركار جنگ اعم از سپاه ، ارتش و بسيج

از مهمترين اقدامات ديگر «سردار حسن باقري » تلاش براي وفاق و انسجام ميان كليه نيروهاي دست اندركار جنگ اعم از سپاه ، ارتش و بسيج بود و طراحي نوع و چگونگي هماهنگي ميان ارتش و سپاه در قرارگاه مشترك از كارهاي مؤثر و قاطع اوست.

او عقيده داشت چنانچه واحدها و نيروها در يك هماهنگي و وحدت كامل قرار داشته باشند خواهند توانست از يك منظر استراتژيك و با استفاده از حساسيت مقابله درست و قابل حصول نتايج شايسته را دريابند و هر يك از اين يگانها به تنهايي در پيشبرد اهداف جنگ با موفقيت تمام سهم خود اداء نمايند.

لذا همواره مي كوشيد ارتباط و اتصال آنها از هم نگسلد و بر پيوندشان با هم تأكيد فراوان داشت ، كه نمونه هاي بارز اين يگانگي و وحدت را در عملياتهاي بزرگ فتح المبين و بيت المقدس مي توان به استناد تاريخ جنگ 8 ساله مورد بررسي و تأمل قرار داد. بايد اذعان كرد اگر نبود افق ديد بالاي « سردار حسن باقري » در ايجاد بنياني مرصوص به منظور تحقق انسجام ملي و نظامي ميان مديران و سياستگزاران ، فعالان و نيروهاي سپاه ، ارتش و بسيج ، بطور قطع جان فشاني ها و رشادتهايي كه توسط اين نيروها بر دفاع مقدس 8 ساله مترتب گرديد ، هيچگاه واقع نمي شد و فتوحات به دست آمده عملي نمي گرديد.

امير سرتيپ حسني سعدي مشاور معاون هماهنگ كننده ستاد كل نيروهاي مسلح در اين خصوص مي گويد:

« آشنايي من با شهيد باقري از مرحله طرح ريزي عمليات فتح المبين ( آذر ۱۳۶۰ در قرارگاه نصر ) است و تا آن موقع هيچ شناختي از شهيد نداشتم . آن موقع من فرمانده لشكر ۲۱ حمزه بودم.

اولين جلسه معارفه فرماندهان قرارگاهها كه شامل فرماندهان لشكر ۵ نصر به فرماندهي شهيد باقري و لشكر ۲۱ حمزه كه من بودم.

من تازه در آن جلسه براي اولين بار قيافه حسن را ديدم ، يك جوان باريك اندام و خوشرو.

جلسه اول زياد همديگر را درك نكرديم و لذا تحويل هم نگرفتيم . بعد از يكي دو جلسه كه از آن روز گذشت و در ادامه ارتباطمان كه دائماً با هم كار مي كرديم ، ديدم علي رغم تصور اوليه ام من با يك دوست شريف و با يك انسان والا همكار هستم.

در عمليات فتح المبين كه يكي از بزرگترين عملياتهايي بود كه در ابعاد مختلف داراي ويژگيهاي بسيار والا بود با هم عمل كرديم. پس از عمليات فتح المبين كه با موفقيت كامل انجام شد سريع ظرف چند روز آماده عمليات بيت المقدس شديم . ابتدا رفتيم شناسايي محل قرارگاه و خيلي سريع به اتفاق شناسايي كرديم و پس از تعيين جا ، آن را آماده كرديم. سريع واحدهاي عمليات به مناطقي در دزفول ، خرمشهر و آبادان جابجايي انجام داده و مستقر شدند كه اين اقدامات به اتفاق شهيد باقري صورت گرفت و هماهنگي ها را با هم انجام داديم. روزها بچه هاي ارتش و سپاه با هم مي رفتند براي شناسايي و بر مي گشتند و روزانه گزارش پيشرفت كار مي دادند.

پس از عمليات من و شهيد باقري نشستيم و دشواريهاي عمليات بيت المقدس را بررسي كرديم . ديديم هيچ سختي بيشتر از آن نبود كه در بعد از ظهر روز ۱۶ ارديبهشت در مرحله دوم عمليات به ما وارد شد. زيرا عراق كه تازه متوجه حمله ما شده بود در آن بعداز ظهر به خود آمده بود و متوجه گرديد خط دفاعيش توسط ما تهديد مي شود ، لذا ما را دائماً مورد پاتكهاي مختلف قرار داد و من و شهيد باقري ناچار شديم قرارگاههايمان را جابجا كنيم و برويم غرب جاده اهواز ـ خرمشهر و در يك سنگر محقر عراقي مجدداً بي سيم ها را راه انداختيم و با واحدهايمان مجدداً تماس برقرار كرديم. كنار هم بوديم و از هم هيچ فاصله اي نداشتيم. بي سيمهايمان نيز به همان ترتيب . اين ميكروفون مال ارتش ، اين ميكروفون مال سپاه ، با هم عمل مي كرديم.

اين برادر عزيزمان با تمام وجود تلاش مي كرد كه واحد را در جهت ايثار و مقاومت و پايداري تشويق كند و روحيه بدهد. اگر آن لحظه كه فشار پاتكها ، آتش توپخانه ها ، بمباران هوايي و پيشروي واحدهاي رزمي دشمن بر ما بسيار سنگين و شديد بود ، چهره اين برادر شهيد را مي ديديد ، متوجه مي شديد يكپارچه جوهر و تلاش و آتش بود و اين تصور ايجاد مي شد انگاري خودش يك آر پي جي دستش گرفته و در حال مقابله رو در رو با پاتك دشمن است.

با اين شدت و با اين روحيه و با تمام وجود واحدها را هدايت و كنترل مي كرد ، صدايش گرفته بود ، اگر چه در آخرين لحظات آن روز كه به غروب نزديك مي شديم ، او تمام بچه ها ها را همچنان تشويق مي كرد و آنها را به ادامه پايداري و مقاومت در مقابل دشمن فرا مي خواند و خلاصه در آن قرارگاه عمليات بسيار داغ و حساس بود.

به هر حال آن روز در اثر فداكاري و تلاش اين برادر عزيزمان ، بچه ها مقاومت كردند . و اينها به خاطر روحيه اي بود كه ايشان به بچه ها مي داد و واقعاً صحبت ايشان براي بچه ها روحيه بود. »

 ازدواج
 
« حسن باقري » در دي ماه ۱۳۵۹تحولي در زندگي شخصي اش پديد آورده و با دختري از خطه سرسبز و خون رنگ خوزستان پيمان ازدواج مي بندد و با دو روز غيبت حضور از خطوط مقدم جبهه به تهران جهت اين امر مهم رهسپار شده و با وسايل اندكي نظير ظرف ، پتو و كارتني پر از كتاب مجدداً به اهواز و اساساً جبهه و ادامه خدمت برمي گردد.


زندگيش بسيار ساده شروع و ادامه يافت و هيچگاه در دوران كوتاه زندگي مشترك خبري از تجملات و رفاه مشاهده نشد. او از سر بي نيازي به دنيا نگاه مي كرد و قناعت را ضرورت يك زندگي سالم مي دانست ، البته اين به آن معنا نبود كه او با لذايذ دنيايي مخالف بود ، بلكه ضمن آنكه تمامي حلال مادي را دوست داشت ، ولي خود را اسير آنها نمي دانست و بر كشور وجود مقتدر و با اراده انساني خود حكومت مي كرد.

 فرماندهي و شجاعت
 
او در هدايت و راهنمايي دستگاه جنگي و نظام حاكم بر آن در منطقه جنوب به عنوان ركن اصلي اطلاعات و عمليات رزمي آنگونه با قدرت عقل ، ايمان و باور قلبي عمل مي كرد كه به گمان بسياري از فرماندهان نظامي از او به عنوان فرمانده فرماندهان همواره ياد مي شد.

كليه فرماندهان باور داشتند مفتاح حل معماهاي موجود در هر عمليات و وضوح مواضع تاريك آن در كلام قوي و به دور از مبالغه حسن باقري است كه نتيجه تلاش مؤثر و خستگي ناپذير در اين زمينه است و تشكيل واحد اطلاعات و عمليات كه يكي از ابتكارات شخصي اوست و هيچ كس تا آن زمان اين تشكيلات را نساخته بود براي اين مهم تأسيس شده بود ، كه انشاء ا... اين اقدام جزء باقياتٌ الصالحات او در آخرت باشد.

جمع بندي گزارشهاي مختلف او كه در مدت دو سال خدمت در امر طراحي و برنامه ريزي تحركات و عملياتهاي جنگ به ويژه در منطقه جنوب توسط سردار باقري معرف تحليل و استنتاج صحيح او بود ، همواره از يك اعتقاد و باور قلبي ريشه دار پيروي مي كرد و آن عبارت بود از اينكه او معتقد بود نيروهاي ما تنها در شرايطي قادرند بر دشمن فائق آيند كه درك دقيق و مبتني بر اطلاعات درست از موقعيت خود و دشمن داشته باشند. او بدون هرگونه گزافه گويي و مبالغه و يا كم كردن از اهميت اطلاعات ارائه شده با چنان زيبايي و وضوح مسايل نظامي را اظهار مي كرد كه حتي كساني كه آشنايي نداشتند ، خيلي سهل و ساده متوجه مي گرديدند.

اين ديدگاه هميشه به او انگيزه تلاش هدفدار تا نقطه پيروزي كامل را مي بخشيد و به واسطه آن اطمينان و اعتقاد فرماندهان نظامي به « چشم بيدار و تيزبين » جبهه ها را بر مي انگيخت ، به طوري كه هيچگاه نبود كه آنها خود را نيازمند به تذكرات فني و استراتژيك « سردار باقري » به عنوان يك طراح و برنامه ريز دورانديش نبينند و اگر چه او به ظاهر مقابل را مشاهده مي كرد ولي براي نيل به افقهاي ارزشي و عزت مدارانه عملياتها مي كوشيد عاليترين و قابل اجراترين طرح و برنامه را ارائه دهد ، و لذا همين امر سبب گرديد تا نگرش جامع و تابع استدلال قوي و واقع بينانه او زمينه تحولات بزرگي را در امر هدايت رو به جلوي جنگ فراهم سازد.

در بازديدي كه اعضاء كميسيون دفاع مجلس وقت به سرپرستي حجه الاسلام و المسلمين دكتر حسن روحاني از مناطق عملياتي جنوب بعمل آورد تا اوضاع منطقه را از نزديك مشاهده و بررسي كنند ، « سردار حسن باقري » طي نشستي كه با آنها در خصوص وضعيت عملياتي جنگي داشت ، به تشريح موقعيت پيش آمده پرداخت و در خاتمه لزوم هماهنگي بيشتر وزارتخانه ها و ادارات را با مسئولان و مديران جنگ براي پيشبرد آن و برداشتن گامهاي تعيين كننده بعدي گوشزد كرد و به معضلات مربوط و عدم دسترسي به امكانات مورد نياز و راههاي مناسب و عوامل و عناصر تداركاتي و پشتيباني آن اشاره كرد.

دكتر روحاني در بازگشت به تهران ضمن شرفيابي به محضر حضرت امام (ره) و تمام آنچه را « سردار باقري » گفته بود به اطلاع ايشان رساند.

امام (ره) همانجا دستور دادند تمام ادارات دولتي در جنگ حضور فعال داشته و به ويژه وزارت راه و ترابري را موظف كردند براي جنگ كارهاي لازم را انجام دهند. به اين ترتيب تشريح مشكلات و دغدغه هاي مديران جنگ بدون هرگونه گزافه و بر مبناي صحت و درستي از زبان قدرتمند « سردار باقري » مطرح شد و با جرأت و شهامت ابراز گرديد و سبب فعال شدن اداره راه «كربلا» و سپس « نجف » در جبهه گشت و امكانات و تجهيزات مورد نياز مناطق عملياتي نيز مهيا و در دسترس نيروها قرار گرفت.

خودساخته»گي و «آبديده » گي او در كوران زندگي كوتاه اما با بركت و هدفمند ، از او طوفاني از تلاش بي دريغ و چند منظوره كه در عين فروتني و تواضع بدون هيچ ادعايي حركت مي كند ، پديدار ساخته بود.

به دنبال عزل بني صدر از « فرماندهي كل قوا » كه از سوي حضرت امام (ره) ابلاغ گرديد ، بدون هر نوع اتلاف وقت كار طراحي عملياتهاي بزرگ و سرنوشت ساز آغاز شد و در اين راستا « سردارباقري » محور توجه فرماندهان ارشد نظامي قرار گرفت.

او در اولين طراحي بزرگ نظامي براي تحقق درخواست حضرت امام (ره) كه براي سرنوشت «آبادان » محاصره شده در چنگال دشمن ، نگران و دلواپس بودند ، با سرعتي كم نظير وارد عمل شد و ابتدا با طراحي يك عمليات انحرافي و محدود در دارخوين مقدمات و زمينه عمليات شكست حصر آبادان را فراهم مي كند كه با موفقيت به اتمام مي رسد و سپس با طراحي و برنامه ريزي عمليات بزرگ « ثامن الائمه (ع) » در تاريخ 5/7/1360 به فرمان مبارك حضرت امام خميني (ره) فرمانده كل قوا كه فرموده بودند « محاصره آبادان بايد شكسته شود » جامه عمل مي پوشاند.

تأثير و نقش انكارناپذير « سردار باقري » در طراحي و اجراي اين عمليات بر هيچيك از فرماندهان جنگ اعم از ارتش و سپاه كه مشتركاً اداره آن را به عهده داشتند پوشيده نيست و عمليات طوري طراحي و اجرا شد كه هفتاد درصد آن از محوري كه فرماندهي اش به عهده او بود ، صورت گرفت يعني محوري كه وظيفه بستن عقبه دشمن را داشت و هدفش آن بود كه عقبه دشمن را تا نقطه سقوط دنبال كند.

هدف او از طراحي و اجرايي كردن عمليات ثامن الائمه (ع) تصرف پلهاي دشمن بر روي رودخانه كارون ، تصرف و تجهيز جاده آبادان ـ ماهشهر ، و آبادان ـ اهواز و در نهايت شكست حصر آبادان و انهدام نيروهاي دشمن بود كه با رعايت اصل غافلگيري دشمن كوشيد رزمندگان اسلام به سرعت به خاكريزهاي بعثيون يورش برده و آنها را در مدت زمان كوتاه تسخير نمايند ، قبل از آنكه بي هيچ درنگي دشمن بتواند بر آنها تسلط يابد.

عمليات در دو محور اساسي انجام شد كه در اولي پيروز به نتيجه مي رسد ولي در دومي با مقاومت عراقيها مواجه مي شود ولي البته تدبير مبتكرانه «باقري» كه معتقد به استفاده از رزمندگان پيروز محور اول به مدد مدافعان محور دوم عمليات بود آن هم در شرايطي كه بيم محاصره نيروها توسط دشمن در اين محور مي رفت ، مسير آن را به نفع نيروهاي خودي تغيير داد.

اجراي اين تدبير جنگي كه توسط « سردار حسن باقري » پيشنهاد شد ، لحظه به لحظه دايره محاصره دشمن را تنگ تر و آن را كامل تر كرد و از آنجا كه عقبه دشمن نيز بسته شده بود ، ارتش بعث دچار سردرگمي و هدف قرار دادن يكديگر شده و فرماندهان ارشد نظامي عراق كه احتمال به دام بلا گرفتار شدن را نمي دادند ابتدا به شرق كارون گريخته و پس از در هم كوبيده شدن توسط آتش نيروي هوايي و ضد هوايي و شليك توپخانه نيروهاي اسلام ، به غرب كارون مي گريزند و در آنجا نيز پس از دو روز درگيري ، براي اولين بار طعم تلخ شكست را در يك حمله گسترده مي چشند.

بنابراين ، با اين عمليات محاصره آبادان شكسته و اشك شوق و نور اميد سراسر جبهه ها را ، پوشاند و آغاز دور تازه اي از مقابله روياروي و بزرگ رزمندگان اسلام در پهنه مناطق عملياتي با دشمن گرديد.

بلافاصله از سوي « باقري » طراحي و برنامه ريزي عمليات مهم بعدي يعني طريق القدس كه در تاريخ 8/9/1360 در منطقه بستان به عنوان دومين محل براي اجراي حمله گسترده انجام شد ، پيشنهاد گرديد.

در اين عمليات كه با هدف آزادسازي شهر بستان و قطع ارتباط دشمن از شمال و جنوب و انهدام دشمن و عقب راندن آن به مرزهاي بين المللي بود ، « سردار باقري » از ابتكار خلاقيتي جديد استفاده جست.

او به فرماندهان نظامي ارتش و سپاه كه اين بار هم به كمك يكديگر عمليات را اداره مي كردند پيشنهاد ميدهد با رعايت اصل غافلگيري ، دشمن را به دام انداخته و بر او فائق آيند. لذا در شرايطي كه دشمن انتظار حمله داشت هيچ عملياتي انجام نشد تا انكه در شب هشتم اذر ماه 1360 در حاليكه باران شديد مي باريد و دشمن از عمليات رزمندگان مأيوس شده بود از شمال تپه هاي الله اكبر و منطقه شميطيه و سويداني و دهلاويه عمليات طريق القدس در ساعت 30 دقيقه بامداد و با رمز مقدس « يا حسين (ع)» در منطقه عمومي بستان و غرب سوسنگرد آغاز شد .

« سردار حسن باقري » كه معاونت عمليات را به عهده داشت در عملي مبتكرانه پيش بيني كرده بود به دليل مسئوليتهاي مختلف فرمانده تيپها ، ممكن است آنها از هدايت و گزارش عملكرد گردانهاي خود به مقر فرماندهي به طور تمام و كمال برنيايند ، لذا لازم ديد خود شخصاً هدايت گردانها را نظارت و پيگيري كند.

تدبير صورت گرفته توسط سردار باقري هماهنگي منظمي را ميان نيروهاي عمل كننده برقرار كرد و آنها توانستند به مدد آن به سرعت به پيشرفتهاي قابل ملاحظه اي علي رغم رملي بودن منطقه باران خورده و ساير موانع ايجادي توسط دشمن نائل آيند.

با فرار نوميدانه دشمن از دست رزمندگان اسلام پل سابله تصرف گرديد و بر آن نام « كليد فتح بستان » نهادند و شهر بستان پس از ۱۰ ساعت مبارزه به تصرف نيروهاي ما در آمد و با موفق شدن طرح عملياتي « حسن باقري » ، جواب دندان شكن ديگري به رژيم بعث داده شد و ايران پس از گذشت بيش از يك سال مجدداً به مرزهاي بين المللي دست يافت و حضرت امام (ره) بر اين پيروزي نام « فتح الفتوح » گذاردند.


 مجروحيت


 در ساعت 2:30 صبح روز سوم اين عمليات « سردار باقري » كه به خط « سابله » براي بررسي و شناسايي موقعيت عمليات رفته بود ، بدون آنكه اين سه شبانه روز را ساعتي خوابيده باشد ، در حاليكه به وسيله يك جيپ شخصاً براي شناسايي در حركت بود ، ناگهان حين رانندگي در سوز سرماي آن فصل از سال ، به خواب رفته و با يك آمبولانس كه پشت خاكريزي قرار داشت بشدت تصادف كرده و از ناحيه سر و پيشاني شكاف و جراحات سنگيني برمي دارد ، به طوري كه پزشكان ضربه مغزي وارده را كاري و خطرناك ارزيابي مي كردند.

يكي از همرزمانش در اين مورد مي گويد:

مادر اهواز به ملاقاتش رفتيم ، وضع بدي داشت و دائم خون بالا مي آورد. با دكترش كه صحبت كرديم ، گفت وضعش چندان رضايت بخش نيست.

دستش را گرفتم و با او صحبت كردم. يك چشمش كاملاً بسته بود. تافهميد كه كي هستم ، چشم سالمش را باز كرد و پرسيد : مسأله پل سابله چه شد؟ تاكجا پيش رفتيد ؟ چه كار كردند؟

هر كسي او را مي ديد فكر مي كرد كه در حال مرگ است ، اما او در آن حال ، از وضعيت جنگ مي پرسيد. من عصباني شدم و گفتم : « تو با اين حالت چه كار به اين كارها داري؟ » با اصراري كه كرد گفتم كه مشكل پل سابله حل شده و از پيشرفت عمليات برايش توضيح دادم. پس از شنيدن اين حرفها ، تا حدي راضي شد و آرام گرفت.

در حالي كه همه از زنده ماندنش نااميد بودند ، زنده ماندن او واقعاً به معجزه شبيه بود. در حقيقت خدا نگهش داشته بود تا فرصت شهادت نصيبش گردد ، زيرا بارها از خدا خواسته بود كه در تصادف كشته نشود و افتخار شهادت را پيدا كند. هميشه مي گفت « چون در مقابل شهداء مسئوليم ، به هر طريق ديگري بميريم خدا گناهانمان را نمي بخشد .

بعد گفت: « قرار است مرا به بيمارستان اصفهان ببرند. تلفن كنيد و پيشرفت عمليات را خبر دهيد. سپس از اصفهان به تهران منتقل شد. دكتر گفته بود كه بايد يك ماه استراحت مطلق كند. در غير اين صورت به سردردهاي مداوم دچار مي شود. »

او علي رغم اين تذكر ، حداكثر پس از يك هفته به اهواز برگشت و در حالي كه حالش به حدي بد بود كه نمي توانست مدت زيادي سرپا بايستد و همانطور كه دكتر گفته بود سردردهاي شديدي مي گرفت. حتي در همان حال نيز دراز مي كشيد و نامه ها را مي خواند و يا مي نشست و كار مي كرد و به هر حال بي كار نمي ماند و در شهر اهواز امور را دنبال مي كرد.

تا آنكه پس از مدتي كه از عمليات پيروزمند طريق القدس مي گذشت و در آستانه برگزاري مراسم بزرگداشت دهه فجر انقلاب اسلامي عراق در منطقه بستان دست به يك عمليات هجومي براي كمرنگ نمودن اين پيروزي و مراسم بزرگداشت پيروزي انقلاب زد و منطقه چزابه را مورد هجوم قرار داد و پيشروي هايي تا مرز دفاعي ما داشته و تلفاتي به ما وارد كرد.

اين واقعه نگذاشت « سردار باقري در اهواز بماند و لذا راهي منطقه عملياتي بستان و خط مقدم شد.

 عمليات هاي پيروزمندانه
 
  بسم رب الفاتح

ايام سختي بود و فرماندهان مي دانستند اگر دشمن موقعيت پيشروي اش را تحكيم و تثبيت نمايد ، اول چزابه و سپس بستان سقوط مي كند.

با آمدن « سردار باقري » محور عملياتي بستان مجدداً به جنب و جوش در آمد. اگر چه فرماندهان به دليل وخامت حال او از حركت اش به خطوط مقدم جبهه به شدت ممانعت مي كردند ولي توفيقي حاصل نشد و در حوالي ظهر كه به منطقه آمد به همراه چند تن از نيروهاي اطلاعات ـ عمليات به منظور شناسايي و بررسي موقعيت ما و دشمن در مقابل يكديگر راهي خط مقدم شد و پس از گذشت چند ساعت در ساعت 5 بعد از ظهر به مقر فرماندهي بازگشت و ضمن توجيه فرماندهان و ارائه گزارش تحليلي به آنها ، خطر تعلل در مقابل ارتش صدام را گوشزد نموده و تأكيد كرد چنانچه اين وقفه در مقابل دشمن طولاني گردد به عمليات قريب الوقوع فتح المبين كه قرار بود در اسرع وقت صورت گيرد آسيب جدي وارد خواهد آمد.

لذا با وجود نزديك شدن به غروب مصرانه ظرف دو ساعت 4 گردان فراهم آورد و خود به عنوان فرمانده گرداني كه قرار بود خطرناكترين بخش عمليات را اداره كند ، وارد ميدان عمل و نبرد با دشمن گرديد.

« سردار باقري » آنقدر به وظيفه خود و خدمت بدون كمترين چشم داشت به جنگ و دفاع مقدس متعهد بود و خود را ملزم مي دانست كه در شرايطي كه آن موقع در سمت سرلشگري خدمت مي كرد و لزوماً در يك لشگر بيش از 15 گردان به كار گرفته مي شدند ، ولي در اين عمليات او با فرمان راندن بر 4 گردان وارد عمل گرديد و از ساعت 9 شب كه آغاز عمليات بود تا پايان آن شب به كمك نيروها بيش از 400 كشته و اسير گرفتند و براي يك هفته مشكل تهاجم مجدد دشمن را مرتفع نمودند.

با كار موثر « سردار حسن باقري » در اين عمليات و به دنبال آن عمليات طراحي شده ديگر او كه در هفته بعد از اين عمليات كه در تاريخ 29/11/81 واقع شد براي هميشه مشكل چزابه رابه ياري نيروهاي اسلام و به لطف خدا حل نمود.

سردار محمد باقري برادر گرامي « سردار حسن باقري » مي گويد:

انجام وظيفه براي او بزرگترين مسئوليت بود و اينكه اصلاً برايش مطرح نبود مسئوليت و مقام و شأن و منزلت و جايگاهش چيست؟ در سطوح پايين مديريت جنگ كه از مراتب نظامي او بسيار فاصله داشت اگر نياز بود به طور متعدد و مكرر حضور و فعاليت داشت »

با نزديك شدن به دوم فروردين ماه 1361 و انجام عمليات غرور آفرين فتح المبين به طور دائم جلسه هماهنگي ميان يگانهاي ارتش و سپاه برگزار مي شد و در اين ميان محور همه نظرات ، سخنان و ارزيابي هاي « سردار حسن باقري » بود كه ضمن ارائه طرحي كه خود شخصاً بر روي آن كار كرده و آماده ساخته بود ، مدل مبارزه عليه دشمن را تعيين مي كرد ، البته در اين ميان طرحهاي ديگري نيز از سوي ارتش و سپاه ارائه گشت.

ولي همه حاضران و پيشنهاد دهندگان به طرح « سردار پاسدار باقري » با نوعي باور و اطمينان مي نگريستند.

او معتقد بود كه اساس سازماندهي نيروها بايد بر مبناي ادغام يگانهاي ارتش و سپاه با يكديگر باشد و شكل آن زياد منظور نظر « سردار حسن باقري » نبود.

از نظر او مهم نبود فرمانده گردان سپاهي باشد يا ارتشي و جانشين آن ديگري باشد ، ولي نحوه هماهنگي آنها در پيشبرد عمليات بيشتر حائز اهميت و توجه او بود. او در ادامه استدلالش گفت: « من فرمانده گردان به كسي مي گويم كه همراه نيروهايش تا منطقه درگيري برود و تا تصرف هدف در گردان باشد. »

پس از جلسه همه فرماندهان تركيبي جز يكي آمدند و گفتند كه ترجيح مي دهند برادران سپاه فرمانده عمليات باشند. زيرا فرماندهان ارتش در آموزش كلاسيك خود كه تا آن موقع داده مي شد نياموخته بودند كه فرمانده گردان با نيروهايش براي انجام عمليات برود و در نتيجه چنين تجربه اي نداشتند. آنها در اينگونه مواقع طوري عمل مي كردند كه فرمانده گردان در پشت منطقه درگيري چادر مي زدند و از همانجا نيروها را هدايت مي كردند و خود شخصاً وارد ميدان عمل نمي شدند. البته اين رويه بعدها ترميم شد و آنها نيز به شيوه ديگر عمليات مي كردند.

« سردار باقري » مي گفت: « فرمانده گردان آن كسي است كه قبل از رسيدن گردان به منطقه عمليات ، پايش به منطقه برسد و قبل از اين كه صداي شليك ها شنيده بشود ، صداي عراقي ها را بشنود » ، كه منظور او نزديكي بيش از حد به دشمن در موقع عمليات بود.

در عمليات فتح المبين او نقش كليدي داشت و به عنوان فرمانده لشكر نصر سپاه به انضمام فرمانده قرارگاه مشترك عملياتي از طرف سپاه فعاليت داشت. در كنار اين قرارگاه نيز ، قرارگاههاي فتح ، فجر و قدس نيز زير نظر قرارگاه مركزي كربلا قرارگاه نصر به طور مشترك تشكيل شده بود از فرماندهي « امير سرتيپ حسني سعدي » از ارتش و « سردار سرلشگر پاسدار حسن باقري » از سپاه.

او دائماً بررسي هاي خود را مورد محاسبه و ارزيابي قرار مي داد و طي شبهاي قبل از عمليات خواب بر چشمها نياورد. آنقدر به طرح و برنامه ريزي خود ايمان داشت كه حتي قادر بود برآورد كند در كدام زمانها چه پيشرفتهايي حاصل مي گردد.

عمليات فتح المبين در ساعت 30 دقيقه بامداد 2/1/61 در غرب دزفول و شوش با هدف انهدام دشمن و آزادسازي ارتفاعات و مناطق جنوب كشور آغاز گرديد. در ابتدا قرارگاه نصر پيشروي كرد تا عمق نيروها دشمن به اهدافش تحقق بخشيد. ولي قرارگاه فجر كه در جنوب قرارگاه نصر قرار داشت در جبهه شوش با موانع زيادي روبرو شد و جلوي پيشرويش به سوي دشمن سد گشت و « ارتفاعات رادار » كه عراقي ها بر آن تسلط داشتند همچنان در دستشان بود. قرارگاه قدس نيز در جبهه عين خوش مورد پاتكهاي سنگين دشمن بود و احتمال شكست آن مي رفت.

براي حل مشكل پديد آمده « سردار باقري » پيشنهاد كرد نيروها به پشت « ارتفاعات رادار » رفته و دشمن را غافلگير كنند.

علي رغم دشواري هايي كه فرمانده گردانها و نيروها را سردرگم و كلافه نموده بود ، با اعتماد به نفس زيادي كه به طرح و برنامه ريزي خود و زمان بندي آن داشت نيروها را متقاعد نمود كه با پيشروي و اجراي آنچه او مي گويد ، آنها خواهند توانست به پيروزي اطمينان داشته باشند.

لذا با اطاعت فرمانده گردانها و نيروهاي شان از دستورات « سردار باقري » در همان محور ضمن تصرف « ارتفاعات رادار » تلفات و خسارات قابل توجهي به دشمن وارد آمد.

در مورد مشكلاتي كه در محور « امام زاده عباس » نيز براي رزمندگان پيش آمده بود و پس از گذشت 24 ساعت هنوز حل نشده بود ، فرماندهان آن محور با بكار بستن طرحي كه « سردار باقري » داد آنجا را به راحتي تصرف كردند.

در حين عمليات جلساتي كه او با فرماندهان ارتش و سپاه نسبت به توجيه موقعيت ايجاد شده داشت ، به دليل برخورداري از قاطعيت و شيوايي گفتار آنقدر حسن اطمينان و اعتماد به اين گفته ها را در عين تعجب و ناباوري در دل آنها تقويت كرد ، كه اگر تا آن زمان به او شك و ترديد داشتند ، از آن پس به درستي حرفها و كارهايش ايمان آوردند و بر ارادت آنها به او افزوده شد.

عمليات فتح المبين هم با پيروزي و سربلندي تمام در سه مرحله انجام شد و همه نماز شكر بجا آوردند و در اين ميان مهر تأييد ديگري در دفتر زرين زندگي « سردار حسن باقري » درخشيدن گرفت. پيروزي آنقدر بزرگ و شكوهمند بود كه خبرگزاريهاي جهاني بشدت تحت تأثير آن ، به ناچار گوشه هايي از آن را براي دنيا مخابره كردند و در اين ميان « راديو لندن » اظهار مي دارد : « خبرنگاراني كه در ايران به ديدار از جبهه هاي جنگ رفته اند ، تأييد مي كنند كه نيروهاي عراقي در نبرد عظيمي در اطراف دزفول تلفات شديدي را متحمل شده اند و ضايعات بسياري بر تجهيزات آنان وارد آمده است »

ولي « سردار باقري » كسي نبود كه از خطر كردن بگريزد و يا عقب نشيني نمايد. او مرد ريسك و خطر بود ، او نيك مي دانست احساس آسودگي از جناح دشمن كردن مساوي با عَدَم و مرگ است.

لذا ، پرونده عمليات جديد ديگري را با نام « بيت المقدس » گشود و مشغول شناسايي ، بررسي مواضع دشمن و نيروهاي خودي ، تحليل ، طراحي و برنامه ريزي عمليات شد

« سردار سرلشگر پاسدار باقري » از نيروهايي كه در ابتداي عمليات فتح المبين كار شناسايي آن را انجام داده بودند ، خواست ظرف 48 ساعت هر كار يا مسافرت و امور شخصي دارند انجام دهند و سپس آماده ، اما كاملاً مخفي در محل انرژي اتمي كه در جنوب خوزستان بود مستقر شوند تا پيرامون عمليات مهم ديگر كه برجسته تر از عمليات فتح المبين خواهد بود و داراي بار ارزشي و اعتبار قابل توجه براي نظام جمهوري اسلامي است صحبت كند ولي وي نام عمليات را اعلام نكرد.

با استقرار اعضاي تيم شناسايي در محل مورد نظر او در عين مهرباني و آرامش ، اما محكم و قاطع و با تأكيد بر اينكه كوتاهي را در اين امر نمي پذيرد ، مأموريت شناسايي جاده خرمشهر را به عهده گروه گذارد .

« سردار باقري » شناسايي اين عمليات را با وسواسي بيش از ساير عملياتهاي انجام شده دنبال مي كرد و از گروه خواست كاملاً تجربي و حسابشده اطلاعات خود را جمع آوري كنند و به او گزارش دهند.

براي آماده سازي طرح اين عمليات واقعاً او هيچ كوتاه نيامد و علي رغم سختي ها و مرارتهاي زيادي كه به علت دشواري كار براي گروه پيش مي آمد ، او هيچگاه مأموريت شناسايي را متوقف و يا به تعويق نيانداخت.

او هدفش فتح خرمشهر بود تا به فرمان حضرت امام (ره) كه فرموده بودند « خرمشهر بايد آزاد گردد » هر چه سريعتر جامه عمل بپوشاند ، لذا دلايل و نا ملايمات وارده به گروه شناسايي هرگز در او راه نداشت و مانع از رسيدن او به هدف عمليات كه آزادسازي خرمشهر بود نمي شد و اصولاً اين دلايل براي او بي معنا بود.

در آخرين جلسه مشترك فرماندهان ارتشي و سپاه تدابير نهايي عمليات بيت المقدس در سخنان حاضران و به ويژه سردار بزرگ عملياتهاي جنوب « حسن باقري » كه از دقت و وسواس خاصي برخوردار بود ، انديشيده ، و مسئوليتها تعيين و واگذار گرديد ، و در انتهاي جلسه نيز قرار شد عمليات در دهم ارديبهشت ماه يك هزارو سيصدو شصت و يك آغاز شود .

در اين عمليات مسئوليت فرماندهي لشگر نور و با حفظ سمت فرماندهي قرارگاه مشترك عملياتي از جانب سپاه را «حسن باقري» عهده دار شد ، و شخصاً هدايت عمليات را در سختترين و فعالترين محورهاي جنوب يعني شلمچه و شمال خرمشهر به عهده گرفت.

پس از گزارش آخرين شناسائي و تعيين برايند دقيق از نوع ارايش و استحكامات و تجهيزات سبك و سنگين دشمن ، بالآخره عمليات بيت المقدس از محور هاي جنوب و غرب كارون ، جنوب غربي اهواز ، و شمال خرمشهر در ساعت 30 دقيقه بامداد دهم ارديبهشت ماه با رمز «يا علي ابن ابيطالب(ع)» با صدور فرمان مشترك برادر محسن رضايي فرمانده كل سپاه و سر تيپ صياد شيرازي فرمانده نيروي زميني ارتش از قرارگاه مشترك كربلا به نيروهاي تحت امر شروع گرديد تا خرمشهر قهرمان و مناطق در بند هويزه ، جفير ، ايستگاه حسينيه و جاده اهواز ـ خرمشهر از اشغال دشمن آزاد گشته و نيروهاي بعثي شكست خورده تا مرزهاي بين المللي عقب نشيني نمايند.

عمليات در سه مرحله با موفقيت انجام شد و اگر چه بعثيون كافر به هر نحو ممكن تلاش كردند تا مقابله نيروهاي اسلام را كه متشكل از سپاه ، ارتش و حضور گسترده نيروهاي بسيجي و مردمي بود خنثي كنند و حتي در مواردي وارد جنگهاي تن به تن نيز گرديدند ولي عزم آهنين رزمندگان پرتوان اسلام عالي تر از آن بود كه در مقابل مقاومتها ، پاتكها و بمبارانهاي دشمن نااميد گردند و دست از تلاش نهايي براي آزادسازي مناطق استراتژيك اول جنوب بردارند. آنها وجب به وجب مناطق آزاد شده در عمليات بيت المقدس را با قطره قطره خون گلرنگ خود رهايي بخشيدند و در بهار خوزستان دشت آن را ارغواني نمودند.

نقل مي كنند در بحبوحه نبرد رزمندگان اسلام با دشمن بعثي در منطقه شلمچه و شمال خرمشهر آنقدر عرصه بر نيروهاي تحت امر قرارگاه نصر تنگ مي شود كه چند تن از فرمانده گردانها نزد حسن باقري بازگشته و اظهار نگراني و دلخوري از تدابير تاكتيكي او در مورد نحوه مقابله با دشمن مي كنند و نهايتاً از ادامه كار ممانعت كرده و مي گويند: « مگر بالاتر از سياهي هم رنگي هست و سردار باقري در پاسخ مي گويد: « بله ، سرخي خون شهيد كه بر زمين مي ريزد و قوه محركه شما خون شهيدان است.»

سردار پاسدار « حسن باقري » در محور عملياتي شلمچه عراقي ها را به خروج از مرزهاي داخلي وادار كرد و در شمال خرمشهر آنقدر عرصه را به دشمن تنگ كرد كه تا پشت خرمشهر به آنها محاصره ادامه داد و زماني كه بعثيون ديدند ارتباط نيروهاي داخل خرمشهر با عقبه آنها در شلمچه قطع گرديده ، مدتي مجبور به مقاومت شدند ولي با نااميد شدن از دفع حمله نيروهاي اسلام در عين وحشت و سراسيمگي در ابتدا به اين طرف و آن طرف پناه بردند و نهايتاً گروه گروه خود را تسليم نمودند و بدون كمترين مقاومت در داخل خرمشهر به دنبال مبادرت به جنگ شهري و محله به محله با رزمندگان اسلام در عين ناباوري تمام پذيرفتند بايد خرمشهر قهرمان را واگذار كرده فرار را بر قرار ترجيح دهند.


 فاتح بزرگ خرمشهر
 
  بسم الناصر

 اينگونه بود كه در ساعت 13:50 دقيقه روز سوم خرداد ماه يكهزار و سيصد و شصت و يك ، سرانجام پس از چند روز نبرد سخت ، خرمشهر « شهر لاله هاي خونين » به دست پرتوان رزمندگان مخلص و جان بر كف اسلام فتح شد و آنها با آب و جارو كردن مسجد جامع نماز شكر را در آن به جاي آوردند. خبر فتح خرمشهر در ساعت 16:30 دقيقه همان روز از راديو جمهوري اسلامي پخش گرديد و سراسر ميهن اسلامي غرق شادي و سرور و تبريك با شربت و شيريني ميان مردم گرديد.

نام سردار بزرگ اسلام « حسن باقري » تا ابد به عنوان فاتح بزرگ خرمشهر در تاريخ انقلاب اسلامي و دفاع مقدس در ثبت است.

پس از فتح خرمشهر « حسن باقري » به دليل آنكه رزمندگان اسلام دچار غرور و اين باور غلط نگردند كه خود در پيروزي بزرگ عمليات بيت المقدس نقش اصلي و اساسي را داشته اند به آنها مي گويد:

« برادران ! مبادا غرور اين پيروزيها شما را بگيرد . خودتان را گم نكنيد ، فكر نكنيد ما اين كار را كرده ايم ، همه اش خواست خدا بوده است. »

پس از گذشت عمليات ظفرمندانه بيت المقدس مسئولان و گردانندگان جنگ تشخيص دادند بنا به ضرورت حفظ و تثبيت موقعيتهاي استراتژيك به دست آمده در عمليات بيت المقدس ، بسيار لازم و حائز اهميت است كه در منطقه شلمچه كه در شرق بصره واقع است دست به عمليات اساسي ديگري بزنند تا توطئه ها و تجاوزات دشمن را براي بازپس گيري مناطقي كه از دست داده خنثي نمايند و ضمن دور نمودن حجم آتش آن از شهرهاي جنوبي كشور ، ماشين جنگي آن را به كلي منهدم سازند.

لذا سردار حسن باقري بار ديگر طرحي نو درانداخته و مبادرت به طراحي عمليات تازه اي با نام « رمضان » نمود.

در اين عمليات كه در ساعت 21:30 دقيقه روز بيست وسوم تيرماه يكهزار و سيصد و شصت و يك در منطقه عملياتي شلمچه كه شرق بصره محسوب مي گرديد ، با رمز مبارك « يا صاحب الزمان (عج) ادركني » آغاز شد ، قرارگاه نصر كه قرارگاهي مشترك از نيروهاي ارتش و سپاه بود زير نظر و تحت فرماندهي « سردار حسن باقري » در محور جنوبي و جنوب پاسگاه زيد كه شامل كانال ماهي گيري و نهر كتيبان بوده و ادامه آن بعد از عبور از دجله به شهر بصره مي رسيد با عبور از تله هاي انفجاري و مين و در هم كوبيدن مواضع دشمن ، پيشروي را تا آنجا ادامه دادند و موفق شدند با وارد كردن تلفات و خسارات سنگين به بعثيون در كمال ناباوري آنها را به عمق 27 كيلومتري خاك دشمن رسانده و از آب كانال ماهي گيري و نهر كيتبان وضو بسازند و آنقدر به شهر بصره نزديك شوند كه چراغهاي شهر را به وضوح ببينند.

« سردار پاسدار حسن باقري » فرمانده قرارگاه مشترك لشگر نصر اولين فرماندهي بود كه در عمليات رمضان قدم به ارتفاعات كانال ماهيگيري گذارد و در حالي كه نبرد تن به تن ميان قواي اسلام و دشمن بود و آتش پر حجمي زبانه داشت وضعيت منطقه را به قرارگاه كربلا گزارش مي داد.

او اصلاً قرارگاه نصر را در خط مقدم بنا كرده بود و هر لحظه مي ديد نيروها دچار كسري و كاستي شده اند خود شخصاً هم هدايت عمليات را در آن محور به عهده داشت و هم با اسلحه كلاش به عراقيها تيراندازي مي كرد.

سرانجام عمليات پيروزمند رمضان پس از 15 روز تلاش خستگي ناپذير نيروهاي اسلام كه تحت فرماندهي فرماندهان بزرگ و سرآمدي مثل « سردار حسن باقري » رزميدند و پيروزي و ظفر را براي ملت قهرمان ايران به ارمغان آوردند ، به پايان رسيد و بار ديگر « باقري » شايستگي و لياقت تمام عيار خود را به نمايش گذارد.

پس از پايان عمليات رمضان سردار پاسدار محسن رضائي فرمانده كل سپاه « سردار باقري » را به سمت فرماندهي قرارگاه كربلا و جانشين فرماندهي كل قرارگاههاي جنوب منصوب نمود و به دنبال آن در شرايطي كه طرح عمليات از جنوب به غرب منتقل شد ، همزمان با عمليات مسلم بن عقيل « سردار باقري » در قرارگاه كربلا عمليات محرم را شناسايي و پيگيري مستمر نمود كه با موفقيت انجام شد.

بعد از آن به دليل لياقت و شايستگي فوق العاده « سردار باقري » در اداره ساختار رزمي و نظامي سپاه مسئوليت « جانشيني فرماندهي يگان زميني سپاه » به او واگذار مي شود و به دنبال آن قرارگاه كربلا عمليات « والفجر مقدماتي » را كه در آن لشگرهاي « علي بن ابي طالب (ع) » ، « ولي عصر (عج) » ، 5 نصر و 25 كربلا به همراه جهادگران گيلان و اصفهان و ساير قواي اسلام در منطقه عملياتي جنوب فكه شركت داشتند سازماندهي و تدارك ديد. اين عمليات را « جنگ موانع » مي ناميدند ، زيرا دشمن به دنبال وارد آمدن ضربات هولناك قبلي كه ساختارش را بشدت دچار تخريب كرده بود و باعث گشته بود ترميم اساسي در خور ايجاد نمايد ، توانسته بود روي استحكامات خود و مواضع دفاعي اش كار كرده و دژ نفوذ ناپذيري در مقابل قواي اسلام ايجاد كند.

در همين اثناء فرصتي براي سردار باقري پيش مي آيد تا به پيشنهاد يكي از دوستانش بتواند تا قبل از انجام عمليات محرم به سفر حج مشرف شود، ولي او در جواب مي گويد :

هنوز كه كار جنگ تمام نشده و دشمن بعثي در خاك ماست ، بروم به خدا چه بگويم ؟،وقتي مي روم كه حرفي براي گفتن داشته باشم.

ماه محرم فرا مي رسد ، و عطر حضور سومين امام شيعيان و سالار شهيدان حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) و اهل بيت و اصحاب با وفايش مشام جانها را در پهنه ايران اسلامي و به ويژه خطه هاي عملياتي و در ميان عاشورائيان ، مي نواخت .

سردار باقري هم همواره به دوستان و آشنايان و همسنگران ياد آور مي شد :« تا خالص نشوي خدا تو را بر نمي گزيند . لذا بايد سعي كنيم خداوند عاشقمان بشود تا ما را ببرد .»

او را مي ديدند كه غم و اندوه ماه محرم به طور خاصي بر او مستولي شده بود و با حياتش آميخته. وقتي مصائب اباعبدالله(ع) و يارانش را به ياد ديگران مي آوردتا آنجا محزون و دل شكسته مي شد كه طاقت از دست مي داد و هق هق گريه را همنوا با ذكر مصيبت ثار الله (ع) و شهداي نينوا مي كرد . حضرت قاسم (ع) را به ياد مي آورد كه به عمو گفت : عمو جان شهادت براي من از عسل گواراتر و پر حلاوت تر است . و به اين وسيله چشمهاي درشتش همواره از نم گريه صيقلي تر و درخشان تر مي شد .

او خود را براي حجي ابراهيمي كه اسماعيل وار در مسلخ عشق ذبيح الله گردد تا حجش مقبول افتد آماده مي كرد .

(سردار باقري)در يك سفر 24 ساعته به همراه برادر محسن رضايي توفيق زيارت حرم مطهر حضرت ثامن الحج (ع) را مي يابد .

خودش در مورد سفر مي گويد :برايم خيلي عجيب بود ، من كه در جبهه بودم و داشتم كارم را مي كردم ، ناگهان برايم كاري پيش بيايد كه بخواهم برادر رضايي را ببينم و كسب تكليف كنم . با ايشان تماس بگيرم و تلفني بگويم كه نمي توانم بيايم تهران و ايشان اصرار بكنند كه بياييد من بروم تهران و ببينم كه ايشان دارند مي روند مشهد و من مجبور بشوم همراه ايشان بروم و توفيق زيارت امام رضا (ع) نصيبم شود و به فاصله چند ساعت از جبهه به زيارت حضرت امام بروم كه اصلا برايم قابل تصور نبود…

او در ادامه خطاب به امام رضا (ع) مي نويسد :ما بار ها ديده ايم كه هر كس ،هر چه خواسته شما به او داده ايد ،من الان تنها چيزي كه از شما ميخواهم اين است كه شهادت را نصيب من بگردانيد . اين رزمندگاني كه فرمانده شان هستيم ،از شهر ها مي آيند ، مي روند جبهه و به فاصله نه چندان طولاني شهيد مي شوند . شما اين فيض را از ما نگيريد و از خدا بخواهيد كه عاقبت كارمان شهادت باشد .

پس از بازگشت از مشهد مقدس و ملاقات حضرت امام خميني (ره) در تهران ،سردار باقري با عزمي راسخ و پيشگامتر از گذشته كار شناسايي مواضع و موقعيت دشمن را آغاز ميكند و در اين برهه از هيچ غفلتي چه در مورد خود و چه ديگران اغماض نمي نمايد .او با سخت كوشي بسيار و در عين حال عشق مفرط به كار تصميم داشت سريعا طرح عملياتي را تنظيم و به فرماندهي سپاه جهت اعلام عرضه دارد .در اين ميان ، روز دوم شناسايي به طور غير منتظره اعلام ميشود يك ملاقات با حضرت امام (ره) به مناسبت فرا رسيدن دهه فجر انقلاب اسلامي ترتيب داده شده است .

وقتي اين موضوع با ايشان در ميان گذارده مي شود تا خود را جهت مسافرت آماده كند ، مي گويد: « شما برويد براي ديدار امام من مي مانم و خودم شناسايي را ادامه مي دهم. »

 شهادت
 
  بسم رب الشهدا

در روز هشتم بهمن ماه 1361 همزمان با رفتن عزيمت كنندگان براي ملاقات حضرت امام (ره) ، سردار باقري جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه به همراه 5 تن و از جمله شهيد مجيد بقايي كه در آن موقع مسئوليت فرماندهي قرارگاه كربلا را به عهده داشت در ساعت حدود 8 صبح به منطقه عملياتي والفجر مقدماتي در فكه مي روند و درون سنگري در آن منطقه اتفاق عجيبي مي افتد . در شرايطي كه آن سنگر قرار داشت بي كمترين مبالغه بسيار حيرت آور بود در حوالي ظهر با اصابت گلوله خمپاره 120 ميليمتري به درون سنگر « سردار باقري » و سردار بقايي و بعضي همسنگران دچار حادثه غم انگيزي مي شوند مجيد بقايي پاهايش قطع شده و در اثر تركشهاي زياد وارده به فاصله كمي شهيد مي شود و سردار غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري پس از سه ساعت به شهادت رسيد در حالي كه تركشهاي زيادي به بدن او اصابت كرده بود.

آخرين كلامي كه از اين شهيد بزرگوار شنيده شد پس از ذكر شهادتين ، نام مبارك امام شهيدان حسين (ع) بود.

توكل به خداوند منان ، صبوري و شكيبايي توأم با تدبير ، بي تكلفي و بي ريايي ، ذوب در ولايت و مريد و مخلص خاندان عصمت و طهارت (ع) بودن ، استعداد و خلاقيت خارق العاده كه مي توانست ناممكن را ممكن سازد ، ذكاوت و هوشمندي بسيار قاطعيت و قدرت تصميم گيري و قبول مسئوليتهاي خطير ، كادرسازي و تربيت نيرو ، توجه به هماهنگي و وحدت نيروهاي رزمي ، شجاعت و شهامت ، قدرت بيان و استدلال قوي ، تواضع و فروتني و دهها خصال نيكوي ديگر از جمله صفات برجسته شهيد بزرگوار « سردار سرلشگر پاسدار غلامحسين افشردي » معروف به « حسن باقري » بود كه از او انسان و مسئولي قابل احترام نزد سايرين ساخته بود و موجب نفوذ در دل آنها گرداند به طوري كه همه او را نمونه و مصداقي جهت اصلاح امور خود مي دانستند.

او شهادت را لباس رجعت به آستان حق و همنشيني ميان سالار شهيدان و جوانان اهل بهشت نمود تا در جوار حضرت خاتم الانبياء (ص) از حوض كوثر حضرت زهرا (س) جرعه نوش مايه گواراي آن از دستان مبارك حضرت علي بن ابيطالب (ع) بوده و در رضوان الهي راضيه مرضيه گردد.

 چند خط خاطره
 
 خاطرات برادر صفوي :

خاطره اول :

« در اوايل جنگ ، يك روز حضرت آيت ا... خامنه اي كه در آن زمان نماينده حضرت امام (رحمه ا... عليه ) در شوراي عالي دفاع بودند در اهواز در جلسه اي حضور داشتند ، ( حسن باقري ) شركت كرد و پس از اينكه ركن دوم ارتش از آخرين وضعيت دشمن اطلاعات دادند ، فرمانده عمليات مي گويد : بگذاريد ركن دوم ما نيز از وضعيت دشمن برايتان مطالبي بگويد و ايشان برخاسته و با آن بيان رسا و شيوا و گيرايش ، نه تنها آخرين اطلاعات خام را از دشمن مطرح مي كنند ، بلكه به جمع بندي و تحليلي عميق مي پردازد و حركات احتمالي دشمن را در آينده نزديك بيان مي كند ، كه بسيار مورد تحسين و تعجب برادران مخصوصاً ( حضرت آيت ا... خامنه اي ) نماينده حضرت امام قرار مي گيرد.

خاطره دوم :

« در آغاز جنگ كه بني صدر ملعون و خائن در جبهه ها هم مي آمد ، من فرمانده عمليات خوزستان بودم. ما را به جلساتي كه راجع به جنگ بود راه نمي دادند. من با شهيد بزرگوار ( حسن باقري ) با تلاش مقام معظم رهبري كه نماينده حضرت امام (ره) در آن زمان بودند وارد جلسه شديم. در آن هنگام بني صدر با آن قيافه خاص خودش حضور داشت.

وقتي كه نوبت ما شد ، اول وضعيت دشمن قرار بود گزارش شود ، سپس وضعيت خودي بيان گردد. به شهيد بزرگوار اشاره كردم و گفتم: « برو توضيح بده اين مطلب را ».

من اين قسمت را از زبان مقام معظم رهبري عرض مي كنم ، آقا مي فرمايند: تا شما اشاره كردي كه حسن پاشو برو ، من ديدم كه يك جوان لاغر اندام و كوچولو پاشد بدون اينكه سر و ريشي ، محاسني داشته باشد ( البته ته ريش كمي داشت ). من دلم ناگهان ريخت. گفتم: « حالا اين بني صدر و اينها نشسته اند اين جوان چه مي خواهد بگويد ، تا آمد پاي تابلو ، آنتن را گرفت و شروع كرد وضعيت دشمن را منطقه به منطقه تشريح كرد كه : دشمن اينجا چند تانك دارد ، اينجا چه تيپ و لشكري مستقر است ، آنجا خاكريز زدند ، اينجا ميدان مين و آنجا سيم خاردار ايجاد كرده اند ، هر چه زمان مي گذشت قلبم روشن تر و چهره ام بازتر مي شد ، مثل يك روحاني كه مثلاً وقتي پسرش مي خواهد به منبر برود نگران است كه آيا مي تواند از عهده اين منبر برآيد يا نه. من چنين حالي داشتم ولي هر چه بيشتر صحبت مي كرد من قيافه ام بازتر مي شد. »

او در آن جلسه چنان گزارش دقيق ، مصور و خوبي ارائه داد كه همه حضار حتي خود بني صدر به شگفت درآمد كه اين جوان اين اطلاعات جالب را از كجا آورده است »

**********************************************

شادي ارواح پرفتوح شهدا به خصوص روح قدسي شهيد باقري صلوات

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 14:40  توسط محمد   | 

خاطرات جبهه

نامه
با محسن هم سنگر بودم.خيلي با هم رفيق بوديم.هر دوتامون توي گردان رزمي بوديم.محسن آرپيجي زن بود و من کمکش.اون موقع خيلي تلاش کرديم که ما هم بريم براي ملاقات امام.اما قسمت نمي شد.آخرش تصميم گرفتيم که دوتايي يه نامه براي امام بنويسيم.نامه رو نوشتيم و از منطقه پست کرديم براي دفتر امام.درست فرداي روزي که نامه رو پست کرديم اعزام شديم به خط.
روز دوم يا سوم بود که ما مستقر بوديم.که يکهو دشمن پاتک شديدي رو براي بازپس گيري منطقه شروع کرد.ما هم که خيلي غافلگير شده بود شروع به دفاع کرديم.تا عقبه از اين پاتک با خبر بشه و شروع به پشتيباني کنه دشمن ما رو محاصره کرد.محسن زخمي شد.اوضاع خيلي خراب بود.هر کاري کرديم نتونستيم بچه هاي زخمي رو عقب ببريم.خودمون عقب نشيني کرديم و من با ناراحتي زياد و چشم گريان محسن رو جا گذاشتم.بعدا از طريق بچه هاي اطلاعات متوجه شدم که محسن اسير شده.
گذشتو من برگشتم خونه و ديدم که مادرم يه نامه داد بهم و گفت از دفتر امامه.
هر کاري کردم دلم نيومد بدون محسن نامه رو باز کنم.تصميم گرفتم صبر کنم تا آزاد بشه بعد با هم نامه رو بخونيم.
گذشت...
امام فوت کرد...
محسن آزاد شد....
يه روز رفتم خونشون.قضيه نامه رو تعريف کردم.بعد با هم نامه رو باز کرديم.نامه رو که خونديم.ديگه نتونستيم جلوي خودمون رو بگيريم.هاي هاي گريه کرديم.
متن نامه اين بود:

به نامه خدا
برادر محسن.... و برادر مرتضي .....
سلام عليکم
نامه شما به محضر حضرت امام رسيد.طبق دستور ايشان شما مي توانيد در تاريخ .../.../... ساعت..... براي ديدار حضرت امام به دفتر ايشان مراجعه نماييد.

لطفا هنگام مراجعه اين نامه را به همراه داشته باشيد.........

سيستم مرکزی عصبی...
اون روز سعي كردم زودتر به كلاس برسم تا بتونم يه گپي باهاش بزنم.پله هاي دانشكده رو دوتا يكي كردم و هن و هن كنان وارد كلاس شدم.طبق معمول آقا مجيد زودتر از همه داخل كلاس بود.با اين كه تقريبا هجده سالي از من بزرگتر بود ولي مثل داداش خودم دوسش داشتم و تنها رفيق صميمي من توي دانشكده بود.رفتم سمتش.سرش پايين بود و داشت جزوه اش رو مي خوند.بلند گفتم: مخلص آقا مجيد.سرش رو بلند كرد و سلام عليك و حال و احوال...شروع كردم باهاش صحبت كردن.جديدترين جوك هايي رو كه شنيده بودم براش تعريف كردم.اونقدر خنديد كه به خاطر شيميايي ريه هاش تحريك شد و شروع كرد به سرفه كردن.رنگم پريد.نميدونستم بايد چي كار كنم.خيلي دستپاچه شده بودم.آقا مجيد در حال سرفه كردن يه نگاهي بهم كرد و اشاره كرد كه آروم باشم چيزي نيست.بعد اسپري تنفسش رو از جيب اوركتش درآورد و چند بار باهاش نفس كشيد.حالش بهتر شد.خيالم راحت شد.توي همين اثنا بود كه استاد وارد شد.اون روز كلاس نورولوژي (عصب شناسي) داشتيم.
استاد شروع كرد.اواسط كلاس بود و فكر من همه جا بود به جز سر كلاس.آقا مجيد انگار كه متوجه حواس پرتي من شده بود با آرنجش يه ضربه محكم به پهلوم زد كه يعني حواست كجاست؟! منم از خجالت به صحبت هاي استاد گوش مي كردم.
استاد رسيده بود به بخش مغز و داشت مقدمه اي رو راجع به مغز مي گفت:...ببينيد بچه ها.مغز مركز فرماندهي عصبي بدنه.يعني تمام حركات ما چه ارادي و چه غير ارادي به وسيله مغز كنترل ميشه.اگه در كار مغز اختلالي ايجاد بشه تمام اين حركات ارادي يا غير ارادي ديگه انجام نميشن....

تو همين لحظه آقا مجيد دستشو بلند كرد و گفت: استاد ببخشيد يه سوال دارم.
استاد كه از اون استاداي به قول ما نالوطي بود يه نگاه تحقير آميزي به مجيد كرد و گفت: از كي تا حالا سهميه اي ها هم درس خون شدن؟!
با اين حرف استاد تعدادي از بچه هاي كلاس خنديدن و تعدادي هم فقط عصباني شدن.از جمله خود من....
آقا مجيد با خونسردي تمام داشت به استاد نگاه مي كرد.استاد گفت: خوب حالا سوالت رو بپرس ببينم.
مجيد سرفه اي كرد و گفت: استاد جسارتا، وقتي كه من توي جبهه بودم تركش بزرگي اومد و سر رفيق من رو از بالاي لبهاش با خودش برد.اما تا يك دقيقه لبهاي دوستم حركت مي كرد و  الله اكبر مي گفت!!!.....
ديگه چيزي نميشنيدم.گوشام داغ داغ شده بودن.چهره استاد رو ديدم كه اخمهاش توي هم فرو رفته و پوست صورتش قرمز قرمز شده بود....استاد سرش رو پايين انداخت و از كلاس بيرون رفت.
اون روز نفهميدم راه دانشگاه تا خونه رو چه طوري رفتم...

( با يه کمي تغيير و تحول برگرفته از نشريه طراوت )

عشق و ديگر هيچ
 بيمارستان شلوغ شلوغ بود. عمليات نبود، گرماي هوا همه را از پا انداخته بود.
دکتر سرم وصل کرده بود بهش. از اتاق مي رفت بيرون، گفت « بهش برسيد. خيلي ضعيف شده.»

گفت « نمي خورم.»
گفتم « چرا آخه؟»
ـ اينا رو براي چي آوردن اينجا؟ مريض ها را نشان مي داد.
ـ گرما زده شدن خب.
ـ منو براي چي اوردن؟
ـ شما هم گرما زده شدين.
ـ پس مي بيني که فرقي نداريم.
گفت « نمي خورم.»
« حسين آقا به خدا به همه گيلاس داديم. اين چندتا دونه مونده فقط.»
گفت « هروقت همه بچه هاي لشکر گيلاس داشتند بخورند، من هم مي خورم.»

حاج حسين، فرمانده لشکري که عاشق نيروهاش بود و جنگ رو براي خدا مي خواست.
همراه بسيجي ها جنگيد، همراه بسيجي ها شهيد شد و همراه بسيجي ها دفنش کردند.

و من ديدم که...
شب آرامي بود.اما دل من خيلي پريشان بود.همينطور كه داشتم توي افكار خودم سير مي كردم مجيد صدام كرد و گفت: چته پسر پاشو حاضر شو بايد راه بفتيم.

مجيد از بچه هاي ناب گردان غواص بود و برادرش حاج مرتضي فرمانده گردان غواص.مجيد چند وقت پيش از موج انفجار مجروح شده بود و تازه چند روزي بود كه از بيمارستان مرخص شده بود.

موقع رفتن شد.همه بچه ها آماده بودند.چهره خيلي از بچه ها به قول خودمون حسابي نور بالا مي زد.پاي رودخانه كه رسيديم يكي از بچه ها طنابي به خودش بست و آروم رفت اونطرف رودخانه و طناب رو محكم به جايي بست تا بچه ها بتونن با گرفتن اون طناب راحت از رود رد بشن.اما بايد خيلي احتياط مي كرديم.آخه ساحل سمت دشمن پر از كمين هاي ساحلي بود كه وسط نخلستان ها انتظار ميكشيدند تا هر جنبنده اي رو آبكش كنند.اگه فقط صدايي از يك نفر در ميومد تمام بچه ها قتل عام مي شدند.
دشمن هم از ترس هر از چند گاهي خمپاره اي رو بي هدف شليك ميكرد وسط رودخانه.دل شوره ام بيشتر شده بود.من دو نفر بعد از مجيد رفتم داخل آب.خود حاج مرتضي هم نفر اول بود كه رفت توي آب.همينطور كه داشتيم آروم جلو مي رفتيم يهو يكي از همون خمپاره ها كنار مجيد فرود آمد و تركش اون ماسك مجيد رو پاره كرد.مجيد هم يهو موج گرفتگيش عود كرد و شروع كرد به داد كشيدن.همه ميخكوب شده بوديم.همه منتظر بوديم كه رگبار كمين هاي دشمن مثل بارون روي سرمون بريزه.خيلي مضطرب بودم.نمي دونستم بايد چي كار كنم.
يهو ديدم كه حاج مرتضي سريع خودش رو به مجيد، برادرش رسوند و سعي داشت كه ساكتش كنه.اما مجيد فقط داد مي زد.
هر لحظه منتظر بودم تا خط  سرخ گلوله هاي دشمن به سمتمون بياد.....كه  يهو ديدم......
واي خداي من!...چي داشتم مي ديدم....
حاج مرتضي سر مجيد رو گرفته بود زير آب تا صداي مجيد دشمن رو هوشيار نكنه و بچه ها همه قتل عام نشن....
خشكم زده بود...نميدونستم بايد چي كار كنم....حاج مرتضي آنقدر سر مجيد رو زير آب گرفت تا مجيد پر كشيد و بچه ها همه سالم از آب رد شدند....
حاج مرتضي هم پيكر برادرش رو آورد سمت ساحل و روي زمين گذاشت....
و من ديدم كه كمر حاج مرتضي شكست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 13:42  توسط محمد   | 

شعری زیبا از بسیجی شهید ابوالفضل سپهر

شادی روح مطهر او و تمام شهدا صلوات

 

بابام شده نردبون ؟

اتل‌ متل‌ توتوله
چشم‌ تو چشم‌ گلوله
اگر پاهات‌ نلرزيد
نترسيدي‌ قبوله

ديدم‌ كه‌ يك‌ بسيجي
نلرزيد اصلاً پاهاش
جلو گلوله‌ وايستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش

گلوله‌ هم‌ اومد و
از دو چشم‌ مردونه
گذشت‌ و يك‌ بوسه‌ زد
بوسه‌اي‌ عاشقونه

عاشقي‌ يعني‌ اينكه
چشمهايي‌ كه‌ تا ديروز
هزار تا مشتري‌ داشت
چندش‌ مياره‌ امروز

اما غمي‌ نداره
چون‌ عاشق‌ خداشه
بجاي‌ مردم‌ خدا
مشتري‌ چشماشه

يه‌ شب‌ كنار سنگر
زير سقف‌ آسمون
مياي‌ پيش‌ رفيقت
تو اون‌ گلوله‌ بارون

با اينكه‌ زخمي‌ شده
برات‌ خالي‌ مي‌بنده
ميگه‌ من‌ كه‌ چيزيم‌ نيست
درد ميكشه‌ مي‌خنده

چفيه‌ رو ور ميداري
زخم‌ اونو مي‌بندي
با چشماي‌ پر از اشك
تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي

انگاري‌ كه‌ ميدوني
ديگه‌ داره‌ مي‌پّره
دلت‌ ميگه‌ كه‌ گلچين
داره‌ اونو مي‌بره

زُل‌ ميزني‌ تو چشماش
با سوز و آه‌ و با شرم
بهش‌ ميگي‌ داداش‌ جون
فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم

ميزني‌ زير گريه
اونم‌ تو آغوشته
تو حلقه‌ دستاته
سرش‌ روي‌ دوشته

چون‌ اجل‌ معلق
يه‌ دفعه‌ يك‌ خمپاره
هزار تا بذر تركش
توي‌ تنش‌ ميكاره

يهو جلو چشماتو
شره‌ خون‌ مي‌ گيره
برادر صيغه‌ايت
توبغلت‌ ميميره

هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري
يواش‌ يواش‌ و كم‌كم
راوي‌ يك‌ خبرشي
يك‌ خبر پراز غم


هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري
يواش‌ يواش‌ و كم‌كم
راوي‌ يك‌ خبرشي
يك‌ خبر پراز غم

به‌ همسفر رفقيت
كه‌ صاحب‌ پسر شد
بري‌ بگي‌ كه‌ بچه
يتيم‌ و بي‌پدر شد

اول‌ ميگي‌ نترسين
پاهاش‌ گلوله‌ خورده
افتاده‌ بيمارستان
زخمي‌ شده‌، نمرده

زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات
قلبتو مي‌سوزونه
يتيمي‌ بچه‌ شو
از تو چشات‌ ميخونه

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
لحظة‌ تحويل‌ سال
رفته‌ بوديم‌ تو سنگر
رفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي
همه‌ چشارو بستم
دستهاتوي‌ دست‌ هم
دورسفره‌ نشستيم

مقلب‌ القوب‌ رو
با همديگر مي‌خونديم
زوركي‌ نقل‌ ونبات
تو كام‌ هم‌ چپونديم

همديگر و بوسيديم
قربون‌ هم‌ ميرفتيم
بعدش‌ برا همديگر
جشن‌ پتو گرفتيم

علي‌ بود و عقيلي
من‌ بودم‌ و مرتضي
سيد بود و اباالفضل
اميرحسين‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها
فقط‌ مرتضي‌ مونده
همونكه‌ گازخردل
صورتشو سوزونده

آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ ها
مگه‌ قرار نذاشتيم
هميشه‌ با هم‌ باشيم
نداشتيما، نداشتيم

بياين‌ برا مرتضي
كه‌ شيميايي‌ شده
جشن‌ پتو بگيريم
خيلي‌ هوايي‌ شده

مي‌سوزه‌ و مي‌خنده
خيلي‌ خيلي‌ آرومه
به‌ من‌ ميگه‌ داداش‌ جون
كار منم تمومه

مرتضي‌ منم‌ ببر
يا نرو، پيشم‌ بمون
ميزنه‌ تو صورتش
داد ميزنم‌ مامان‌ جون


مامان‌ مياد ودست
بابا جون‌ و ميگيره
بابام‌ با اين‌ خاطرات
روزي‌ يه‌ بار ميميره

فقط‌ خاطره‌ نيست‌ كه
قلب‌ اونو سوزونده
مصلحت‌ بعضي‌ها
پشت‌ اونو شكونده

برا بعضي‌ آدما
بنده‌هاي‌ آب‌ و نون
قبول‌ كنين‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون

همونايی كه راه
 دزدی رو خوب می دونن
 ما خون داديم و اون ها
 عين زالو می مونن

 دشمنای انقلاب
 ترسوهای بی پدر
 آهای غنيمت خورا
 بپا بابا ، يواش تر

 ای كه به اين انقلاب
 چسبيدی عين كنه
 خط و نشون می كشی
 النگوهات نشكنه

 فكرنكنی علی رو
 ماها تنها می ذاريم
 مااهل كوفه نيستيم
 دخلتونو مياريم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 18:12  توسط محمد   | 

به مناسبت ۳۱ شهریور سالروز شهادت عارف شهید دکتر مصطفی چمران

بِسْمِ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

من‏المؤمنين‏رجال‏صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي‏نحبه و منهم من ينتظر و مابدلوا تبديلا.

«قرآن كريم- الاحزاب آيه۲۳»

سخن گفتن از شهيدي با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏اي كه جمع اضداد بود، از آهن و اشك، ‌از شير بيشة نبرد و عارف شب‏هاي قيرگون، از پدر يتيمان و دشمن سرسخت كافران بسيار سخت بلكه محال است.

سخن گفتن از شهيد دكتر مصطفي چمران، اين مرد عمل و نه مرد سخن، اين نمونه كامل هجرت، جهاد و شهادت، اين شاگرد مكتب علي(ع)، اين مالك‏اشتر جنوب لبنان و حمزة كربلاي خوزستان سخت و دشوار است. چرا كه حتي نمي‏توان يكي از ابعاد وجودي او را آنگونه كه هست، توصيف كرد و نبايست انتظار داشت كه بتوانيم تصوير كاملي در اين مختصر از او ترسيم نمايئم، كه مردان و رهروان راه علي(ع) و حسين(ع) را با اين كلمات مادي و معيارهاي خاكي نمي‏شود توصيف نمود و سنجيد.

اين مروري است گذرا و سريع، بر حيات كوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ايثار، عشق و فداكاري شهيد دكتر مصطفي چمران.

تـولد:

دكتر مصطفي چمران در سال ۱۳۱۱ در تهران، خيابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولك متولد شد.

تحصيـلات:

وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه، نزديك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال ۱۳۳۶ در رشتة الكترومكانيك فارغ‏التحصيل شد و يك‏سال به تدريس در دانشكدة‌ فني پرداخت.

وي در همة دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال ۱۳۳۷با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريكا اعزام شد و پس از تحقيقات‏علمي در جمع معروف‏ترين دانشمندان جهان در دانشگاه كاليفرنيا و معتبرترين دانشگاه امريكا –بركلي- با ممتازترين درجة علمي موفق به اخذ دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما گرديد.


فعـاليت‏هاي اجتماعي:

از ۱۵سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت‏الله طالقاني، در مسجد هدايت، و درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي از اساتيد ديگر شركت مي‏كرد و از اولين اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سياسي دوران دكتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت‏نفت شركت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداري از نهضت‏ملي ايران در كشمكش‏هاي مرگ و حيات اين دوره بود. بعد از كودتاي ننگين ۲۸ مرداد و سقوط حكومت دكتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملي ايران پيوست و سخت‏ترين مبارزه‏ها و مسئوليت‏هاي او عليه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ايران، بدون خستگي و با همه قدرت خود، عليه نظام طاغوتي شاه جنگيد و خطرناك‏ترين مأموريت‏ها را در سخت‏‏ترين شرايط با پيروزي به انجام رسانيد.

در امريكا، با همكاري بعضي از دوستانش، براي اولين‏بار انجمن اسلامي دانشجويان امريكا را پايه‏ريزي كرد و از مؤسسين انجمن دانشجويان ايراني در كاليفرنيا و از فعالين انجمن دانشجويان ايراني در امريكا به شمار مي‏رفت كه به دليل اين فعاليت‏ها، بورس تحصيلي شاگرد ممتازي وي از سوي رژيم شاه قطع مي‏شود. پس از قيام خونين ۱۵ خرداد سال۱۳۴۲ و سركوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امام‏خميني(ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشت‏ساز مي‏زند و همه پل‏ها را پشت‏سر خود خراب مي‏كند و به همراه بعضي از دوستان مؤمن و هم‏فكر، رهسپار مصر مي‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‏ترين دوره‏هاي چريكي و جنگ‏هاي پارتيزاني را مي‏آموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته مي‏شود و فوراً مسئوليت تعليم چريكي مبارزان ايراني به عهدة او گذارده مي‏شود.

به علت برخورداري از بينش عميق مذهبي، از ملي‏گرايي وراي اسلام گريزان بود و وقتي در مصر مشاهده كرد كه جريان ناسيوناليسم عربي باعث تفرقة مسلمين مي‏شود، به جمال عبدالناصر اعتراض كرد و ناصر ضمن پذيرش اين اعتراض گفت كه جريان ناسيوناليسم عربي آنقدر قوي است كه نمي‏توان به راحتي با آن مقابله كرد و با تأسف تأكيد مي‏كند كه مات هنوز نمي‏دانيم كه بيشتر اين تحريكات از ناحية دشمن و براي ايجاد تفرقه در بين مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و يارانش اجازه مي‏دهد كه در مصر نظرات خود را بيان كنند.

در لبنـان:

بعد از وفات عبدالناصر، ايجاد پايگاه چريكي مستقل، براي تعليم مبارزان ايراني، ضرورت پيدا مي‏كند و لذا دكتر چمران رهسپار لبنان مي‏شود تا چنين پايگاهي را تأسيس كند.

او به كمك امام موسي‏صدر، رهبر شيعيان لبنان، حركت محرومين و سپس جناح نظامي آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مباني اسلامي پي‏ريزي نموده كه در ميان توطئه‏ها و دشمني‏هاي چپ و راست، با تكيه بر ايمان به خدا و با اسلحة شهادت، خط راستين اسلام انقلابي را پياده مي‏كند و علي‏گونه در معركه‏هاي مرگ و حيات به آغوش گرداب خطر فرو مي‏رود و در طوفان‏هاي سهمناك سرنوشت، حسين‏وار به استقبال شهادت مي‏تازد و پرچم خونين تشيع را در برابر جبارترين ستم‏گران روزگار، صهيونيزم اشغال‏گر و هم‏دستان خونخوار آنها، راست‏گرايان «فالانژ»، به اهتزاز درمي‏آورد و از قلب بيروت سوخته و خراب تا قله‏هاي بلند كوه‏هاي جبل‏عامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرماني‏ها به يادگار گذاشته؛ در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته و شرح اين مبارزات افتخارآميز با قلمي سرخ و به شهادت خون پاك شهداي لبنان، بر كف خيابان‏هاي داغ و بر دامنة كوه‏هاي مرزي اسرائيل براي ابد ثبت گرديده است.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران:

دكتر چمران با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز مي‏گردد. همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب مي‏گذارد؛ خاموش و آرام ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي مي‏پردازد و همة تلاش خود را صرف تربيت اولين گروه‏هاي پاسداران انقلاب در سعدآباد مي‏كند. سپس در شغل معاونت نخست‏وزير در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر مي‏اندازد تا سريع‏تر و قاطعانه‏تر مسئله كردستان را فيصله دهد تا اينكه بالاخره در قضية فراموش ناشدني «پاوه» قدرت ايمان و ارادة آهينن و شجاعت و فداكاري او بر همگان ثابت مي‏گردد.

در كردستـان:

در آن شب مخوف پاوه، همة اميدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شكسته در ميان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اكثريت پاسداران قتل‏عام شده بودند و همة شهر و تمام پستي و بلندي‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نيروهاي خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزديك‏تر مي‏شد. باران گلوله مي‏باريد و مي‏رفت تا آخرين نقطه مقاومت نيز در خون پاسداران غرق گردد. ولي دكتر چمران با شهامت و شجاعت و ايثارگري فراوان توانست اين شب هولناك را با پيروزي به صبح اميد متصل كند و جان پاسداران باقي‏مانده را نجات دهد و شهر مصيبت‏زده را از سقوط حتمي برهاند.

آنگاه فرمان انقلابي امام‏خميني(ره) صادر شد. فرماندهي كل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در ۲۴ ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهي منطقه نيز به عهدة دكتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حركت درآمدند و همة تجارب انقلابي، ايمان، فداكاري، شجاعت،‌قدرت رهبري و برنامه‏ريزي دكتر چمران در اختيار نيروهاي انقلاب قرار گرفت و عالي‏ترين مظاهر انقلابي و شكوهمندترين قهرماني‏ها به وقوع پيوست و در عرض ۱۵ روز شهرها و راه‏ها و مواضع استراتژيك كردستان به تصرف نيروهاي انقلاب اسلامي درآمد و كردستان از خطر حتمي نجات يافت و مردم مسلمان كرد با شادي و شعف به استقبال اين پيروزي رفتند.

وزارت دفـاع:

دكتر چمران بعد از اين پيروزي بي‏نظير به تهران احضار شد و از طرف رهبر عاليقدر انقلاب، امام‏خميني(ره)، به وزارت دفاع منصوب گرديد.

در پست جديد، براي تغيير و تحول ارتش از يك نظام طاغوتي، به يك سلسله برنامه‏هاي وسيع بنيادي دست زد كه پاك‏سازي ارتش و پياده كردن برنامه‏هاي اصلاحي از اين قبيل است تا به ياري خدا و پشتيباني ملت، ارتشي به وجود آيد كه پاسدار انقلاب و امنيت  استقلال كشور باشد و رسالت مقدس اسلامي ما را به سرمنزل مقصود برساند.

مجلـس:

دكتر مصطفي چمران در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي، از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي، بخصوص در ارتش،‌ حداكثر سعي و تلاش خود را بكند تا ساختار گذشتة ‌ارتش به نظامي انقلابي و شايسته ارتش اسلامي تبديل شود. در يكي از نيايش‏هاي خود بعد از انتخاب نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي، اينسان خدا را شكر مي‏گويد: «خدايا، مردم آنقدر به من  محبت كرده‏اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‏اند كه به راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي‏بينم كه نمي‏توانم از عهده آن به درآيم. خدايا، تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايستة اين همه مهر و محبت باشم.»

وي سپس به نمايندگي رهبر كبير انقلاب اسلامي در شورايعالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت تا بطور مرتب گزارش كار ارتش را ارائه كند.

در خوزستـان:

گروهي از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان، ستاد جنگ‏هاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد. اين گروه كم‏كم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد. تنها كساني كه از نزديك شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين،‌ پيروزي‏ها و شكست‏ها، شهامت‏ها و شهادت‏ها و ايثارگري‏هاي آنان بودند، به گوشه‏اي از اين خدمات كه دكترچمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آنها نبود، آگاهي دارند.

ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگ‏هاي نامنظم يكي از اين برنامه‏ها بود كه به كمك آن، جاده‏هاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‏هاي آب در كنار رود كارون و احداث يك كانال به طول حدود بيست كيلومتر و عرض يك متر در مدتي حدود يك‏ماه، آب كارون را به طرف تانك‏هاي دشمن روانه ساخت، به طوري كه آنها مجبور شدند چند كيلومتر عقب‏نشيني كنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند و با اين عمل فكر تسخير اهواز را براي هميشه از سر به دور دارند.

يكي از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند. بازده اين حركت و شيوة جنگ مردمي و هماهنگي كامل بين نيروهاي موجود، تاكتيك تقريباً جديد جنگي بود؛ چيزي كه ابرقدرت‏ها قبلاً فكر آن را نكرده بودند. متأسفانه اين هماهنگي در خرمشهر بوجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها ماندند. او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود، ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آنجا و خطر سقوط جدي اهواز، موفق نشد ولي چندين‏بار نيروهايي بين دويست تا يك‏هزار نفر را سازماندهي كرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به كمك ديگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدت‏ها مقاومت كنند.

محرم ماه شهادت و پيروزي سوسنگرد:

پس از يأس دشمن از تسخير اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا روياي قادسيه را تكميل كند و براي دومين‏بار به آن شهر مظلوم حمله كرد و سه روز تانك‏هاي او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادي از آنان توانستند به داخل شهر راه يابند.

دكتر چمران كه از محاصره تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، ‌با فشار و تلاش فراوان خود و آيت‏الله خامنه‏اي، ارتش را آماده ساخت كه براي اولين‏بار دست به يك حمله خطرناك و حماسه‏‏آفرين نابرابر بزند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازماندهي كرد و با نظمي نو و شيوه‏اي جديد از جانب جادة اهواز- سوسنگرد  به دشمن يورش بردند. شهيدچمران پيشاپيش يارانش، به شوق كمك و ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوي اين شهر مي‏شتافت كه در محاصرة تانك‏هاي دشمن قرار گرفت. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند و خود را به حلقة‌ محاصرة دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بيشتر بود و او هميشه به دامان خطر فرو مي‏رفت. در اين هنگام بود كه نبرد سختي درگرفت؛ نيروهاي كماندوي دشمن از پشت تانك‏ها به او حمله كردند و او همچون شيري در ميدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‏اي به نقطه‏اي ديگر و از سنگري به سنگري ديگر مي‏رفت. كماندوهاي دشمن او را زير رگبار گلولة خود گرفته بودند، تانك‏ها به سوي او تيراندازي مي‏كردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آنها سريع، چابك، برافروخته و شادان از شوق شهادت در ركاب حسين(ع) و در راه حسين(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير مي‏داد. در همين اثناء، هم‏رزم باوفايش به شهادت رسيد و او يك‏تنه به نبرد حسين‏گونه خود ادامه مي‏داد و به سوي دشمن حمله مي‏برد. هرچه تنور جنگ گرم‏تر كي‏شد و آتش حمله بيشتر زبانه مي‏كشيد، چهرة ملكوتي او، اين مرد راستين خدا و سرباز حسين(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر مي‏شد تا آنكه در حين «رقص چنين ميانه ميدان» از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. خون گرم او با خاك كربلاي خوزستان درهم آميخت و نقشي زيبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفريد و هنوز هم گرمي قطرات خون او گرمي‏بخش رزمندگان باوفاي اسلام و سرخي خونش الهام‏بخش پيروزي نهايي و بزرگ آنان است.

با پاي زخمي بر يك كاميون عراقي حمله برد. سربازان صدام از يورش اين شير ميدان گريخته و او به كمك جوان چابك ديگري كه خود را به مهلكه رسانده بود، به داخل كاميون نشست و با لباني متبسم، ديگران را نويد پيروزي مي‏داد.

خبر زخمي شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزديكي دروازة سوسنگرد، شور و هيجاني آميخته با خشم و اراده و شجاعت در ياران او و ساير رزمندگان افكند كه بي‏محابا به پيش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمندة مؤمن را از چنگال صداميان نجات بخشيدند. دكتر چمران با همان كاميوني كه خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد، اما بيش از يك شب در بيمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‏هاي نامنظم و دوباره با پاي زخمي و دردمند به ارشاد ياران وفادار خود پرداخت. جالب اينجا بود كه در همان شبي كه در بيمارستان بستري بود، جلسة مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيدفلاحي، فرماندة لشگر ۹۲، شهيد كلاهدوز، مسئولين سپاه و سرهنگ محمد سليمي كه رئيس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نمايندة امام در سپاه پاسداران (شهيدمحلاتي) در كنار تخت او در بيمارستان تشكيل شد و درهمان حال و همان شب، پيشنهاد حمله به ارتفاعات الله‏كبر را مطرح كرد.

آغاز حركت مجدد:

به رغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش، حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگ‏هاي نامنظم و حركت به تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالي كه در كنار بسترش و در مقابلش نقشه‏هاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن و حركت نيروهاي خودي نصب شده بود و او كه قدرت و ياراي به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها مي‏نگريست و مرتب طرح‏هاي جالب و پيشنهادات سازنده در زمينه‏هاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگي ارائه مي‏داد. كم‏كم زخم‏هاي پاي او التيام مي‏يافت و او ديگر نمي‏توانست سكون را تحمل  كند و با چوب زيربغل به پا خاست و بازهم آمادة رفتن به جبهه شد.

به دنبال نبرد بيست و هشتم صفر (پانزدهم دي‏ماه ۵۹) كه منجر به شكست قسمتي از نيروهاي ماشد و فاجعة هويزه به بار آمد، ديگر تاب نشستن نياورد، تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بر كف را از جبهه فرسيه انتخاب كرد و با چند هليكوپتر كه خود فرماندهي آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زيربغل دست به عملي بي‏سابقه و انتحاري زد. او در حالي كه از درد جنگ به خود مي‏پيچيد و از ناراحتي مي‏خروشيد، آمادة حمله به نيروهاي پشت جبهه و تداركاتي دشمن در جاده جفير به طلايه شد كه به خاطر آتش شديد دشمن، هليكوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هويزه بگذرند و حملة هوايي دشمن هليكوپترها را مجبور به بازگشت ساخت كه وي از اين بازگشت سخت ناراحت و عصباني بود.

ديدار امام امت:

بالاخره در اسفند ماه ۵۹ چوب زيربغل را نيز كنار گذاشت و با كمي ناراحتي راه مي‏رفت و همراه با هم‏رزمانش از يكايك جبهه‏هاي نبرد در اهواز ديدن كرد.

پس از زخمي شدن، ‌اولين‏بار، براي ديدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسيد و حوادثي را كه اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عمليات و پيشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصي به سخنانش گوش مي‏داد، او و همة رزمندگان را دعا مي‏كرد و رهنمودهاي لازم را ارائه مي‏داد.

دكتر چمران از سكون و عدم تحركي كه در جبهه‏ها وجود داشت دائماً رنج مي‏برد و تلاش مي‏كرد كه با ارائه پيشنهادات و برنامه‏هاي ابتكاري حركتي بوجود آورد و اغلب اين حركت‏ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‏بركف ستاد نيز عملي مي‏ساخت. او اصرار داشت كه هرچه زودتر به تپه‏هاي الله‏اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه كه نزديكي مرز است، رسانده تا ارتباط شمالي و جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. بالاخره در سي‏ويكم ارديبهشت ماه سال شصت، با يك حملة‌ هماهنگ و برق‏آسا، ارتفاعات الله‏اكبر فتح شد كه پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود. شهيد چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمرة اولين كساني بود كه پاي به ارتفاعات الله‏اكبر گذاشت؛ درحالي كه دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت مي‏كرد. او و فرماندة شجاعش ايرج رستمي، دو روز بعد، با تعدادي از جان بركفان و ياران خود توانستند با فداكاري و قدرت تمام تپه‏هاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالي كه ديگران در هاله‏اي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مي‏نگريستند.

پس از پيروزي ارتفاعات الله‏اكبر، اصرار داشت نيروهاي ما هرچه زودتر، قبل از اينكه دشمن بتواند استحكاماتي براي خود ايجاد كند، به سوي بستان سرازير شوند كه اين كار عملي نشد و شهيدچمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار و گذشت و فداكاري جان بر كف ستاد جنگ‏هاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت.

فتح دهلاويه، در نوع خود عملي جسورانه و خطرناك و غرورآفرين بود. نيروهاي مؤمن ستاد پلي بر روي رودخانة كرخه زدند، پلي ابتكاري و چريكي كه خود ساخته بودند. از رودخانه عبور كردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي برگ فتح كردند. اين اولين پيروزي پس از عزل بني‏صدر از فرماندهي كل قوا بود كه به عنوان طليعة پيروزي‏هاي ديگر به حساب آمد.

در سي‏ام خردادماه سال شصت، يعني يك‏ماه پس از پيروزي ارتفاعات الله‏اكبر، در جلسة فوق‏العاده شورايعالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت‏الله اشراقي شركت و از عدم تحرك وسكون نيروها انتقاد كرد و پيشنهادات نظامي خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.

اين آخرين جلسة شورايعالي دفاع بود كه شهيدچمران در آن شركت داشت و فرداي آن روز، روز غم‏انگيز و بسيار سخت و هولناكي بود.

به سوي قربانگاه:

در سحرگاه سي‏ويكم خردادماه شصت، ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكترچمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فرا گرفته بود. دسته‏اي از دوستان صميمي او مي‏گريستند و گروهي ديگر مبهوت فقط به هم مي‏نگريستند. از در و ديوار، ‌از جبهه و شهر، بوي مرگ و نسيم شهادت مي‏وزيد و گويي همه در سكوتي مرگبار منتظر حادثه‏اي بزرگ و زلزله‏اي وحشتناك بودند. شهيدچمران، يكي ديگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي كند و در لحظة حركت وي، يكي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت: «همانند روز عاشورا كه يكايك ياران حسين(ع) به شهادت رسيدند، عباس علمدار او (رستمي) هم به شهادت رسيد و اينك خود او همانند ظهر عاشوراي حسين(ع) آمادة حركت به جبهه است.»

همة‌ اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع مي‏كردند و با نگاه‏هاي اندوه‏بار تا آنجا كه چشم مي‏ديد و گوش مي‎‏شنيد، او و همراهانش را دنبال مي‏كردند و غمي مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني مي‏كرد.

دكتر چمران، شب قبل در آخرين جلسة مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بي‏سابقه‏اي نصيحت كرده بود و خدا مي‏داند كه در پس چهرة ساكت و آرام ملكوتي او چه غوغا و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنج‏ها، شنيدن دروغ و تهمت‏ها و دم‏برنياوردن‏ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او به شهادت رسديه بودند و اينك او خود به قربانگاه مي‏رفت. سال‏ها ياران و تربيت‏شدگان عزيزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهيد شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت، ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايش‏هاي سخت محك مي‏زد و مي‏آزمود، او را هر چه بيشتر مي‏گداخت و روحش را صيقل مي‏داد تا قرباني عاليتري از خاكيان را به ملائك معرفي نمايد و بگويد: اني اعلم مالاتعلمون. «من چيزهايي مي‏دانم كه شما نمي‏دانيد.»

به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت‏الله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات كرد. براي آخرين‏بار يكديگر را بوسيدند و بازهم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همة رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع كرد، شهادت فرمانده‏شان، ايرج رستمي را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي، ولي نگاهي عميق و پرنور و چهره‏اي نوراني و دلي والامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار، گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، مي‏برد.»

خداوند ثابت كرد كه او را دوست مي‏دارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.

شهـادت:

سخنش تمام شد، با همة رزمندگان خداحافظي و ديده‏بوسي كرد، به همة سنگرها سركشي نمود و در خط مقدم، در نزديك‏ترين نقطه به دشمن، پشت خاكريزي ايستاد و به رزمندگان تأكيد كرد كه از اين نقطه كه او هست، ديگر كسي جلوتر نرود، چون دشمن به خوبي با چشم غيرمسلح ديده مي‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را ديده بود. آتش خمپاره كه از اولين ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمي قرباني‏هاي ديگري نيز گرفته بود، باريدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند و هر يك در گودالي مات و مبهوت در انتظار حادثه‏اي جانكاه بودند كه خمپاره‏ها در اطراف او به زمين خورد و با اصابت يكي از خمپاره‏هاي صداميان، يكي از نمونه‏هاي كامل انساني كه ماية‌ مباهات خداوند است، يكي از شاگردان متواضع علي(ع) و حسين(ع)، يكي از عارفان سالك راه حق و حقيقت و يكي از ارزشمندترين انسان‏هاي علي‏گونه و يكي از ياران باوفاي امام‏خميني(ره) از ديار ما رخت بربست و به ملكوت اعلي پيوست.

تركش خمپارة دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركش‏هاي ديگر صورت و سينة دو يارش را كه در كنارش ايستاده بودند، شكافت و فرياد و شيون رزمندگان و دوستان و برادران باوفايش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاري بود و چهرة ملكوتي و متبسم و در عين‏حال متين و محكم و موقر آغشته به خاك و خونش، با آنكه عميقاً سخن‏ها داشت، ولي ظاهراً ديگر با كسي سخن نگفت و به كسي نگان نكرد. شايد در آن اوقات، همانطوري كه خود آرزو كرده بود، حسين(ع) بر بالينش بود و او از عشق ديدار حسين(ع) و رستن از اين دنياي پر از درد و پيوستن به روح، به زيبايي، به ملكوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان، فرصت نگاهي و سخني با ما خاكيان را نداشت.

در بيمارستان سوسنگرد كه بعداً به نام شهيد دكترچمران ناميده شد، كمك‏هاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولي افسوس كه فقط جسم بي‏جانش به اهواز رسيد و روح او سبكبال و با كفني خونين كه لباس رزم او بود، به ديار ملكوتيان و به نزد خداي خويش پرواز كرد و نداي پروردگار را لبيك گفت كه: «ارجعي الي ربك راضيه مرضيه»

از شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلكه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خاستند و حتي ملل مستضعف و زاده دنيا غرق در حسرت و ماتم گرديدند.

امواج خروشان مردم حق‏شناس ما، خشمگين از اين جنايت صدام و اندوهبار و اشك‏آلود،‌ پيكر پاك او را در اهواز و تهران تشييع كردند كه «انالله و انّااليه راجعون.»

بلي، اين‏چنين زندگي سراسر تلاش و مبارزة خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اين‏چنين در كربلاي خوزستان در جهاد و نبرد روياروي عليه باطل، حسين‏گونه به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلي عروج كرد و به آرزوي ديرين خود كه قرباني شدن عاشقانه در راه خدا بود، نايل گشت. خدايش رحمت كند و او را با حسين(ع) و شهداي كربلا محشور گرداند.

والسلام علي من‏اتبع‏الهدي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 15:25  توسط محمد   | 

فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله حاج محمد ابراهیم همت

به روز ۱۲ فروردين ۱۳۳۴ ه.ش در شهرضا در خانواده اي مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّي و زيارت قبرسالارشهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش كربلا، عطر عاشورايي را به اين .امانت الهي دميد

محمد ابراهيم درسايه محبّت‍هاي پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش واستعداد فوق .العاده ای برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت

هنگام فراغت از تحصيل بويژه در تعطيلات تابستاني با كار وتلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل بدست مي‍آورد و از اين راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجهي مي‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صميميتي كه داشت به محيط گرم .خانواده صفا و صميميت ديگري مي‍بخشيد

پدرش از دوران كودكي او چنين مي‍گويد: « هنگامي كه خسته از كار روزانه به خانه برمي‍گشتم، ديدن فرزندم تمامي خستگي‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك مي‍كرد و اگر شبي او را نمي‍ديدم برايم بسيار تلخ و ناگوار بود. »

اشتياق محمدابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث مي‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره ها كمك كند. اين علاقه تا حدي بود كه از آغاز رفتن به دبيرستان توانست قرائت كتاب آسماني قرآن را كاملاً فرا گيرد و برخي از سوره ‍هاي کوچك را نيز حفظ كند
مي‍گفت:« در مكه از خدا چند چيز خواستم؛ يكي اينكه در كشوري كه نفَس امام نيست، نباشم؛ حتي براي لحظه اي بعد تو را از خدا خواستم و دو پسر ـ بخاطر همين هردفعه مي‍دانستم بچه ها چي هستند. آخر هم دعا كردم نه اسير شوم، نه جانباز.» اتفاقاً براي همه سؤال بود كه حاجي اين‍همه خط مي‍رود چطور يك خراش برنمي‍دارد. فقط والفجر4 بود كه ناخنشان بريد. آن شب اين‍را كه گفت اشك‍هايش ريخت. گفت: « اسارت وجانبازي ايمان زيادي مي‍خواهد كه من آن را در خود نمي‍بينم. من از خدا خواستم فقط وقتي جزو اولياءالله قرار گرفتم ـ عين همين لفظ را گفت ـ درجا شهيد شوم. »

 

حاجي براي رفتنش دعا مي‍كرد، من براي ماندنش. قبل از عمليات خيبر آمد به من و بچه ها سربزند. خانه ما در اسلام آباد خرابي پيدا كرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمدعباديان ـ كه بعدها شهيد شد. حاجي كه آمدند دنبالم، من در راه برايش شرح وتفصيل دادم كه خانه اين طوري شده، بنايي كرده اند و الان نمي‍شود آنجا ماند. سرما بود. وسط زمستان. اما وقتي حاجي كليد انداخت و در را باز كرد، جا خورد. گفت: « خانه چرا به اين حال و روز افتاده ؟ » انگار هيچ كدام از حرف هاي مرا نشنيده بود!

رفتيم داخل خانه. وقتي كليد برق را زد و تو صورتش نگاه كردم، ديدم پير شده. حاجي با آن كه ۲۸ سال سن داشت همه فكر مي‍كردند جوان بيست ودو، سه ساله است؛ حتي كمتر. اما من آن شب براي اولين‍ بار ديدم گوشه چشم‍هايش چروك افتاده، روي پيشاني اش هم. همان جا زدم زير گريه، گفتم : «چه به سرت آمده ؟ چرا اين شكلي شده‍ اي ؟ ». حاجي خنديد، گفت: « فعلاً اين حرف ها را بگذار كنار كه من امشب يواشكي آمده ام خانه. اگر فلاني بفهمد كله ام را مي‍كَند! » و دستش را مثل چاقو روي گلويش كشيد. بعد گفت: «بيا بنشين اين‍جا، با تو حرف دارم.» نشستم. گفت: « تو مي‍داني من الان چي ديدم ؟ » گفتم: «نه!» گفت: « من جدايي‍مان را ديدم.» به شوخي گفتم: «تو داري مثل بچه لوس‍ها حرف مي‍زني! » گفت: « نه، تاريخ را ببين. خدا هيچ وقت نخواسته عشّاق، آنهايي كه خيلي به هم دل‍بسته اند، با هم بمانند.» من دل نمي‍دادم به حرف‍هاي او. مسخره اش كردم. گفتم: « حالا ما ليلي و مجنونيم ؟» حاجي عصباني شد، گفت: « من هروقت آمدم يك حرف جدي بزنم تو شوخي كن! من امشب مي‍خواهم با تو حرف بزنم. در اين مدت زندگي مشتركمان يا خانه مادرت بوده اي يا خانه پدري من، نمي‍خواهم بعد از من هم اين‍طور سرگرداني بكشي. به برادرم مي‍گويم خانه شهرضا را آماده كند، موكت كند كه تو و بچه ها بعد از من پا روي زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد.» بعد من ناراحت شدم، گفتم : «تو به من گفتي دانشگاه را ول كن تا باهم برويم لبنان، حالا ... » حاجي انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن مي‍زند، گفت: « نه، اين‍طورها نيست. من دارم محكم كاري مي‍كنم. همين»

 فردا صبح راننده با دوساعت تأخير آمد دنبالش. گفت: «ماشين خراب است، بايد ببرم تعمير.» حاجي خيلي عصباني شد، داد زد:  « برادر من ! مگر تو نمي‍داني آن بچه -هاي زبان بسته تُو منطقه معطل ما هستند. من نبايد اينها را چشم به راه مي گذاشتم.» از اين طرف من خوشحال بودم كه راننده تا برود ماشين را تعمير كند حاجي بكي دو ساعت بيشتر مي ماند. با هم برگشتيم خانه. اما من ديدم اين حاجي با حاجي دفعات قبل فرق مي كند. هميشه مي‍گفت: «تنها چيزي كه مانع شهادت من مي‍شود وابستگي ام به شماهاست. روزي كه مسأله شما را براي خودم حل كنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است. »

 خبر را داخل ميني بوس از راديو شنيدم.

«شوهر»م نبود. اصلاً هيچ وقت در زندگي برايم حالت شوهر نداشت. هميشه حس مي‍كردم رقيب من است و آخر هم زد و برد.

وقتي مي‍رفتيم سردخانه باورم نمي‍شد. به همه مي‍گفتم: « من او را قسم داده بودم هيچ وقت بدون‍ ما نرود» هميشه با او شوخي مي‍كردم، مي‍گفتم: « اگر بدون ما بروي، مي آيم گوشَت را مي‍بُرم! » بعد كشوي سردخانه را مي‍كشند و مي‍بيني اصلاً سري در كار نيست. مي‍بيني كسي كه آن همه برايت عزيز بوده، همه چيز بوده ...

طعمي كه در زندگي با او چشيدم از جنس اين دنيا نبود، مال بالا بود، مال بهشت. خدا رحمت كند حاجي را !

  از همه‍ ي لشكرِ حاج ‍ همت، تنها چند نيروي خسته و ناتوان باقي مانده. امروز هفتمين روز عمليات خيبر است. هفت روز پيش، رزمندگان ايراني، جزاير مجنون را فتح كردند و كمر دشمن را شكستند. آنگاه دشمن هرچه درتوان داشت، به کار گرفت تا جزاير را پس بگيرد؛ اما رزمندگان ايراني تا امروز مقاومت كرده‍ اند.

همه جا دود وآتش است. انفجار پشت انفجار، گلوله پشت گلوله. زمين ازموج انفجار مثل گهواره، تكان مي‍خورد. آسمان جزاير را بجاي ابر دود فرا گرفته ... و هواي جزاير را بجاي اكسيژن، گاز شيميايي.

حاج همت پس از هفت‍ شبانه روز بي‍خوابي، پس از هفت‍ شبانه‍ روز فرماندهي، حالا شده مثل خيمه‍ اي كه ستون‍هايش را كشيده باشند. نه توان ايستادن دارد و نه توان نشستن ونه حتي توان گوشي بي‍سيم به دست گرفتن.

حاج‍ همت لب مي‍جنباند؛ اما صدايش شنيده نمي‍شود. لب‍هاي او خشكيده، چشمانش گود افتاده. دكتر با تأسف سري تكان داده، مي‍گويد: «اينطوري فايده اي ندارد. ما داريم دستي‍دستي حاج‍ همت را به كشتن مي‍دهيم. حاجي بايد بستري بشود. چرا متوجه نيستيد؟ آب بدنش خشك شده. چند روزاست هيچي نخورده ...»

سيد آرام مي‍گويد: « خوب، سرُم ديگر وصل كن.»

دكتر با ناراحتي مي‍گويد: « آخر سرُم كه مشكلي را حل نمي‍كند. مگر انسان تا چند روز مي‍تواند با سرم سرپا بماند؟»

سيد كلافه مي‍گويد:« چاره ديگري نيست. هيچ نيرويي نمي‍تواند حاج‍ همت را راضي به ترك جبهه كند.»

دكتر با نگراني مي‍گويد: « آخر تا كي ؟ »

ـ تا وقتي نيرو برسد.

ـ اگر نيرو نرسد، چي ؟

سيد بغض آلود مي‍گويد: «تا وقتي جان در بدن دارد. »

ـ خوب به زور ببريمش عقب.

ـ حاجي گفته هركسي جسم زنده مرا ببرد پشت جبهه و مرا شرمنده امام كند، مديون است ... سرپل صراط، جلويش را مي‍گيرم.

دكتر كه كنجكاو شده، مي‍پرسد: «مگر امام چي گفته ؟ »

حاج همت به امام خميني فكر مي‍كند و كمي جان مي‍گيرد. سيد هنوز گوشي‍هاي بي‍سيم را جلوي دهان او گرفته. همت لب مي‍جنباند و حرف امام را تكرار مي‍كند : «جزاير بايد حفظ شود. بچه‍ ها حسين وار بجنگيد. »

وقتي صداي همت به منطقه نبرد مخابره مي‍شود، نيروهاي بي‍رمق دوباره جان مي‍گيرند، همه مي‍گويند؛ نبايد حرف امام زمين بماند. نبايد حاج همت، شرمنده امام شود.

دكتر سرمي ديگر به دست حاج‍ همت وصل مي‍كند. سيد با خوشحالي مي‍گويد: «ممنون حاجي! قربان نفس‍ات. بچه ها جان گرفتند. اگر تا رسيدن نيرو همين‍طوري با بچه‍ -ها حرف بزني، بچه ها مقاومت مي‍كنند. فقط كافي است صداي نفس‍هايت را بشنوند! »

حاج‍ همت به حرف سيد فكر مي‍كند: بچه‍ ها جان گرفتند ... فقط كافي است صداي نفس‍هايت را بشنوند ... .

حالا كه صداي نفس‍هاي حاج‍ همت به بچه‍ ها جان مي‍دهد، حالا كه به جز صدا، چيز ديگري ندارد كه به كمك بچه ها بفرستد، چرا در اينجا نشسته است؟ چرا كاري نكند كه بچه‍ ها، هم صدايش را بشنوند و هم خودش را از نزديك ببينند ؟

سيد نمي‍داند چه فكرهايي در ذهن حاج‍ همت شكل گرفته؛ تنها مي‍داند كه حال او از لحظه پيش خيلي بهتر شده؛ چرا كه حالا نيم‍خيز نشسته و با دقت بيشتري به عكس امام خيره شده است.

حاج همت به ياد حرف امام مي‍افتد، شيلنگ سرم را از دستش مي‍كشد و ازجا برمي‍خيزد. سيد كه از برخاستن او خوشحال شده، ذوق زده مي‍پرسد: « حاجي، حالت خوب شده!؟ »

دكتر كه انگشت به دهان مانده، مي‍گويد : « مراقبش باش، نخورد زمين. »

سيد درحالي‍كه دست حاج همت را گرفته، با خوشحالي مي‍پرسد: «كجا مي‍خواهي بروي؟ هركاري داري بگو من برايت انجام بدهم. »

حاج همت از سنگر فرماندهي خارج مي‍شود. سيد سايه به سايه همراهي‍ اش مي‍كند.

ـ حاجي، بايست ببينم چي شده ؟

دكتر با كنجكاوي به دنبال آن دو مي‍رود. سيد، دست حاج‍ همت را مي‍گيرد و نگه مي‍دارد. حاج همت، نگاه به چشمان سيد انداخته، بغض‍ آلود مي‍گويد: «تو را به خدا، بگذار بروم سيد! »

سيد كه چيزي از حرف‍هاي او سر درنمي آورد، مي‍پرسد : «كجا داري مي‍روي؟ من نبايد بدانم ؟ »

ـ مي روم خط، خدا مرا طلبيده !

چشمان سيد از تعجب ونگراني گرد مي‍شود.

ـ خط، خط براي چي؟ تو فرمانده لشكري. بنشين تو سنگرت فرماندهي كن. »

حاج همت سوار موتور مي‍شود و آن را روشن مي‍كند.

ـ كو لشكر؟ كدام لشكر ؟ ما فقط يك دسته نيرو تو خط داريم. يك دسته نيرو كه فرمانده لشكر نمي‍خواهد. فرمانده دسته مي‍خواهد. فرمانده دسته هم بايد همراه دسته باشد، نه تو قرارگاه.

سيد جوابي براي حاج‍ همت ندارد. تنها كاري كه مي‍تواند بكند، اين‍است كه دوان دوان به سنگر برمي‍گردد، يك سلاح مي آورد و عجولانه مي‍ آيد و ترك موتور حاج همت مي‍نشيند. لحظه اي بعد، موتور به تاخت حركت مي‍كند.

لحظاتي بعد گلوله‍ اي آتشين در نزديكي موتور فرود مي آيد. موتور به سمتي پرتاب مي‍شود و حاج همت و سيد به سمتي ديگر. وقتي دود وغبار فرو مي‍نشيند، لكه هاي خون برزمين جزيره نمايان مي‍شود.

خبر حركت حاج‍ همت به بچه هاي خط مخابره مي‍شود. بچه ها ديگر سر از پا نمي شناسند. مي‍جنگند و پيش مي‍روند تا وقتي حاج‍ همت به خط مي‍رسد، شرمنده او نشوند.

خورشيد رفته رفته غروب مي‍كند و يك لشكر نيروي تازه نفس به خط مي آيد.

بچه ها از اينكه شرمنده حاج‍ همت نشده اند؛ از اينكه حاج همت را نزد امام روسفيد كرده و نگذاشته‍ اند حرف امام زمين بماند، خوشحالند؛ اما از انتظار طاقت فرساي او سخت دلگيرند !

سخنان جاج همت   

واي بر ما, واي برپاسدار ما, واي بر بسيج ما, اگر روزي برسد كه فقط پاسدار نظامي باشد. اگر اول پاسدار و بسيج عقيده باشيد در راهتان تزلزل و سستي ايجاد نمي شود.در هدفتان سست نمي شويد. هميشه معتقد خواهيد بود, همان خدايي كه شما را بدنيا آورده  يكروز هم از دنيا خواهد برد.

 ما فرمانده گردانى كه عقب بنشيند و بخواهد هدايت كند نداريم. بايد جلو برويد اما درجاى مناسب, بايد رعايت اصول بشود. از تجربيات بايد استفاده كنيم. دقت كنيد, خون بچه هاى مردم دقت كنيد.....

در ميدان نبرد خود را گم نكنيد. درآن لحظه كه آتش توبخانه و خمپاره هاى دشمن بر شما مى ريزد, به خدا پناه ببريد.....

 ....ما از شهيد دادن نمى ترسيم, ولى از اين مي ترسيم كه خدايي نا كرده روزي اين خونها به نا حق ريخته شود و ما خداى نا كرده, تزلزلي در راهمان و استقامتمان و در توانمان پيدا بشود, كه ان شاالله اين نبايد باشد.


 حقيقت اينست كه هرچه بگوييم خسته شديم, بريديم, اسلام دست ازسرما برنمي دارد. اينست كه مابايد بمانيم و كارى كه مىخواهيم انجام بدهيم, بايد مشغول يك مطلب باشيم و آن هم عشق است. اگر عاشقانه با كار پيش بيايى, به طور قطع هيچوقت بريدن و عمل زدگي و خستگى برايت مفهومى پيدا نميكند.        

ما هر چه داريم از شهدا داريم و انقلاب خونبار ما حاصل خون اين عزيزان است. جنگ در تمام تاريخ بشريت چه در ليست استكبار و چه در جنگهاي اسلامي و صدر اسلام و تمام غزواتي كه پيامبر شخصآ در آنها حضور داشت هميشه اين مشخص بوده كه جنگ حالت سكه چند رو دارد.

 شهيد حاج ابراهيم همت  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 19:18  توسط محمد   | 

زنگ تفریح جبهه

احترام به پدر
نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود. باید کوتاهش می کردم. مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان کسی نیست، سلمانی از کجا پیدا کنم. تا این که خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی موها را اصلاح می کند.
رفتم سراغش. دیدم کسی زير دستش نیست. طمع کردم و جلدی با چرب زبانی، قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی نشستم. چشمتان روز بد نبیند. با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم. ماشین نگو تراکتور بگو! به جای بریدن مو ها، غِلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!
از بار چهارم، هر بار که از جا می پریدم، با چشمان پر از اشک سلام می كردم. پيرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد. اما بار آخر کفری شد و گفت:«تو چت شده سلام می کنی.یک بار سلام می کنند.»
گفتم :«راستش به پدرم سلام می کنم.»پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت:«چی؟ به پدرت سلام میکنی؟ کو پدرت؟»اشک چشمانم را گرفتم و گفتم:«هر بار که شما با ماشینتان موهایم را می کنید، پدرم جلوی چشمم میاد و من به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم!»
پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت:«بشکنه این دست که نمک ندارد...»
مجبوری نشستم و سیصد، چهارصد بار دیگر به آقاجانم سلام کردم تا کارم تمام شد.

جناب سرهنگ
اسمش یوسف بود. اما بخاطر انضباط و لفظ قلم حرف زدنش ما بهش می گفتیم جناب سرهنگ. دو سالی می شد که اسیر شده بود و با ما تو یک اردوگاه بود. بنده ی خدا چند بار افتاده بود به التماس که جان مادرتان این قدر به من نگویید جناب سرهنگ. کار دستم می دهید ها. اما تا می آمدیم تمرین کنیم که دیگر به او جناب سرهنگ نگوییم، باز از دهان یکی در می رفت و او دوباره می شد جناب سرهنگ.تا اینکه یک روز در آسایشگاه باز شد و یک گله عراقی مسلح ریختند تو آسایشگاه و فرماندشان نعره زد: « سرهنگ یوسف، بیا بیرون!» یوسف انگار برق سه فاز ازش پریده باشد، پا شد و جلو رفت. فرمانده که درجه اش سرگرد بود گفت: «چشمم روشن. تو سرهنگ بودی و ما نمی دانستیم.» یوسف با خنده ای که نوعی گریه بود گفت: «اشتباه شده. من...»

ـــ حرف زیادی نباشه! ببرید این قشمار(مسخره) را!

تا آمدیم به خود بجنبیم یوسف را کت بسته بردند و دست ما بجایی نرسید. چند مدتی گذشت و ما از یوسف خبری نداشتیم و دل نگران او بودیم و به خودمان بد می گفتیم که شوخی شوخی کار دست آن بنده خدا دادیم.

چند ماه بعد یکی از بچه ها که به سختی بیمار شده بود و پس از هزار التماس و زاری کردن به عراقیها به بیمارستان برده بودند، پس از بهبودی برگشت اردوگاه. تا دیدیمش و خواستیم حالش را بپرسیم زد زیر خنده. چهار شاخ ماندیم که خدایا مریض رفت و دیوانه برگشت! که خنده خنده گفت: «بچه ها یوسف را دیدم!» همه از جا پریدیم:یوسف!

ـ دست و پایش را شکسته بودند؟
ــ فکش را هم پایین آورده بودند؟
_ جای سالم در بدنش بود؟
ــ اصلاً زنده بود؟!

خندید و گفت: «صبر کنید. به همه سلام رساند و گفت که از همه تشکر کنم.»  فکر کنم چشمان همه اندازه ی یک نعلبکی گرد شد!

ـــ آره. چون نانش تو روغنه. بردنش اردوگاه افسران ارشد. جاش خوب و راحته.

می خوره و می خوابه و زبان انگلیسی و آلمانی و فرانسه کار می کنه. می گفت بالاخره به ضرب و کتک عراقیها قبول کرده که سرهنگ است. و بعد از آن، کلی تحویلش گرفته اند و بهش می رسند.

یکی از بچه ها گفت: «بچه ها راستش من تیمسارم!»

فرصت طلبی
    پشت هم حرف می زد ،تند غذا می خورد،سریع راه می رفت و به همین ترتیب هم نماز می خواند.عجله در ذاتش بود.  هر چه می گفتیم: چه خبر است بابا! لااقل این دو ركعت نماز را شمرده تر و با حوصله تر بخوان كه خودت بفهمی چه می گویی.اما او توجیه می كرد و می گفت:در جبهه آدم باید نماز را طوری بر گزار كند كه نه تنها دشمن نتواند فرصت طلبی و سو استفاده كند،بلكه مجالی برای وسوسه شیطان هم باقی نماند.به این نحو تا آنها بخواهند به خودشان بجنبند و ترتیب ما را بدهند ما بارمان را بسته و رفته ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 17:41  توسط محمد   | 

 

 

سردار سرلشکر مهدی زین الدین

 

 

تولد

به سال ۱۳۳۸ ه.ش در كانون گرم خانواده‌اي مذهبي، متدين و از پيروان مكتب سرخ تشيع، در تهران ديده به جهان گشود. مادرش كه بانويي مانوس با قرآن و آشناي با دين و مذهب بود براي تربيت فرزندش كوشش فراواني نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شيردادن فرزندانش برايش فريضه بود و با مهر و محبت مادري، مسائل اسلامي را به آنها تعليم مي‌داد.

نبوغ و استعداد مهدي باعث شد كه او دراوان كودكي قرآن را بدون معلم و استاد ياد بگيرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نمايد. پس از ورود به دبستان در اوقات بيكاري به پدرش كه كتابفروشي داشت، كمك مي‌كرد و به عنوان يك

فرزند، پدر و مادر را در امور زندگي ياري مي‌داد.

 

 

 

 ويژگيهاي اخلاقي 

از خصوصيات بارز او شجاعت و شهامت بود. خط شكني شبهاي عمليات و جنگيدن با دشمن در روز و مقاومت در برابر سخت‌ترين پاتكها به خاطر اين روحيه بود. روحيه‌اي كه اساس و بنيان آن بر ايمان و اعتقاد به خدا استوار بود.

مجاهدت دائمي او براي خدا بود و هيچگاه اثر خستگي روحي در وجودش ديده نمي‌شد.

شهيد زين‌الدين در كنار تلاش بي‌وقفه‌اش، از مستحبات غافل نبود. اعقتاد داشت كه جبهه‌هاي نبرد، مكاني مقدس است و انسان دراين مكان، به خدا تقرب پيدا مي‌كند. هميشه به رزمندگان سفارش مي‌كرد كه به تزكيه نفس و جهاد اكبر بپردازند.

او همواره سعي مي‌كرد كه با وضو باشد. به ديگران نيز تاكيد مي‌نمود كه هميشه با وضو باشند. به نماز اول وقت توجه بسيار داشت و با قرآن مجيد مانوس بود و به حفظ آيات آن مي‌پرداخت.

به دليل اهميتي كه براي مسائل معنوي قايل بود نماز را به تاني و خلوص مخصوصي به پا مي‌داشت. فردي سراپا تسليم بود و توجه به دعا، نماز و جلسات مذهبي از همان دوران كودكي در زندگي مهدي متجلي بود.

با علاقه خاصي به بسيجي‌ها توجه مي‌كرد. محبت اين عناصر مخلص در دل او جايگاه ويژه‌اي داشت. براي رسيدگي به وضعيت نيروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحدها، يگانها و مقرهاي لشكر سركشي مي‌نمود و مشكلات آنان را رسيدگي و پيگيري مي‌كرد. همواره به برادران سفارش مي‌كرد كه نسبت به رزمندگان احترام قائل شوند و هميشه خودشان را نسبت به آنها بدهكار بدانند و يقين داشته باشند كه آنها حق بزرگي بر گردن ما دارند.

شيفتگي و محبت ويژه‌اي به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) داشت. با شناختي كه از ولايت فقيه داشت از صميم قلب به امام خميني(ره) عشق مي‌ورزيد. با قبلي مملو از اخلاص، ايمان و علاقه از دستورات و فرامين آن حضرت تبعيت مي‌نمود. به دقت پيامها و سخنرانيهاي ايشان را گوش مي‌داد و سعي مي‌كرد كه همان را ملاك عمل خود قرار دهد و از حدود تعيين شده به هيچ وجه تجاوز نكند. مي‌گفت:

ما چشم و گوشمان به رهبر است، تا ببينيم از آن كانون و مركز فرماندهي چه دستوري مي‌رسد، يك جان كه سهل است، اي كاش صدها جان مي‌داشتيم و در راه امام فدا مي‌كرديم.

او در سخت‌ترين مراحل جنگ با عمل به گفته‌هاي حضرت امام خميني(ره) خدمات بزرگي به جبهه‌ها كرد.

حفظ اموال بيت‌المال براي شهيد زين‌الدين از اهميت خاصي برخوردار بود. همواره در مسئوليت و جايگاهي كه قرار داشت نهايت دقت خود را به كار مي‌برد تا اسراف و تبذير نشود. بارها مي‌گفت:

در مقابل بيت‌المال مسئول هستيم.

در استفاده از نعمتهاي الهي و حتي غذاي روزمره ميانه‌روي مي‌كرد.

او خود را آماده رفتن كرده بود و همواره براي كم كردن تعلقات مادي تلاش مي‌كرد. ايثار و فداكاري او در تمام زمينه‌ها، بيانگر اين ويژگي و خصوصيتش بود.

براي اخلاص و تعهد آن شهيد كمتر مشابهي مي‌توان يافت.

او جز به اسلام و انجام تكليف الهي خود نمي‌انديشيد. در مناجات و راز و نيازهايش اين جمله را بارها تكرار مي‌كرد:

اي خدا! اين جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن، فقط اسلام را پيروز كن.

از آنجا كه برادران، ايشان را به عنوان الگويي براي خود قرار داده بودند، سعي مي‌كردند اخلاق و رفتارشان مثل ايشان باشد.

او شخصيتي چند بعدي داشت: شخصيتي پرورش يافته در مكتب انسان ساز اسلام. خيلي‌ها شيفته اخلاق، رفتار، مديريت و فرماندهي او بودند و او را يك برادر بزرگتر و معلم اخلاق مي‌دانستند. زيرا او قبل از آنكه لشكر را بسازد، خود را ساخته بود.

اخلاق و رفتار او باتوجه به اقتضاي مسئوليتهاي نظامي‌اش كه داراي صلابت و قدرت خاصي بود، زماني كه با بسيجيان مواجه مي‌شد برادري صميمي و دلسوز براي آنها بود.

شهيد مهدي زين‌الدين در زمينه تربيت كادرهاي پرتوان براي مسئوليتهاي مختلف لشكر به گونه‌اي برنامه‌ريزي كرده بود كه در واحدهاي مختلف، حداقل سه نفر در راس امور و در جريان كارها باشند. مي‌گفت:

من خيالم از لشكر راحت است. اگر چند ماه هم در لشكر نباشم مطمئنم كه هيچ مسئله‌اي به وجود نخواهد آمد.

در كنار اين بزرگوار صدها انسان ساخته شدند، زيرا رفتار و صحبتهايش در عمق جان نيروهاي رزمنده مي‌نشست. بارها پس از سخنراني، او را در آغوش خويش مي‌كشيدند و بر بالاي دستهايشان بلند مي‌كردند.

او يكي از فرماندهان محبوب جبهه‌ها به شمار مي‌آمد. فرماندهي كه نور معرفت، تقوا، صبر و استقامت سراسر وجودش را فراگرفته بود و اين نورانيت به اطرافيان نيز سرايت كرده بود. چنانچه گفته مي‌شود: ۷۰% نيروهاي پاسدار و بسيجي آن لشكر، نماز شب مي‌خواندند.

سردار رحيم صفوي جانشين محترم فرماندهي كل سپاه درباره او مي‌گويد:

شهيد مهدي زين‌الدين فرماندهي بود كه هم از علم جنگي و هم از علم اخلاق اسلامي برخوردار بود. در ميدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه‌هاي جنگ شجاع، رشيد، مقاوم و پرصلابت بود.

 

پس از پيروزی انقلاب اسلامی

 

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه جذب نهاد مقدس جهادسازندگي شد و با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي قم، براي انجام وظيفه شرعي و اجتماعي خود و حفظ و حراست از دست‌آوردهاي خونين انقلاب، به اين نهاد مقدس پيوست. ابتدا در قسمت پذيرش و پس از آن به عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظيفه كرد.

شهيد زين‌الدين در زمان مسئوليت خود در واحد اطلاعات (كه همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌هاي پيچيده ضدانقلاب در شهر خونين و قيام قم بود) با ابراز نقش فعال خود و با برخورداري از بينش عميق سياسي، در خنثي كردن حركتهاي انحرافي و ضدانقلابي گروهكهاي آمريكايي نقش به سزايي داشت.

 

شهيد و دفاع مقدس

 

با آغاز تهاجم دشمن بعثي به مرزهاي ميهن اسلامي، شهيد زين‌الدين بي‌درنگ پس از گذراندن آموزش كوتاه مدت نظامي، به همراه يك گروه صدنفره خود را به جبهه رساند و به نبرد بي‌امان عليه كفار بعثي پرداخت.

پس از مدتي مسئول شناسايي يگانهاي رزمي شد. و بعد از آن نيز مسئول اطلاعات - عمليات سپاه دزفول و سوسنگرد گرديد. در اين مسئوليتها با شجاعت، ايمان و قوت قلب،‌تا عمق مواضع دشمن نفوذ مي‌كرد و با شناسايي دقيق و هدايت رزمندگان اسلام، ضربات كوبنده‌اي بر پيكر لشكريان صدام وارد مي‌آورد. بخشي از موفقيتهاي بدست آمده توسط رزمندگان اسلام در عمليات فتح‌المبين، مرهون تلاش و زحمات ايشان و همكارانش در زمان تصدي مسئوليت اطلاعات - عمليات سپاه دزفول و محورهاي عملياتي بود.

شهيد زين‌الدين در عمليات بيت‌المقدس مسئوليت اطلاعات - عمليات قرارگاه نصر را برعهده داشت و بخاطر لياقت، ايمان، خلوص، استعداد رزمي و شجاعت فراوان، در عمليات رمضان به عنوان فرمانده تيپ علي‌بن ابيطالب(ع) - كه بعدها به لشكر تبديل شد - انتخاب گرديد.

در عمليات رمضان، تيپ علي‌بن ابيطالب(ع) جزو يگانهاي مانوري و خط‌شكن بود و به حول و قوه الهي و با قدرت فرماندهي و هدايت ايشان - در بكارگيري صحيح نيروها و موفقيت آن يگان در اين عمليات - بعدها اين تيپ، به لشكر تبديل شد.

لشكر مقدس علي‌بن ابيطالب(ع) در تمام صحنه‌هاي نبرد سپاهيان اسلام (عمليات محرم، والفجرمقدماتي، والفجر3 و والفجر4) خط شكن و به عنوان يكي از يگانهاي هميشه موفق، نقش حساس و تعيين كننده‌اي را برعهده داشت.

صبر، استقامت، مقاومت جانانه و به يادماندني اين يگان، همگام با ساير يگانها در عمليات پيروزمندانه خيبر بسيار مشهور است. هنگامي كه دشمن از هوا و زمين و با انواع جنگ‌افزارها و هواپيماهاي توپولوف و ميگ و بمبهاي شيميايي و پرتاب يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ و خمپاره، جزاير مجنون را آماج حملات خويش قرار داده بود، او و يگان تحت امرش مردانه و تا آخرين نفس جنگيدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزاير را حفظ كردند.

يكي از برادران نقل مي‌كرد:

شهيد زين‌الدين در عمليات خيبر پا به پاي بچه‌ها در خط مقدم بود و بچه ها از ايشان روحيه مي‌گرفتند. در هر جمعي كه بود همه در آن جمع، خندان و مسرور بودند.

وقتي به دژ رسيدم، ديدم ايشان تنها،‌ بي‌سيم را روي دوش انداخته و در ميان آتش دشمن مي‌رود و نيروها را هدايت مي‌كند. در شب عمليات، در حالي كه سه شبانه روز نخوابيده بود، آمد و مرا از عمليات و نقشه مطلع كرد.

باوجود عدم دسترسي به امكانات مادي، دليرانه ماند و جنگيد و جزاير را حفظ كرد و وقتي كه مجروح شد با خونسردي تمام محل جراحت را بست و حتي حاضر نشد كه به اورژانس هم مراجعه كند.

سردار فرماندهي محترم كل سپاه در اين باره اظهار مي‌دارد:

عقبه منطقه در عمليات خيبر به وسعت بيست كيلومتر آب بود و امكاناتي كه بتوانيم توپخانه، ضدهوايي و امكانات و وسايل سنگين را به جزاير برسانيم نبود. در چنين شرايطي وقتي كه پيام امام عزيز را به فرماندهان رسانديم، تمام آن عزيزان از جمله مهدي را پشت بي‌سيم آوردم و به چند نفر از فرماندهان عزيزمان از جمله شهيد حاج همت گفتم:

برادران! امام فرموده‌اند شما بايد استقامتتان را در جزاير به دنيا نشان بدهيد، همين فقط. و بعد از آن ما آنچنان رزم، مقاومت، قدرت و توكل برخدا از اين برادران ديديم كه در اوج فقر امكانات مادي،‌ در جزاير ماندند و جنگيدند و جزاير را حفظ كردند.

 

فعاليتهاى سياسى - مذهبى

 

مهدي در دوران تحصيلات متوسطه‌اش به لحاظ زمينه‌هايي كه داشت با مسائل سياسي و مذهبي آشنا و در اين مدت (كه با شهيد محرب آيت‌الله مدني (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصايح ارزنده و هدايتگر آن شهيد بزرگوار سيراب مي‌نمود و در واقع در حساسترين دوران جواني به هدايت ويژه‌اي دست يافته بود. به همين دليل از حضرت آيت‌الله مدني بسيار ياد مي‌كرد و رشد مذهبي خود را مديون ايشان مي‌دانست.

در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي، پدر شهيدان - مهدي و مجيد زين‌الدين - براي بار دوم از خرم‌آباد به سقز تبعيد گرديد. اين امر باعث شد تا مهدي كه خود در مبارزات نقش فعالي داشت دوري پدر را تحمل كند و سهم پدر را نيز در مبارزات خرم‌آباد بردوش كشد.

در ادامه مبارزات سياسي دوران دبيرستان، كينه عميقي نسبت به رژيم پهلوي پيدا كرد و زماني كه حزب رستاخيز شروع به عضوگيري اجباري مي‌نمود. شهيد زين‌الدين به عضويت اين حزب در نيامد و با سوابقي كه از او داشتند از دبيرستان اخراجش كردند. به ناچار براي ادامه تحصيل، با تغيير رشته از رياضي به طبيعي موفق به اخذ ديپلم گرديد و در كنكور سال 1356 شركت كرد و ضمن موفقيت، توانست رتبه چهارم را در بين پذيرفته‌شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. اين امر مصادف با تبعيد پدرش به جرم حمايت از امام خميني(ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصيل و ورود جدي‌تر ايشان در سنگر مبارزه پدرش شد.

پس از مدتي پدر شهيد زين‌الدين از سقز به اقليد فارس تبعيد شد. در اين ايام كه مصادف با جريانات انقلاب اسلامي بود، پدر با استفاده از فرصت پيش‌آمده، مخفيانه محل زندگي را به قم انتقال داد. مهدي نيز همراه ساير اعضاي خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدايت مبارزات مردمي نقش موثرتري را عهده‌دار شد.

 

نحوه شهادت

 

در آبان سال ۱۳۶۳شهيد زين‌الدين به همراه برادرش مجيد (كه مسئول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر علي‌بن ابيطالب(ع) بود) جهت شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت حركت مي‌كنند. در آنجا به برادران مي‌گويد: من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم!

موقعي كه عازم منطقه مي‌شوند، راننده‌شان را پياده كرده و مي‌گويند: خودمان مي‌رويم. حتي در مقابل درخواست يكي از برادران، مبني بر همراه شدن با آنها، برادر مهدي به او مي‌گويد: تو اگر شهيد بشوي، جواب عمويت را نمي‌توانيم بدهيم، اما ما دو برادر اگر شهيد بشويم جواب پدرمان را مي‌توانيم بدهيم.

فرمانده محبوب بسيجيها، سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبهه‌ها و شركت در عمليات و صحنه‌هاي افتخارآفرين، در درگيري با ضدانقلاب شربت شهادت نوشيد و روح بلندش را از اين جسم خاكي به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوي گزيند.

همان طور كه برادران را توصيه مي‌كرد:

ما بايد حسين‌وار بجنگيم؛

حسين‌وار جنگيدن يعني مقاومت تا آخرين لحظه؛

حسين‌وار جنگيدن يعني دست از همه چيز كشيدن در زندگي؛

اي كاش جانها مي‌داشتيم و در راه امام حسين(ع) فدا مي‌كرديم؛

از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و مي‌گفت عمل كرد و عاشقانه به ديدار حق شتافت.

 

::: خاطرات :::

 

● نماز اول وقت

 شهيد مهدي زين الدين به نماز اول وقت بسيار اهميت مي داد. پس از شهادتش يكي از برادران در عالم رويا ديد كه آقا مهدي مشغول زيارت خانه خداست.عده اي هم به دنبالش بودند.

پرسيده بود: شما اينجا چه مي كنيد؟ گفته بود: به خاطر نمازهاي اول وقت كه خواندم در اينجا فرماندهي اينها را به من واگذار كردند.

 

● ما اهل كوفه نيستيم

 بعد از عمليات محرم قرار شد لشكر ۱۷علي بن ابيطالب خط را تحويل يكي از تيپها دهد.

شهيد زين الدين به من گفت: مي خواهم بچه هاي مهندسي را بفرستيد براي خاكريز زدن براي تيپ بعدي كه جوان هستند و كم تجربه و نمي خواهم در اين اولين مأموريتشان سرخورده شوند.

مانند پدري مهربان براي واحدهاي ديگر دل مي سوزاند. گفتم :راستش بچه ها در محوطه مشغول خدا حافظي اند.همه كفش و كلاه كرده اند تا با تاريك شدن هوا راهي اهواز شوند.با رفتن اينها هم بجز من و راننده كسي ديگر نمي ماند.

با شنيدن اين حرف برق شادي در نگاهش درخشيد وگفت: با اين حساب مي شويم سه نفر! تو كه از رانندگي بلدوزر من خبر داري؟

از او چند لحظه مهلت گرفتم و رفتم سراغ بچه ها .آمدند و دور من و آقا مهدي حلقه زدند. همه با لباسهاي شخصي و ساكهاي بسته و آماده. ابتدا آقا مهدي راكه هيچ كس جز من ايشان را نمي شناخت معرفي كردم سپس ماجراي خاكريز زدن را بازگو نمودم هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم ساكها يكي پس از ديگري از روي شانه ها پايين آمد ناگهان بغضها تركيد و صداي گريه بلند شد.

چيزي نگذشت كه برگهاي مرخصي يك به يك در پيش ديدگان ناباورانه مان پاره شد وشعار"ما اهل كوفه نيستيم" در فضا پيچيد.

صبح كه بدن مجروح تني چند از آنان كه از ميدان آوردند به سراغشان رفتم.به يكي گفتم:شما كه مرخصي بوديد چرا مانديد؟!

گفت:خدا مي داند كه انتظار شهادت داشتيم واين انگار نداي حسين(عليه السلام) بودكه در اوج غربت ما را به ياري خود خواند!.

 

● اخوي مواظب خودت باش

 تازه از بيمارستان بيرون آمده بودم.وقتي به منطقه برگشتم بچه ها تپه اي را گرفته بودند.يكي از بچه ها گفت:فرمانده لشكر دستور داده كسي روي خط الرأس نرود.

شب همانطور با لباس شخصي خوابيدم.صبح خواب آلود وخمار از سنگربيرون زدم. آفتاب حسابي پهن شده بود. ...ناگهان چشمم به جواني كم سن و سال افتاد.كلاه سبز كاموايي سرش بود و لباس زرد كره اي تنش.با دوربين روي درختي در خط الرأس مشغول ديده باني بود.

اين را كه ديدم انگار با پتك زده باشند روي سرم.سرش داد كشيدم"آهاي تو خجالت نمي كشي؟بيا پايين ببينم."

يكباره دست از كار كشيد نگاهم كرد. يك نگاه پرمعنا.گفت:چيه اخوي؟گفتم: مي خواهي خودت را به دشمن نشان دهي؟ نمي گويي با اين كار جان چند نفر به خطر مي افته؟! هر كاره اي كه هستي باش مگر برادر زين الدين دستور نداده كسي روي خط الرأس نرود؟! تو رفتي آن بالا چكار؟!

گفت:خيلي عصباني هستي؟! گفتم بايد هم باشم.۱۸۰نفر بوديم همه شهيد شدند ...تأمل نكرد و گفت:از كدام گرداني؟ گفتم گردان ضد زره گفت: جرو همان ده پانزده نفري كه......

گفتم شلوغ بازي در نياور بيا پايين اگر هم كاري باشد بچه هاي اطلاعات عمليات خودشان انجام مي دهند.

سرو صدا كه بالا گرفت بچه هاي ديگر هم از سنگر بيرون زدند همين كه از درخت پايين آمد يكي از بچه هاي قم شروع به بوسيدن او و ابراز محبت كرد.بعد خودش آمد طرفم پيشاني ام را بوسيدو گفت خسته نباشيد بچه هاي شما خوب عمل كردند.وقتي خواست برود دستم را محكم فشرد و با خنده گفت: اخوي مواظب خودت باش.من هم با حالت تمسخر گفتم: بهتره شما مواظب خودت باشي او هم خنده اي كرد و رفت.

وقتي او رفت به آن برادر قمي گفتم : او كه بود كه بوسيديش؟گفت: نفهميدي:! گفتم: نه! گفت : آقا مهدي بود كه هرچي از دهانت درآمد به او گفتي!

نا باورانه دنبالش دويدم اما رفته بود هر وقت ياد اين صحنه مي افتم احساس مي كنم كه در برابر كوهي از صبر و با يك قله شرم بر دوشم هستم.

 

 

● آقا مهدي الان وقت ازدواج شماست

يك روز به آقا مهدي گفتم : آقا مهدي الان وقت ازدواج شماست چرا دست به كار نمي شوي؟ گفت راستش تا به حال فكر اينجا رو نكرده بودم ما كه با جنگ ازدواج كرده ايم گفتم اگر اينطور فكر مي كني معلوم نيست اين جنگ چند سال طول كشيد ديگر چيزي نگفت.ولي يك روز آمد و گفت فلاني من حاضرم ازدواج كنم اما يك دختري باشه كه بتونه با ما زندگي كنه چون ماها كه مرد جنگيم كمتر دختري حاضر ميشه سختيهايمان را تحمل كند.آشنايمان دختر بسيار محترمه اي بود كه او را خدمت ايشان معرفي كردم صحبتهايي هم شد آقا مهدي پسنديد. پس از چندي آمد و گفت :آقا رحمت اجازه بدهيد پدرم و مادرم هم بيايند ايشان را ببينند. تماس گرفتم آنها هم آمدند و ديدند. گويا نپسنديدند. وقتي از آقا مهدي سئوال كردم جمله اي گفت كه مرا منقلب كرد گفت:"راستش دخترخوبي است اما مي خواهم كسي باشد كه پدر و مادرم هم قبول داشته باشند چون اين دختر بعد از من بايد پيش پدرم و مادرم زندگي كند پس آنها بايد بپسندند ". مثل برق گرفته ها مانده بودم هاج و واج نگاهش مي كردم زبانم بند آمده بود به خود مي گفتم :خدايا ما كجاي كاريم و او كجا؟ما به سير طبيعي زندگي مي انديشيم و او از آغاز به پايان كار خويش...."

 

● تو خاك پاي بسيجياني....

شهيد زين الدين در ميان بسيجي ها از محبوبيت عجيبي برخوردار بود بچه ها وقتي او را در كنار خود مي ديدند انگار از خوشحالي مي خواستند بال درآورند گاه با شور و هلهله دنبالش مي دويدند دست بلند مي كردند و شعار مي دادند"فرمانده آزاده آماده ايم آماده ....

دوستي مي گفت يك بار پس از چنين قضايايي كه آقا مهدي به سختي توانست خودش را از چنگ بچه هاي بسيجي خلاص كند با چشماني اشك آلود نشسته بود به تأديب نفس... با تشر به خود مي گفت:مهدي خيال نكني كسي شده اي كه اينها اينقدر بهت اهميت مي دهند تو هيچ نيستي. تو خاك پاي بسيجياني....."

همينطور مي گفت و آرام آرام مي گريست.....

 

● جنازه شهيد زين الدين را دارند مي آورند!...

دوستي تعريف مي كرد كه سه روز قبل از شهادت شهيد زين الدين يكي از بستگان ما در عالم رويا مي بيند كه در صحن و آسمان حرم مطهر حضرت معصومه(سلام الله عليها) جمعيت زيادي اجتماع كرده اند از آن جمعيت عظيم شگفت زده مي شود .همين طور كه با ناباوري نگاه مي كند يكي از بستگانش را كه به رحمت خدا رفته بود ميبيند و از او مي پرسد: فلاني چه خبره؟ اين همه مردم براي چه جمع شده اند؟...

در جواب گفت: مگر نمي داني: جنازه شهيد زين الدين را دارند مي آورند!...

 

● مي خواهم گمنام باشم

سال 63 بعد از عمليات خيبر قرار بود لشكر۱۷ علي ابن ابيطالب(ع)و لشكر 25 كربلا در منطقه عمومي سردشت عملياتي داشته باشند.جلساتي تشكيل شد.هماهنگي هاي لازم به عمل آمد.اهداف اين عمليات تعريف شهر ماووت عراق و خارج كردن چند ارتفاع از دست ضد انقلاب بود.

شهيد زين الدين براي شركت در جلسه اي كه در قرارگاه حمزه تشكييل مي شد حركت كرد به سمت اروميه.ظاهرا جلسه اي بود كه تصميم نهايي در آن گرفته مي شد. درپايان جلسه قبل ازآنكه ايشان به طرف سردشت حركت كنند آقا مجيد زين الدين هم براي انجام كاري به قم رفته بود.

آقا مهدي كه آماده حركت شد برادرعباسعلي يزدي(راننده آقا مهدي)و بعضي ديگر اصرار كردند كه دوست داريم با ماشين شما بياييم

.آقا مهدي قبول نكرد به برخي ازاينها گفت:"اگر ما شهيد شديم من جواب مجيد را مي توانم به پدرم بدهم ولي جواب شما را نمي توانم."حركت كردند و از بانه رد شدند به بيست كيلومتري سردشت رسيدند"تپه ساوين" محلي كه نيروهاي نظامي ما در آنجا براي تأمين جاده پايگاه داشتند.متأسفانه قبل از ساعت مقرر اين نيروها پايگاهشان را رها كرده بودند.ماشين كه رسيد ابتدا يك آرپي چي به سويش شليك مي كنند بعد ماشين را زير رگبار گلوله مي گيرند و هردو به شهادت مي رسند .

آقا مجيد زين الدين در همان فرصت اندك مأموريتش به قم كه داشت هرچه عكس توي منزل خودشان و بستگان داشت همه را برداشته و پاره پاره كرده بود.و وقتي سوال مي كنند كه چرا اينها را پاره مي كني؟! جواب مي دهد:"تا پس از شهادتم عكسي از من نداشته باشيد وبزرگ كنيد.مي خواهم گمنام باشم"....

 

● قريب ۲۰۰روز روزه به خدا بدهكارم

از سردشت به باختران مي رفتيم من و شهيد زين الدين وشهيد محمد اشتري. آقا مهدي گفت:" قريب ۲۰۰روز روزه به خدا بدهكارم".ما اول حرفش را جدي نگرفتيم.برايمان قابل باور نبودآقا مهدي و اين حرفا؟!..

وقتي اين حالت ما را ديد و متوجه شد گفت:"جدي مي گويم ۲۰۰تا روزه بدهكارم! 6سال تمام چون دائما در مأموريت بودم و نشد كه ۱۰ روز يك جا بمانم روزه هايم مانده." درست 5روز بعد به لقاي دوست شتافت.

در آن زمان لشگر ۱۷ علي ابن ابيطالب در مهاباد مستقر بود.من اين حرف توي ذهنم مانده بود كه بعدا با برادر بزرگوارشهيد اسماعيل دقايقي در ميان گذاشتم.

آن روز برادر صادقي تمامي بچه هاي لشكر را جمع كرده بود.چند هزارنفري مي شديم يك دريا بسيجي متلاطم .خبر شهادت را كه دادند صداي ضجه و زاري همه ميدان را پر كرد.اشك و آه بلند شد.دستهاي سوگوار بود كه بر سر و سينه فرود مي آمد.ديگر كسي حال خودش نمي فهميد.اسماعيل نيز زانو زده بود و جانانه مي گريست. جمعي به خاك غلطيده و به خود مي پيچيدند. صداي سوخته اي در ميدان بال گشود اسماعيل بود: عزيزان آقا مهدي به جوار محبوبش شتافت. اما آن گونه كه به يكي از دوستان گفته بود نزديك ۲۰۰روز روزه قضا برذمه دارد.اگر كسي مايل است اين دين او را ادا كند.بسم الله...."

يكباره تمام ميدان به جنبش در آمد و فرياد: "ما آماده ايم"در گنبد فيزوزه فام فلك پيچيد.

در دلم گفتم: عجب معامله اي . چند هزار روزه در مقابل دويست تا..."

 

::: وصيت نامه:::

اولين شرط لازم براي پاسداري از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسين(ع) است. هيچ كس نمي‌تواند پاسداري از اسلام كند در حالي كه ايمان و يقين به اباعبدالله‌الحسين(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه‌هاي پيكار مي‌رزميم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستيم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستيم و اگر مشيت الهي بر اين قرار گرفته كه به دست شما رزمندگان و ملت ايران، اسلام در جهان پياده شود و زمينه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسين(ع) است. من تكليف مي‌كنم شما «رزمندگان» را به وظيفه عمل كردن و حسين‌وار زندگي كردن.

در زمان غيبت كبري به كسي «منتظر» گفته مي‌شود و كسي مي‌تواند زندگي كند كه منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبي مي‌خواهد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 19:4  توسط محمد   | 


نوشته اي از عارف شهيد دكتر مصطفی چمران


 خدايا ترا شكر مي‎كنم كه حسين را آفريدي.اي خداي حسين ترا شكر مي‎كنم كه راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي.

 اي حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده، در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف وآن طرف مي‎كشاند، مايوس و دردمند، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه مي‎دهم، و گاهگاهي آنقدر زيرفشار روحي كوفته مي‎شوم كه براي فرار از درد وغم دست بدامان شهادت ميزنم تا ازميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را وانقلاب را فروگرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون واين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين بلقاء پروردگار نائل آيم ...

 اي حسين مقدس، روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس مي‎شمردم و نام او را با ياد تو توام مي‎كردم و قلب خود را مي‎گشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي مي‎دادم و به عشق تو او را دوست مي‎داشتم و بقداست تو او را مقدس مي‎شمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نميكردم...

 اما تجربه، درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت بخودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد. بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكاري در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است. مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بي‎چون و چرا آنرا مي‎پذيرفتيم و مي‎پرستيديم و راهش را كارش را و توجيهاتش را قبول مي‎كرديم. اما دريافتم كه بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدائي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نمي‎تواند جاي آنرا بگيرد بايد انسان ساخت، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد.

 اي حسين، امروز نيز ترا تقديس مي‎كنم، اما تقديسي عميق‎تر و پرشورتر كه تا ا عماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مي‎ورزد و ترا مي‎خواهد و ترا مي‎جويد.

اي حسين، دردمندم، دلشكسته‎ام، و احساس مي‎كنم كه جز تو و را ه تو داروئي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست ... اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش مي‎كشيد، مي‎بوسيدي وداع مي‎كردي، آيا ممكن است،‌ هنگاميكه من نيز به خاك و خون خود مي غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا بتو و به خداي تو سيراب كني؟

شهید چمران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 15:51  توسط محمد   | 

 

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار

اتل متل بچه‌ها
که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی که از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی که هرچی
جلوش باشه می‌شکنه
همون وقتی که هرچی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌کسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو کردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با کله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
کشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد

بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام
فقط امروز و دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

ای اونایی که امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام کلید
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته

یه روز پشیمون می‌شین
که دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
کی میگه که دروغه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 15:0  توسط محمد   | 

عنوان مقاله: انقلاب و خطر فقر نرم‌افزاری


سعی مي‌كنم در این جلسه یك نگاه تطبیقی به آنچه كه به آن سیاست مدرن مي‌گویند و یا حقوق اساسی سكولار یا دكترین حقوقی وحكومتی امام‌علی بن ابیطالب نه بعنوان مكتب، یك بررسی تطبیقی داشته باشیم. گرچه علی روح بزرگی بود در كالبد تنگ جهان و جامعه‌ی دوران علی شایستگی ایشان را نداشت و او بزرگتر از آن جامعه و فراتر از ظرفیت آن مردم بود، اما وقتی نام رفتار علوی یا دولت علوی را مي‌شنویم، باید متوجه باشیم كه سخن از یك شخص، هر چند بزرگ، در میان نیست؛ بلكه گفتگو از یك مكتب است كه علی نمونه بارز و برجسته تربیت شده این مكتب مي‌باشد. مكتبی كه بنیانگذارش پیامبر بزرگ خدا بود و ایشان شاگرد برجسته آن مكتب. او از پیامبر آموخت كه جامعه دینی جامعه‌ای است كه بدون لكنت زبان بشود حق ضعفا و محرومین را و طبقات پایین جامعه راـ كه معمولا قدرت مطالبه حقوق خود را ندارند ـ از صاحبان قدرت و ثروت گرفت. روایت از ایشان نقل شده كه فرمودند: «انی سمعت رسول الله..یقول فی غیره مره» من شنیدم كه به شكل متواتر در موقعیت‌های مختلف، پیامبر این نكته را به زبان آورد كه: «لن تقدس امه لا یوخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع» آن امت و جامعه‌ای كه حق ضعیفان را نشود بدون لكنت زبان و بدون ترس از اقویا و صاحبان قدرت و ثروت مطالبه كرد، قابل تقدیس و پاكیزه نیست. اینها در واقع تعریف جامعه دینی است. از زبان پیامبر اكرم كه استاد و مربی علی بن‌ابی طالب است وحضرت علی فرمود: «اناعبد من عبید محمد(ص) ». یعنی من بنده‌ای از بندگان محمدم و مثل برده در برابر محمدم. یعنی هر چه دارم از اوست.در قاموس علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) دولت دینی، ضامن عدالت دینی، ضامن حدود خدا، قوانین خدا و حقوق مردم است. حریم مردم، حریم خداست و حق‌ا…؛ منتهی با تعریف دینیش نه با تعریف ماتریالیستی، تعریف لیبرالی و تعریف ماركسیستي‌اش. تجاوز به حریم انسانها و حقوق مسلم آنها، تجاوز به حریم خداست. این منطق علي‌بن‌ابي‌طالب است و بارها در نهج‌البلاغه به تعابیر مختلف آورده‌اند. و باز ایشان از پیامبر اكرم نقل كرده‌اند كه پیامبر فرمود: «من قتل دون حقه فهو شهید». هر كس برای دفاع از حق وحقوقش، چه حقوق معنوی یعنی كرامت و عزت انسانیش و چه حقوق مادي‌اش، یعنی در مبارزه با ظلم كشته بشود شهید راه خداست. این یكی از پاسخها به كسانی است كه بارها گفته‌اند و مي‌نویسند دین سراسر تكلیف است وحق و حقوق در دین اكرام نشده. چطور از حق و حقوق بشر در دین صحبتی نشده وقتی كه پیامبرش مي‌گوید: اگر در راه دفاع از حقوقتان كشته بشوید، انگار در راه خدا كشته شده‌اید. شهیدید مثل آنهایی كه در جنگ احد و خندق در ركاب حضرت محمد شمشیر زدند و كشته شدند. منتهی نه حقوق تنها. حقوق توام با تكلیف. حقوقی كه متقابلاً منشا مسئولیتهایی است. در دیدگاه‌های توتالیتر و نظامهای استبدادی مردم فقط تكلیف دارند و حقوقی ندارند. در نظامهای ماتریالیستی و لیبرال سرمایه‌داری كه بر اساس غرایز انسان بنا شده مردم طبق ادعای تئوریك، فقط حقوق دارند و از مسئولیت‌های انسان نباید حرف زد. شما تا از مسولیت و تكلیف حرف بزنی متهم مي‌شوی به نقض حقوق بشر و به محض اینكه از آرمان‌ها و حدود ارزش حرف بزنی متهم مي‌شوی به تئوریزه كردن خشونت. اما در تفكر علي‌بن‌ابي‌طالب همه انسانها بدون استثناء حقوقی دارند و وظایف و مسئولیت‌هایی به اندازه‌ای كه به مسئولیت‌ها عمل مي‌كنند، حقوق برای آنها حتما محترم است و به اندازه‌ای كه از حقوق استفاده مي‌كنند مسولیت‌هایی دارند كه باید به آن تن در دهند. مسئولیتهایی در برابر خدا، در برابر مردم و در برابر حق و سرنوشت خودشان. بنابراین مي‌بینید كه بین مبارزه با ظلم و دفاع از حقوق مردم با راه خدا و شهادت در راه خدا، یك پیوند عقیدتی در منطق علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) برقرار است. این تعریفی كه از جامعه دینی عرض كردم، پیامبر در باره‌اش فرمود: هیچ كس به اندازه علی قدرت ایجاد چنین سیستمی و ساختن پرداختن چنین جامعه‌ای را ندارد و بنابراین خداوند او را بعنوان وصی و خلیفه‌ی بعد از من نصب كرد و پیامبر در روز غدیر خم، این را به مردم ابلاغ كرد كه مردم« علي‌ اقواكم علی هذل الامر» یعنی هیچ كس به اندازه علی نخواهد توانست چنین جامعه‌ای را بسازد و لذا او حق خلافت دارد. لذا او از طرف خداوند به حاكمت منصوب شده. این انتصاب ملاكش چیست؟ این است كه او بیشتر از همه به حقوق مردم وفا مي‌كند و بیشتر از همه به مردم برای رسیدن به كمالات دنیوی و آخروي‌شان كمك مي‌كند. همین منطق است كه ایشان در خطبه 132 نهج‌البلاغه در مانیفست حكومتي‌شان مي‌فرمایند: درحكومت اسلامی كسی كه بخیل است و حرص مي‌ورزد و چشم كج در مال مردم و نگاه تحقیر‌آمیز به حقوق مردم دارد، نباید مسؤول باشد. افراد جاهل و قشری و عوام حق ندارند وارد حكومت دینی بشوند. «و لا الحافی و لا الحسائف و لا المرتشی». رشوه خواران «ولا المعطل للسنه». آنهایی كه سنت خدا و پیامبر را تعطیل مي‌كنند؛ یعنی در حكومت با قانون بازی مي‌كنند و هر جا و هر وقت دلشان بخواهد قانون الهی را اجراء مي‌كنند و هر جا دلشان می خواهد اجرا نمي‌كنند. فرمود من به اینها اجازه نمي‌دهم در حكومت دینی وارد بشوند. من نمي‌گذارم فاسدها و باندهای بي‌تقوا بر جان و مال و حقوق مردم مسلط بشوند. تا زنده‌ام نمي‌گذارم افراد بخیل و حریص به مال مردم، آدمهای دنیا طلب و عیاش و پرخور بر مردم حكومت كنند و وارد دولت بشوند. نمي‌گذارم افراد نادان و قشری و جاهل بر سر كار بیایند تا جامعه را منحرف كنند. «الجاهل یضلهم بجهله». اگر جاهلان و سفها، افراد سخیف و نادان بر سر كار بیایند، جامعه را منحرف مي‌كنند و نمي‌گذارم افراد زورگو و مستبد بر مردم مسلط شوند تا با بي‌عدالتی حكم برانند و اموال مردم و فقرا را بالابكشند و همه چیز را توجیه كنند و افراد بي‌زبان و نجیب را در جامعه محروم كنند.«یقطعهم بجفائه». نمي‌گذارم رشوه‌خواران در مدیریت‌های حكومت نفوذ كنند تا حقوق مظلومین فراموش شود. «المرتشی فی الحكم». نمي‌‌گذارم قاضي‌های رشوه‌خوار بر گردن مردم سوار شوند تا مردم را نابود و سنت پیامبر را تحقیر كنند. فرمود: منطق من در حكومت این است و هر كس با من است بسم‌ ا….. هر كس بر من است باز هم بسم ا… . در روایت دیگری فرمود: بدترین حاكمان و دولتمردان آنها هستند كه حب‌الفخر دارند. حب‌الفخر یعنی همین جاه‌طلبی، شهرت‌طلبی ، شهرت پرستی و خود را از مردم بالاتر دیدن. فرمود در حكومت اسلامی حاكمان حق ندارند از بالا به مردم نگاه كنند و مردم را پایین‌تر از خودشان بدانند و ببینند. فرمود:من با حاكمان متكبر نمي‌توانم كنار بیایم و همه آنها را یا اصلاح و یا حذفشان مي‌كنم. بعد رو كرد به مردم: اما شما مردم! من خدا را اطاعت مي‌كنم ولی شما من را اطاعت نمي‌كنید. در حالی كه معاویه خدا را اطاعت نمي‌كند اما مردمش او را اطاعت مي‌كنند. هر چه به شما دستور مي‌دهم همین طور در هوا یخ مي‌زند و به مقصد نمي‌رسد. بعد فرمود كه: پس اصلاً معلوم هست كه شماها با چه نیتی با من بیعت كردید؟ دولت ارزشها و عدالت، مشروعیتش گره خورده است به اینكه مسؤولینش دنبال عدالت اجتماعی و پاسدار ارزشهای انقلابی و دینی و انسانی هستند یا نیستند.بنابراین شما باید مراقب آن ایده‌ای باشید كه به صراحت یا با كنایه مي‌گویند یا مي‌نویسند كه حاكمیت اصلا نباید و نمي‌تواند ارزشهای فردی و اجتماعی اسلام را در سطح امور عمومی و اجتماعی پاسداری كند. دولت پاسبان نیكي‌ها نیست اصلا نباید كشیك ارزشها و عدالت را بكشد. فقط دولت ژاندارم امنیت است. دولت فقط باید آزادی رقابت در عرصه اقتصاد و در عرصه سیاست و عرصه فرهنگ ایجاد بكند. امنیت برای رقابت آزاد بدون هیچ شرط و حدود اخلاقی وفكری ایجاد كند و نه در عرصه فرهنگ مسؤول دفاع از حقیقت است ونه در عرصه اخلاقیات اجتماعی مسؤول دفاع از ارزشهاست ونه در عرصه اقتصاد، سیاست و حقوق اجتماعی مسؤول اجرای عدالت است. این منطق مي‌گوید: چه بسا لازم است كه دولتها برای حفظ قدرت و امنیت صاحبان ثروت بر خلاف ایمان، بر خلاف انسانیت و مذهب عمل بكنند. و آدم عاقل و انسان خردمند نباید دولت مردمی را به این دلیل سرزنش كند كه چرا به منظور حفظ حكومت و قدرت از راههای غلط و عجیب و غریب استفاده كردی. برای اینكه در این منطق اگر رجل سیاسی امروز به خاطر بي‌تقوایی متهم بشود، فردا به خاطر نتیجه‌اش ـ یعنی كسب قدرت ـ در افكارعمومی تبرئه مي‌شود. یعنی مي‌گویند افكار عمومی عمل بد را به نتایجش مي‌بخشند. تو هر كاری مي‌خواهی بكن و به هر ترتیبی مي‌خواهی به قدرت برسی، برس. مسئله‌ای نیست افكار عمومی فراموش مي‌كند! شبیه این تعابیر را از نظریه‌پردازان سیاسی غرب و پدران سكولاریسم از آقای ماكیاولی تا دیگران تا همین امروز شماها زیاد مي‌بینید. اینها اساسی را گذاشتند كه طبق آن ملاحظات ارزشی نباید در تصمیم‌گیری دولت مردان دخالت كند چون معتقدند كه با شخصیت اخلاقی نمي‌شود دولت تشكیل داد و به خصوص نمي‌شود آنها را حفظ كرد و بنابراین اخلاق از سیاست و دیانت از حكومت جداست و حتما احتیاج است به یك مقداری حقه‌بازی و تظاهر و عوام‌فریبی،بخصوص در سیستم جمهوری كه بایدآراء را به هر شكلی جمع كرد و مسأله اصلی در آراء، مسأله كمیت است نه كیفیت و بنابراین دروغهای زیبای شهریار و حاكم و دولتمرد برای حفظ شهروندان در اطراف او لازم است و فرزانه كسی است كه ماهرانه دروغ بگوید. مهم این نیست كه تو راست مي‌گویی یا دروغ. مهم این است كه قدرت بدست بیاید و قدرت را نباید با معیارهای دینی و ارزشی ارزیابی كرد. چون ارزشها متعلق به حوزه خصوصی آدمها هستند. نمي‌توانند ملاك داوری در مورد اقدامات عمومی باشند. كه اینها همه مبنای تفكر سكولار و درست در مقابل تفكر علی بن ابی طالب (ع) است. تفكر سكولار كه مي‌گویم، اعم از دیدگاه‌های سلطنتی وتوتالیتر و استبداری سكولار است كه كسانی مثل خود ماكیاولی یا توماس هابز طرفدارش بودند. یا نظامهای سكولار لیبرال كه تئوریسین‌های جامعه مدنی در سنت لیبرالیسم طرفدارش بوده‌اند از جان لاك به بعد تا نظریه‌پردازان معاصر نئولیبرال. دنباله‌های این جریان در چند دهه اخیر، بطور خاص ادعا كرده‌اند كه یك راه میان‌بر جدیدی كشف كرده‌اند برای دفورم‌های رادیكال تر در دولتهای سنتی و آن نه فقط تجدید نظر در ریشه‌ حقوق واخلاق بلكه تجدید نظر در ریشه‌های زبان و فهم مردم است. برای اینكه ریشه افكار قدیمی را در باب عدالت اجتماعی و ارزشها از خاك ذهن بشر بكنیم. چون مشكل بشر سنتی در ابهام زبان و انحراف زبان است.مشكل اصلی در ماهیت واژه‌هاست. واژه‌های قدیمي‌ای مثل عدالت. و باید این واژه‌های قدیمی مثل عدالت را بازنشست كرد و از رده خارج كرد و به جایش واژه‌های نویی بسازیم كه همه این مفاهیم را مقید و محدود كند. یعنی مفاهیمی مثل عدالت یا ارزشهای اجتماعی كه معیارهای فطری ما قبل دولتي‌اند برای دولتها و حاكمیت‌ها مزاحمند. اینها كه اشاره مي‌كنم یك مقدار زیادش را شما در نظریات فیلسوفان تحلیلی و گرایشات پوزیتیویستی در باب حقوق بشر مي‌توانید تعقیب كنید. ببینید كه چطور اینها همه مسئله عدالت و ارزشها را صرفاً به منازعات لفظی تبدیل كردند و گفتند تمام صحبتهایی كه از عدالت اقتصادی و ارزشهای اجتماعی و حكومتی مي‌شود كه حكومت‌ها باید ارزشی باشند و دولتها باید ارزشی عمل كنند، اینها همه نقض علم اقتصاد و نقض علم سیاست است. این اقتصاد كلاسیك و سیاست كلاسیك كه در دانشگاهها به شما تدریس مي‌كنند، مضمونش همین‌هاست و شما جرات درك ریشه‌ای آنها و جرات نقد آنها را به این زودي‌ها نخواهید داشت. چون نظام آموزشی ما، نظام آموزشی مبتنی بر ترجمه و تقلید است. نه مبتنی بر اجتهاد و ابتكار و خلاقیت. اینها صریحا مي‌گویند كه نباید با اعلامیه‌نویسی یك حقوق زایدی را برای فقرا و طبقات پایین در جامعه ایجاد كرد. اینها موی دماغ مي‌شوند، پررو مي‌شوند و این شعارها و تعابیر، این اصطلاحات، ما بعدالطبیعه است و اصطلاحات و تعابیر ایدئولوژیك است و اینها نباید واردعرصه سیاست و مدیریت و اقتصاد بشود واین تعابیر ما بعدالطبیعی را ضعفا و فقرا با همدستی یك مشت مذهبی امل شاعر پیشه ابداع كردند برای اینكه جلو توسعه را بگیرند.منتهی خوشبختانه حق و حقوق با اعلامیه نویسی گرسنه‌ها و مدافعان گرسنگان ایجاد نمي‌شود و این حقوق الهی مردم واین حرفها یك مشت تركیبات كاذب است وحقوق در منطق ما قرار داد محض است. زبان عدالتخواهان و زبان بنیادگراهای دینی اصلا مشكل ذاتی دارد و این شعارها یك مقدار اصوات بي‌معنی است. اینها صرف‌الاسم‌ است. شما بحثهایی كه پوزیتیسها كرده‌اند نگاه كنید. تمام اینها را مي‌گویند.مي‌گویند تمام ارزشهای اخلاقی و تمام گذاره‌های مابعدالطبیعی همه بي‌معنی و پوچ است. معنای واقعی نامها كجاست؟ آنجایی كه سود مادی همه مبانی حقوقی، اخلاقی و عدالتخواهی را بي‌معنی مي‌كند و زیر سؤال مي‌برد. این یك جریان و یك خطر بالفعل برای انقلاب است و در واقع آخرین پیامهایی است كه نسل قبل از شما دارد به شماها منتقل مي‌كند. ذهنهایی كه این‌ها را ترویج مي‌كنند و ترجمه مي‌كنند، ذهنهای به شدت قشری و خشكیده‌ هستند وتا حالا كار زیادی دست بشر داده‌اند. ذهنهایی كه اصلاً روی ملاج این‌ها و روی خلاقیت این‌ها باران نباریده وبا این مفاهیم ارزشی حتی یكبار هم آشنا نشده‌اند. والا كیست كه نداند تمركز بي‌قید و شرط سرمایه‌های انبوه برای مصارف شخصی و به نفع یك اقلیت فاسد مبتنی بر غصب و اسراف وتبذیر و ربا،این‌ها با ایدئولوژی ماتریالیسم در غرب ودر جهان تئوریزه شد و ناخدایان سرمایه‌داری لیبرال صریحاً گفته‌اند كه به تقدم ماده معتقدند و این ماتریالیسم اگر روزگاری معنا داشت، دیگر امروز خیلی ابلهانه و ارتجاعی است . امروز هر كسی در سطح مفاهیم سیاسی بزرگ مثل دولت و فلسفه قدرت، از عدل و ارزشها حرف بزند، او را فناتیك و ضد‌استاندارد لقب مي‌دهند و ضد‌استاندارد خونش در همه جای دنیا مباح است. احزاب نامرئی كه بلدند چطور حكومتهای انقلابی را بدون براندازی بازسازی بكنند و پوستش را حفظ بكنند و محتویاتش را تغییر بدهند و پشت همین استانداردهای جهانی قایم بشوند. صریحاً مي‌گویند كه موضوع سیاست قدرت است نه حقیقت، نه فضیلت و نه عدالت. این‌ها دیني‌ترین و زنده‌ترین انقلابها را مي‌توانند به روش تاكسي‌درمی تزئین كنند و خشكش كنند و به تماشا بگذارند. بطوری كه آن جنبش بزرگ با آن مفاهیم عالی هم باشد و هم نباشد . به قول سلمان فارسی وقتی كه دید بعد از فوت پیامبر ریختند به خانه علی و علی را به زور كشیدند به سمت مسجد برای بیعت. آنجا دارد كه بعضی از اصحاب خاص حضرت امیر دست به شمشیر به چشم علی نگاه مي‌كردند كه ایشان فرمان درگیری بدهند و حضرت امیر با چشمش اشاره كرد كه كاری نكنید. آنجا دارد كه سلمان فارسی كنار كوچه ایستاده بود و دید كه دارند با علی چه مي‌كنند. وقتی كه حضرت امیر علامت داد كه كاری نكنید.این دورانی است كه باید تحمل كرد. دوران سكوت برای وحدت. و دوران قیام برای عدالت بعداً خواهد رسید. آنجا دارد كه سلمان فارسی وقتی كه دید عمامه‌ علی را به گردنش انداخته‌اند و دارند او را مي‌برند، به دیوار تكیه كرده بود و رو كرد به مردم و با لهجه فارسی گفت: كردید و نكردید.خطاب به آن جامعه و وارثان انقلاب پیامبر گفت كردید و نكردید. مسلمانی كردید و نكردید. حفظ ظواهر كردید اما باطنش را به باد دادید. مغز انقلاب را فدای قشرش كردید و مضمون انقلاب را فدای فرمش كرید. در این شرایط و بعد از تثبیت یك انقلاب، اگر نسل دوم و سوم انقلاب از مفاهیم انقلابی و از ارزشهای انسانی در جامعه بعد از انقلاب، جانانه و ابوذری دفاع نكنند و قیام نكنند و حتی اگر سخت افزار انقلاب حفظ بشود، نرم‌افزارش عوض مي‌شود. اگر هوشیاری ایدئولوژیك و انقلابی در این مسأله نباشد و انقلاب فقط سخت افزارش حفظ بشود، نرم‌افزارش تغییر مي‌كند و شما متوجه نمي‌شوید. ما هم متوجه نخواهیم شد. مثل ساختمانی كه ساختمانش باشد و ساكنانش عوض بشوند. ساختمانی كه به دست انقلابیون وبه دست عدالت‌خواهان و به دست مجاهدین و شهیدان ساخته شد، زیر سنگینترین آتشها، كم‌كم عدالت ستیزان و قاعدین و مخالفین اصل تئوری آن انقلاب دینی، ساكنان آن ساختمان خواهند شد. اگر این هوشیاری نباشد. این نظریه تناسخ اگر در مورد فرد انسان غلط است،به نظر من در موردحاكمیت‌ها و نوع اجتماعات بشری صادق است. با یك نوع مجازگویی البته. این ارواح خبیثه‌ی ماقبل انقلابها دوباره قابل احضار هستند و مي‌توانند در بدن انقلابها حلول كنند و فرمان جامعه را به سمت دیگری بچرخانند. اول با زاویه‌های كم وبعد شما مي‌دانید وقتی انحراف با یك زاویه كوچك شروع بشود، شما اولش تفاوت مسافتی بین این دو ضلع نمي‌بینید. اما وقتی در طول زمان ادامه پیدا كند همین زاویه كوچكی كه باز شده، در طول زمان مي‌بینید كه آنقدر فاصله‌ها زیاد مي‌شود كه اصلاً دیگر كسی آن انقلاب را به جا نمي‌آورد. به جا نمي‌آورد كه كي‌ بوده، چی بوده، اصلاً برای چی تشكیل شده. اصلاً یك طوری كه ظاهرا همه چیز به جای خودش هست و واقعاً هیچ چیز به جای خودش نیست. همه چیز درست است وهمه چیز خراب و به همین دلیل است كه انقلاب اسلامی نباید فقط به تغییر رژیم اكتفا مي‌كرد، بلكه باید با نرم‌افزار جدید دینی و انقلابی به تغییر سیستم بپردازد. تعویض رژیم كافی نیست. باید سیستم عوض بشود و الا اگر سیستم عوض نشود همان ارزشهای ما قبل انقلاب یا خودشان ویا شبح‌شان دوباره به داخل حاكمیت و به داخل جامعه و به داخل افكار عمومی وبه داخل دانشگاه عودت مي‌كنند. چنانكه دارند مي‌كنند. آن از در رفته‌ها از پنجره‌ برگشتند. تعویض هیئت حاكمه كافی نیست، باید طبقه حاكم هم عوض بشود. طبقه‌ای كه در جامعه جاهلی حاكم بود و بر آن اساس حكومت مي‌كرد، باید آن عوض بشود و الا تعویض هیأت حاكمه كفایت نمي‌كند صورت عوض مي‌شود و سیرت دوباره تجدید و باز تولید مي‌شود. باید آن طوری كه حضرت امیر فرمود، كفگیر انقلاب، محتویات دیگ سیستم حكومت و جامعه را بهم بزند.«حتی یعدو اسفلكم اعلیكم و اعلیكم اسفلكم». فرمود در حكومت من، من اوضاع را به هم ‌مي‌ریزم. گفت: كاری مي‌كنم مثل اینكه كفگیر توی دیگ مي‌رود و پائین‌ها را مي‌آورد بالا و بالاییها را مي‌برد پایین، من همه‌تان را به هم مي‌ریزم. این طور نیست كه بگویم شماها همانطور كه بودید هستید وما همانطور مثل بقیه مي‌آییم حكومت مي‌كنیم، برویم جلو ببینیم چه مي‌شود. چرا خطر حذف موجه ارزشهای انقلابی همیشه بعد از پیروزی و استقرار یك انقلاب، دوباره یك خطر جدی، تهدید‌كننده و زنده است؟ چرا؟ علي‌بن ابی طالب دو و نیم دهه بعد از رحلت پیامبر وقتی وارد حكومت شد، با تمام وجودش این فاجعه را لمس كرد و خواست اوضاع را برگرداند. خواست تغییر در سیستم ایجاد بكند و سه تا جنگ داخلی بر او تحمیل كردند. دوستان سابق خودش. برای اینكه حتی اگر هیئت حاكمه‌ی بعد از انقلاب، فاسد نشود و فاسد نباشد ـ كه خیلي‌ها‌یشان آدمهای درستی و خوبی بوده و هستند ـ ولی طبقه حاكم كه غیر از هیئت حاكمه است و از قبل از انقلاب در جامعه سیستم سازی كرده، گلوگاه‌های جامعه ونظام را مي‌شناسند و دوباره مي‌آیند آنجا سوار مي‌شوند. یعنی ضد حمله‌ی ضد انقلاب به انقلاب، بعد از 10، 20 سال بعداز پیروزی انقلاب. نه با تركش و خونریزی. جنگ سرد و بدون سر و صدا و با كار نرم‌افزاری همه چیز را دوباره پس مي‌گیرند. دوباره تاكید مي‌كنم طبقه حاكم غیراز هیئت حاكم است. هیئت حاكمه یك گروه سیاسی است كه بر اهرمهای رسمی مدیریت، مسلط است و ظاهراً آنها تصمیم مي‌گیرند؛ اما طبقه حاكم آن گروه اجتماعي‌اند كه سلطه‌شان سلطه‌ی اعتباری و قانونی نیست. رسمی نیست. اما سلطه حقیقی و عملی است. یعنی در واقع سلطه دست آنهاست، نه دست انقلابیونی كه فقط برای پستها آمده‌اند و آن نوك هرم نشسته‌اند. سیستم به این معنا است كه قاعده علي‌رغم راس هرم تصمیم مي‌گیرد و مدیریت مي‌كند. این اتفاقی كه بعد از جنگ بخصوص در دو دهه گذشته بخشي‌اش اتفاق افتاده و اگر پادزهر این سم به زودی اعمال نشود بخش دیگرش اتفاق خواهد افتاد، وبه دست شماها فقط اعمال مي‌شود.چون شماها یا كسانی هستید كه در مجلس ختم این انقلاب شركت خواهید كرد یا كسانی هستید كه پرچم خونین انقلاب را از دست نسل قبل و سیصد هزار شهید مي‌گیرید و در قله‌های بالاتری نصبش مي‌كنید، یك از بین دو اتفاق در هر صورت به دست شما اتفاق خواهد افتاد. این‌ها اتفاقاتی است كه در صدر اسلام برای علي‌بن ابي‌طالب (ص) هم افتاد و علی با این وضعیت درگیر شد و این‌ها علی را با همه عظمتش به زانو در آوردند. انقلاب، هیات حاكمه را عوض مي‌كند ولی اگر نتواند طبقه حاكمه را عوض كند یا اصلاح كند، خودش بعد ازاینكه تمام توانش را صرف كرد و شهیدانش را تقدیم كرد و فتوحاتی كرد و خسته شد، خودش دوباره، اهرم‌های قدرت را اگر نه به همان افراد قبل از انقلاب، اما در اختیار همان افكار، در اختیار همان اندیشه، همان تفكر، قرار مي‌دهد و همان اتفاق از همان زاویه‌ اتفاق خواهد افتاد. برای اینكه انقلاب و اصلاح، به تعبیر حكما، یك امر قصری است. قصر خلاف طبیعت است. همانطور كه تهذیب نفس در یك فرد قصری و خلاف طبیعت اوست و لذا سخت است. امر طبیعی مثل از كوه پایین آمدن است و آسان است.دعوت به غریزه و سازش و ضیافت و … خیلی آسان است زیرا هزینه نمي‌خواهد. برای اینكه به طبیعت راحت‌طلب انسان سازگار است.دعوت به قیام و جهاد و ریاضت و مقاومت، سخت است. برای اینكه دعوت به حركت سر بالایی در كوه است. یعنی خلاف طبیعت و غریزه است. انقلاب و اصلاح، یك امر قصری است؛ همانطوری كه تهذیب نفس یك نفر خلاف طبیعت است، تهذیب نفس یك جامعه و حاكمیت خلاف طبیعت است. بنابراین سخت است. لذا خیلي‌ها مي‌برند. خیلي‌ها اول گرم وارد صحنه مي‌شون و بعد تخت‌گاز پائین مي‌دوند و علي‌ابن ابي‌طالب با همه این گروهها درگیر بود و گرفتار همه اینها بود و در نهج‌البلاغه بخوانید كه سراسر گلایه از همین اوضاع است و از مردم سردی كه مثل سنگ، علی را نگاه مي‌كردند و تنهایش مي‌گذاشتند. همان‌هایی كه وقتی برای بیعت هجوم آوردند فرمود: آنقدر جمعیت ریخت كه من زیر دست و پا ماندم. لباسم پاره شد و حسن و حسین زیر دست و پا له شدند. همین مردم، وقتی كه وارد پروسه اجرای عدالت شدم و تلخی عدالت را چشیدند بعضی از همین‌هایی كه با من بیعت كردند از دین بیرون رفتند. گفتند: حالا كه تو ازدین مي‌گویی اصلا ما دین نمي‌خواهیم و بسیارشان پیمان شكستند و آنهایی كه پیمان نشكستند، من را در درگیریها و نبرد تنها گذاشتند و این بود كه نبرد عدالت علی نیمه‌كاره ماند و كار علی را ساخت. ولی او در طول 5 سال حكومتش با نحوه حكومتش و با نحوه شهادتش كار همه اینها را در تاریخ یكسره كرد. علی برای اینها در تاریخ آبرو نگذاشته، هر كس لااقل در جوامع اسلامی و شیعی بر سر حكومت بیاید، مردم فوری با عهدنامه مالك اشتر و نهج‌البلاغه مقایسه‌اش مي‌كنند. جرات هم نكنند مشروعیتش را زیر سوال ببرند، مشروعیت آنها در دل همه زیر سوال است. بنابراین اگر آن تحول بنیادی كه عرض كردم انجام نشود، انقلاب وقتی خسته شد و شهیدانش را داد، دوباره در اختیار همان بروكراسی، در اختیار همان اندیشه‌های ما قبل انقلاب و همان سنّت لاییك و غرب‌گرا قرار مي‌گیرد و نهادهای كهن ما قبل انقلاب دوباره مي‌آیند انرژی انقلاب و دستاوردهای او و نام انقلاب را به نفع خودش مصادره مي‌كنند و یك مرتبه مي‌بینید انقلاب دینی مستضعفین و حكومت دینی مجاهدین و شهداء در اختیار ساز و كارهای لاییك سرمایه‌داری قرار مي‌گیرد. این همان چیزی است كه دهها سال با آن مبارزه كردند و زیر شلاق شكنجه و تبعید شدند و زندان رفتند و كم‌كم مي‌بینی حكومت، دینی هست و نیست. خود انقلاب هم هست و هم نیست. شعائر انقلاب هست و شعارهای انقلاب نیست و انقلاب دیگر یك دعوت و یك ایده نیست. یك نام و یك سنت به معنی عادت است. نه به معنی سنتی كه در تعابیر دینی داریم. یك اسم مقدس است متعلق به تاریخ. در امور دنیوی و اجراییات و امور عرفی و امور غیرقدسی نباید دخالت بكند و الا ‌آلوده مي‌شود و كم‌كم جرات نمي‌كنی اصل آن شعارهایی كه انقلاب بر اساس آنها اصلا راه افتاد، جایی زبان بیاوری و برای این معضل فقط یك راه حل وجود دارد؛ همان كاری كه علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) كرد. بازگشت به دكترین اصل انقلاب؛ به هر قیمتی كه مي‌خواهد تمام بشود. هیچ راه حل دیگری نیست. اگر دین را به عنوان یك دعوت بزرگ ببینیم، قبل از اینكه او را به عنوان یك سنت ـ به همین معنای جامعه‌شناسی غیردینی عرض مي‌كنم، نه سنت به معنی سنت معصوم كه اصلا كلمه سنت تویش طراوت و طراوت همیشگی خوابیده ـ آن‌زمان خواهیم دید كه تمام آموزه‌های انقلاب و اسلام حتی حاشیه‌اي‌ترین آنها حتماً حاوی راه گشاترین دیامیزم برای برافكندن طرحهای تازه و ایجاد یك وضعیت تازه توی جامعه ایران دهه سوم انقلاب است. در تشیع همه چیز علیه محافظه كاری است و آنوقت خواهی دید این فقر تئوریك و این تفرقه سیاسی و این فاصله طبقاتی كه توی جامعه دارد بوجود مي‌آید، همه آنها مولد یك چیزی است و همه آنها یك راه حل واحد دارد. انقلابی كه به خاطر عدالت در گرفت وحكومتی كه به خاطر عدالت تشكیل شد و عدالتی كه توی چارچوب اسلام و با روح آتشفشانی علی و عقلانیت تشیع تعریف شد و تعقیب شد، امروز در دهه هشتاد و نودـ دورانی كه شمابه بلوغ سیاسی و اجتماعی می رسیدـ چطور باید ادامه پیدا كند؟ و طبقه جدید و كاسب‌های جدیدی ـ كه در دهه اخیر بعد از جنگ در كشور و در حكومت شكل گرفت و در سالهای اخیر در اقتصاد و فرهنگ و سیاست كشور پنچه انداخت و با سیستم‌های م قبل انقلاب، با مفاهیم غربی دیالوگ برقرار كرد و با آنها تفاهم كرد و كم‌كم جا خوش خواهد كرد ـ را چطور مي‌شود مهار كرد و در برابر عدالت علوی خاضع كر؟د و بر اساس آموزه‌های پیشاهنگان آیین تشیع و اسلام چطور مي‌شود از پس استبداد ـ چه استبداد از نوع دهاتی و بدلیش و چه استبداد از نوع پیچیده‌ـ برآمد؟ حتی اگر برخی از حاملان بچه مسلمان‌های قبلی باشند كه قبلاً خودشان به مبارزه این مفاهیم رفتند، و امروزه حامل همان مفاهیم و مدعی همان‌ها و مدافع همان‌ها شده‌اند. كم نبودند بچه‌هایی كه به انگیزه مبارزه با اینها جلو رفتند و چون دست‌شان خالی بود تغییر ماهیت دادند. گفتند یك رزمنده‌ای از نیروی خطش جدا شده بود و بعد از یكی، دو روز از پشت بي‌سیم تماس گرفت با فرمانده‌اش. گفتند كجایی گفت: اسیر گرفتم. خوب اسیر را بردار بیار. گفت: نمي‌آید، گفت: خوب خودت بیا، گفت نمي‌گذارد بیایم. گفت: پس اسیر شده‌ای، اسیر نگرفته‌ای! اینها بودند كسانی كه رفتند اسیر بیاورند و حالا پیام مخابره مي‌كنند كه نه نمي‌گذارند ما بیاییم و نه خودشان مي‌آیند. تحت عنوانهایی كه «ما از ارزشهای ایدئولوژیك توبه كرده‌ایم» و «بالغ شده‌ایم و از دوره كودكی خارج شده‌ایم». آن ارزشهایی كه به پایش آن همه انسانهای شریف قربانی شدند و رفتند را به ریشخند مي‌گیرند. شما ببینید مبارزه داخلی دشواری كه امام‌ علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) بعد از خلافت و حاكمیت درگیرش شد، به مراتب پیچیده‌تر و از پای درآورنده‌تر از مبارزه‌های دوران جوانی علي‌بن‌ابي‌طالب بود یعنی جنگ رودررو با كفار و مشركین و اشراف قریش. علی(ع) كه هیچ وقت از خطر نترسید. حضرت زهرا(س) ـ در خطبه ده روز بعد از رحلت پیامبر در خطبه فدكیه در مسجد مدینه‌ـ مي‌گوید:«هر وقت كه شما از درگیری مي‌ترسیدید، هم طرفدار ارزشها بودید و هم حاضر نبودیدكشته بشوید. اینگونه طرفداری مجانی از عدالت، طرفداری بی هزینه از عدالت، هر جا خطری بود پدرم علی را مي‌فرستاد به حلقوم جنگ وخطر» علی آدم خط شكن بود. خودش در نهج‌البلاغه مي‌گوید: من از 16 سالگی در خط مقدم مي‌جنگم تا حالا كه بیش از 60 سال از عمرم گذشته و آنقدر تیر و تركش خورده‌ام كه قیافه‌ام عوض شده، كه چهره‌ام برگشته و آثار جراحت روی صورتم است. درجایی مي‌گوید: «و‌الله، اگر همه عرب یك طرف بایستند و من هم یك طرف؛ به خدا سوگند من نمي‌ترسم. برای اینكه اصلا برای من كمیت مهم نیست». همین علی در دوران حكومتش آنقدر تنها مي‌شود و آنقدر تنها مي‌گذارندش كه نیمه‌ شب، تنها باید برود توی نخلستانهای كوفه گریه كند و یا سرش را توی چاه بكند و با چاه شروع به ناله كند. گفت: خدایا تو خطر دوستانم را یك جور دفع بكن، دشمنانم با من! علی (ع) بعد از آنكه حكومت را گرفت، انقلابي‌تر از گذشته شد. محكم تر از قبل از حكومت، شعار عدالت داد. حضرت علی در عزل و نصب‌ها‌یشان به شدت جوان‌گرا بودند. جوانانی كه كمتر اهل معامله‌اند، اینها وقتی به یك ارزش ایمان آوردند، صادقانه‌تر پایش مي‌ایستند. جوانهای گمنامی را پیدا مي‌كرد، به حكومت ایران، یمن، مصر و این طرف وآن‌طرف مي‌فرستاد؛ بعد به طلحه و زبیر و بزرگترین سابقه‌داران و هم‌رزمهای خودش، كسانیكه در حد خودش برای رهبری و خلاقیت مطرح بودند؛ حتی استانداری و شهرداری بصره و كوفه را به این‌ها نداد كه بعد رفتند و جنگ جمل به راه انداختند. این كارهای علي‌بن‌ابي‌طالب درست بر خلاف سیر همه دیپلمات‌های سیاسی و رجال قدیم و جدید شرق و غرب دنیاست، برای اینكه رجال سیاسی سخنراني‌هایشان با هم فرق مي‌كند، ولی نحوه حكومت‌شان مثل هم است.یك جور حرف مي‌زنند، جور دیگری حكومت مي‌كنند. امام علی هم جور دیگری حرف زد و هم جور دیگری حكومت كرد، كه با او در افتادند. علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) است كه وقتی مالك را به مصر، شمال آفریقا مي‌فرستد، به او مي‌گوید كه با مردم حرف بزن، در میان مردم باش، فاصله‌ات را از مردم زیاد نكن. اگرمردم به تو شك كردند و پشت سرت دارند پچ‌پچ مي‌كنند، سكوت نكن و برو برای مردم توضیح بده. مثل كف دست. توی روایت حضرت علی (ع) است كه مثل كف دست با مردم صاف باش، عذرت را به مردم بگو و اگر مشكلی داشتی از مردم عذر خواهی كن! علی به مردم گفت: من به شما خدمت مي‌كنم، اما بنده شما نیستم، شما هم بنده من نیستید؛ همه جای دنیا مي‌گویند كه مردم بنده و نوكر حكومتند! ریاكارانند كه مي‌خواهند به طرز پیچیده سوار گردن مردم بشوند. مي‌گویند مردم ما بنده شماییم و بعد كار خودشان را مي‌كنند. اما علی (ع) گفت: نه شما بنده من‌اید ونه من بنده شما. «انا و انتم عبید مملو كون لرب العالمین». فقط خدا مالك ماست. البته من در برابر شما مسؤولیت‌هایی دارم، به این دلیل كه خدا از من خواسته. و من به این مسؤولیت‌هایم عمل مي‌كنم، حتی اگر به من پشت كنید. من به تكلیفی كه در برابر شما دارم، یعنی خدمت به شما، عمل مي‌كنم. اگر شما با من قهر بكنید، من با شما قهر نمي‌كنم. من به تكلیفم عمل مي‌كنم.


رحیم پور ازغدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 14:47  توسط محمد   |